eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
674 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
451 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
مقایسه خودتان با دیگران، در صورتی‌ کـه اعتماد بـه نفستان بالا باشد، خوب اسـت‌؛ می تواند در شـما ایجاد انگیزه کنه! اما متاسفانه بیشتر انسان‌ها این “قدرت” را ندارند، دچار ناراحتی میشوند. 🦢 | @MAH_Text
توی بهشت هم اگر بی رضایت خودت بروی ؛ برایت بدل می شود بـه جهنم ! چرا روزگار را بـه خودت سخت می کنی ؟ اگر دل ببندی ؛ هر خراباتی یک بهشت اسـت …! 🦢 | @MAH_Text
دیدی وقتی نخستین دکمه پیرهن رو اشتباه می‌بندی، تا آخرش اشتباه میشه؟ در واقع تو فقط توی بستن اولی خطا کردی ولی بـه ناچار تا تهش خطا میری. انتخاب رفیق هم همون نخستین دکمه‌ست. 🦢 | @MAH_Text
انسان های بزرگ مانند دریایی هستند هر قدر سنگ در آن ها بیندازیم متلاطم نمی شوند! 🦢 | @MAH_Text
اگر به دنبال عیب هستی، از آینه استفاده کن نه ذره بین! 🦢 | @MAH_Text
برای آدمی بهتر است هرگز به دنیا نیاید تا اینکه به دنیا بیاید و اثری بر جای نگذارد . . . 🦢 | @MAH_Text
حالم خوب است ولی، دلم تنگ آن روزهایی است که می توانستم از ته دل بخندم! 🦢 | @MAH_Text
پاهاتون رو هنگام راه رفتن تصور کنید پای جلویی غروری نداره و پای پشتی شرمنده نیست. چون هر دو میدونن موقعیتشون تغییر میکنه. زندگی هم همیشه در حال تغییره… پس هیچوقت امیدت رو از دست نده رفیق!! 🦢 | @MAH_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 22 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 22 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت بیست و دوم) یوکو با چشمان گرد شده ای روی زانو هایش افتاد. با لب های لرزان، نام برادرش را زمزمه می کرد. کای به یکی از سربازان رو کرد. - مسموم کردنش فکر خوبی بود. پاداش داری. - لطف دارید، فرمانده. من فقط در فرصت مناسب تیر زهرآلود رو به سمتش پرتاب کردم. دنکی بالای سر یوتا ایستاد. - کای، کاش نمی کشتیش. - چاره ای نبود. نصف نیروها رو تار و مار کرده بود. اگه موفق می شد فرار کنه، ننگ بزرگی می‌شد. برای همین خودم وارد عمل شدم. نزدیک بود کشته بشم که مجبور شدم بکشمش. و از طرفی... مهم اینه که قبل از اینکه اون اتفاق بیوفته، می تونید اون دخترو مخفی کنید. دنکی چیزی نگفت. می دانست که حتما حق با کای بود. "شب قبل" آن شب، درست زمانی که شاهزاده دنکی می خواست استراحت کند، کای در زد و وارد اتاق شد. - چی شده این موقع شب، کای؟ - مطلب مهمی رو باید بهتون بگم. پس از چند دقیقه، صحبت های کای پایان یافت. دنکی با انگشتش روی میز روبرویش ضرب گرفت. - پس از وجود اون دختر خبردار شدی. - انگار دیگه مورد اعتماد نیستم. دنکی پوزخندی زد. - خوب نقطه ضعف منو می دونی. نه کای. تو تنها دوست منی، و تنها فرد مورد اعتمادم. فقط می دونستم اینجور کارا با شخصیت تو نمی خونه. - درباره اون موضوع... - مثل همیشه نجاتم دادی. باید یه فکری درباره اش بکنیم. ولی، قطعا نمی ذارم پدرم یوکو رو ببینه. ..... "زمان حال" دنکی به یوکویی که مبهوت روی زانوهایش افتاده بود خیره شد. - عالیجناب، جسد شوالیه سیاه رو به من بسپارید. از همین جنازه یه فرصت عالی برای شما و کشور می سازم. - جنازه شو؟ بدم به تو؟ - قربان، بهم اعتماد ندارید؟ دستش را روی شانه کای گذاشت. - من بهت اعتماد دارم. و سعی کرد رویاهایی که برای گرداندن سر شوالیه سیاه در کشور و جار زدن اینکه شاهزاده دنکی مخوف ترین نیروی دشمن را کشته در سر داشت را فعلا فراموش کند. کای شمشیرش را غلاف کرد. جنازه یوتا را روی دوشش گذاشت. - فرمانده، اجازه بدید کمکتون کنیم. - نه لازم نیست. برید اجساد کشته های خودمونو جمع کنید. وقتی که هوا کاملا روشن بشه، نباید هیچ اثری از ماجرای امشب بمونه. سربازها مشغول به کارشدند. در میان سروصداها، صدای هق هق های یوکو گم شده بود. ☕️ | @MAH_Text