در کلاس درس امروز دانشآموزان مشغول بحث درباره روش های ابرار علاقه بودند. هدیه دادن، بغل کردن، اهمیت دادن، ...، هریک موردی را نام میبرد تا وقتیکه دانشآموزی که تا آن لحظه ساکت مانده بود، داستانی را تعریف کرد: زوجی که هردو زیستشناس بودند برای تحقیقاتی به جنگل های بارانی رفته بودند؛ در مسیری به ببری برخورد میکنند و هردو ساکت سرجایشان میخکوب میشوند. هیچ یک کوچکترین حرکتی نمیکرد. هر زیستشناسی میداند، اگر شروع به حرکت و فرار کند در یه لحظه لقمه دهان ببر بزرگ میشود که حال مقابل آنها میغرید و دندان های تیزش را به رخ میکشید. ناگهان مرد به جهت مخالف دوید و ببر نیز به دنبالش. مرد تا چند لحظه بعد که صدای فریادهایش جان از جان همسرش بگیرد پنج کلمه را فریاد زد: به پسرمان بگو، دوستش دارم! در همین لحظه اشک از چشمان پسر می چکید. پسر گفت: بنظر من مرد، به هیچ روشی بهتر از فدا کردن جانش، نتوانست عشقش را به من و مادرم ابراز کند!
🦢 #Himari | @MAH_Text
زوجی پس از ۱۱ سال صاحب فرزندی شدند و بسیار خوشحال بودند. روزی مرد درحالیکه دیرش شده بود و برای بیرون رفتن از خانه عجله داشت به همسرش گفت که در شربت دارو را بسته به آن را از روی میز سر جای خود برگرداند. زن نیز نیز صحبت او را نشنید و متعاقباً از مشغله زیاد کار را به کلی فراموش کرد. فرزند دو سالهشان نیز که جذب رنگ شیشه دارو شده بود آن را برداشته، همه محتویات آن را خورده بود و چند ساعت بعد دچار مسمومیت شدید گشته و متأسفانه از دست رفت. او که تنها فرزندش را آن لحظه به خاطر بیغفلتی از دست داده بود و نگران از رویارویی با همسرش بود روی صندلی در سالن انتظار نشسته و ناخن های خود را می جوید. وقتی همسرش وارد بیمارستان شد و او را دید فقط سه کلمه به او گفت؛ فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟ او گفت: دوستت دارم عزیزم. او میتوانست به جای این کلمات مهرآمیز برای تسکین درد همسرش با او دعوا کند و او را برای بی دقتی اش که به مرگ فرزندشان منجر شده بود سرزنش کند اما، فقط همین سه کلمه را گفت، و او را به آغوش کشید:)
🦢 #Himari | @MAH_Text
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنّت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلّا را
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی ست
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
بدم گفتیّ و خرسندم، عفاک الله نکو گفتی
جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتیّ و دُر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عِقد ثریّا را
غزلیات حافظ شیرازی
🦢 #Himari | @MAH_Text