عمری که بی عشق بگذرد، بیهوده گذشته است. نپرس که آیا باید در عشق الهی باشم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی، یا عشق جسمانی؟ از تفاوت ها تفاوت می زاید. حال آنکه:
" به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق.
خود به تنهایی دنیایی است عشق.
یا درست در میانش هستی، در آتشش
یا بیرونش هستی، در حسرتش."
ملت عشق اثر الیف شافاک
🦢 #Himari | @MAH_Text
هفت قانون طلایی NLP برای موفقیت :
۱- قانون اعتقادات
به هر چیز که اعتقاد داشته باشید چه درست چه نادرست، بر قسمت نیمه هوشیار ذهن تأثیر میگذارد و با دقتی حیرت آور به عینیت در میآید. هر امر باید ابتدا در قالب اعتقاد درآید تا به آن عمل شود.
۲- قانون انتظارات
هر آنچه که انتظارش را میکشید به سرتان میآید. مثلاً اگر انتظار یک زندگی خوب و موفق را میکشید، همان را خواهید داشت و برعکس. پس اگر هر عملی که انجام دهید از آن انتظار مثبت داشته باشید، نتیجه مثبت خواهید گرفت. حتماً تأثیر این قانون را در زندگی روزمره زیاد دیدهاید.
۳- قانون جاذبه
منفیها، منفیها را جذب میکنند و مثبت ها، مثبتها را. افراد با ذهنیت منفی، اشخاص منفی را جذب میکنند و برعکس، افراد با ذهنیت مثبت، اشخاص پر انرژی و مثبتاندیش را.
۴- قانون جانشینی
ذهن نیمههوشیار در یک لحظه میتواند فقط به یک وجه از قضیه فکر کند (مثبت یا منفی). یعنی زمانی که میخواهیم به جنبه مثبت کاری فکر کنیم قادر نیستیم در همان لحظه جوانب منفی آن را هم بسنجیم. مگر آنکه جنبه منفی جانشین وجه مثبت شود.
۵- قانون کارما
آدمی تنها آنچه را که میدهد باز میستاند. بازی زندگی، بازی بومرنگ هاست. پندار و کردار و گفتار انسان دیر یا زود با دقتی حیرت انگیز به خود او باز میگردد.
کارما واژهای است سانسکریت به معنای «بازگشت». آنچه که آدمی بکارد، همان را درو خواهد کرد. بسیاری از مردم از این واقعیت غافلند که هدیه دادن نوعی سرمایه گذاری است و اندوختن از سر حرص و احتکار جز تنگدستی عاقبتی ندارد.
۶- قانون بخشایش
این قانون میگوید خطاهای خود و دیگران را فراموش کنید و ببخشید. فراموش کردن خطاهای خود این حسن را دارد که تصویر ذهنی شخص از خود، مخدوش نمیشود. هر اندیشهی خشک و محدودکنندهای مثل مقصر دانستن خود، یا کینه و ناراحتی داشتن از دیگران بر ذهن نیمههوشیار اثر گذاشته، مانع پیشرفت میشود.
۷- قانون پرهیز از تردید و هراس
جز تردید و هراس هیچ چیز نمیتواند میان انسان و آرمانهایش فاصله ایجاد کند. اگر انسان بدون دلهره، برای تحقق آرزوهایش تلاش کند، بیدرنگ برآورده خواهد شد. ترس، دشمن بزرگ بشر است. ترس از تنگدستی، ترس از بدبختی، ترس از شکست، ترس از بیماری، ترس از دست دادن و …
قدرت شگرف درون اثر آنتونی رابینز
🦢 #Himari | @MAH_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 21 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت بیست و یکم)
دنکی عقب رفت و از یوکو فاصله گرفت. شعله خشم در چشمان یوکو ، باعث شد دنکی فعلا اقدام عجولانه ای نکند تا یوکو به خودش صدمه ای نرساند.
یوتا از حرکت ایستاده بود و خیره به یوکو نگاه می کرد. این همان خواهرکوچکترش بود؟
سربازی از فرصت استفاده کرد و به سمتش تیری پرتاب کرد. یوتا متوجهش شد، اما حواس پرتی چند ثانیه ای اش باعث شد که نتواند جاخالی دهد و تیر کتف اش را زخمی کند.
سوزش زخم کتف اش حسابی حواسش را جمع کرد. وقتی نمانده بود. نزدیک طلوع خورشید بود.
یوتا مشتش را فشرد و با سرعت به سمت سربازان حمله کرد. قصد نداشت سربازان بیچاره را به خاک و خون بکشاند، اما حالا که انقدر روی جلویش را گرفتن پافشاری می کردند و به قصد کشت به او حمله می کردند، چاره ای نبود.
نصف سربازان روی زمین افتاده بودند. اولین باری بود که قدرت شوالیه سیاه را به چشم می دیدند. بسیاری از ترس عقب ایستاده بودند.
دنکی فریاد زد:
- جایزه دستگیری شوالیه سیاه لعنتی که بهتون قول داده بودم رو دوبرابر می کنم! فقط بگیریدش!
یوتا لبخند تلخی زد و زمزمه کرد: که اینطور.. اگه طمع جایزه نمی کردید و به قصد کشت بهم حمله نمی کردید، ضرورتی نداشت این همه رو بکشم..
سربازان به طمع جایزه ترسشان را کنار گذاشتند و به سمت یوتا یورش بردند. اما حتی یک خراش هم نتوانستند روی او بیندازند. عین برگ های درختان در هنگام پاییز، جسد های بی جان سربازان کشته شده روی زمین می افتاد.
یوتا درد و کرختی عجیبی در بدنش احساس می کرد. دیدش اندکی تار شده بود و تعادل حرکاتش سخت شده بود.
برق شمشیری در پشت سرش، باعث شد یوتا به سرعت برگردد. کای وارد عمل شده بود و اگر یوتا به موقع از خودش دفاع نکرده بود، نصف شده بود.
- اگه زندگی تونو دوست دارید عقب بایستید!
سربازان به دستور کای، عقب کشیدند. کای گارد گرفت و دوباره به سمت یوتا یورش برد. مهارت ها و مبارزه پایاپای شان، باعث حیرت و شگفتی سربازان شده بود.
دفع ضربات کای در حالت عادی برای یوتا سخت نبود، ولی تاری دیدش بیشتر شده بود و نیرو اش تحلیل رفته بود. اما هنوز هم او شوالیه سیاه بود و حالاحالاها با شکست فاصله داشت.
هرچقدر که قدرت و نیروی یوتا کمتر شده بود، انگار کای قدرت ضرباتش را بیشتر کرده بود.
یوتا می دانست که باید هرچه زودتر کار کای را تمام کند و خواهرش را از آنجا ببرد. چون با حالی که داشت، می دانست وقت زیادی ندارد. نمی توانست بگذارد یکبار دیگر یوکو جهنم را تحمل کند.
نگاهش به نگاه یوکو گره خورد. یوکو با نگاهی نگران به برادرش زل زده بود.
یوتا تمام قدرتی را که داشت در ضرباتش جمع کرد. کای را چند قدمی به عقب راند و پای چپش را زخمی کرد. زمان خوبی برای ضربه نهایی بود.
اما، درست در همان لحظه، یوتا دیگر نتوانست تعادلش را حفظ کند. سلول به سلول بدنش درد می کرد. دیگر قدرتی در بدنش نمانده بود.
همان تعلل چند ثانیه ای یوتا برای کای بهترین فرصت بود و کای با ضربه ای، کار یوتا را ساخت.
یوتا روی زمین افتاد و خون روی زمین جاری شد.
☕️ #Sakura | @MAH_Text