eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
674 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
451 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
برای آدمی بهتر است هرگز به دنیا نیاید تا اینکه به دنیا بیاید و اثری بر جای نگذارد . . . 🦢 | @MAH_Text
حالم خوب است ولی، دلم تنگ آن روزهایی است که می توانستم از ته دل بخندم! 🦢 | @MAH_Text
پاهاتون رو هنگام راه رفتن تصور کنید پای جلویی غروری نداره و پای پشتی شرمنده نیست. چون هر دو میدونن موقعیتشون تغییر میکنه. زندگی هم همیشه در حال تغییره… پس هیچوقت امیدت رو از دست نده رفیق!! 🦢 | @MAH_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 22 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 22 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت بیست و دوم) یوکو با چشمان گرد شده ای روی زانو هایش افتاد. با لب های لرزان، نام برادرش را زمزمه می کرد. کای به یکی از سربازان رو کرد. - مسموم کردنش فکر خوبی بود. پاداش داری. - لطف دارید، فرمانده. من فقط در فرصت مناسب تیر زهرآلود رو به سمتش پرتاب کردم. دنکی بالای سر یوتا ایستاد. - کای، کاش نمی کشتیش. - چاره ای نبود. نصف نیروها رو تار و مار کرده بود. اگه موفق می شد فرار کنه، ننگ بزرگی می‌شد. برای همین خودم وارد عمل شدم. نزدیک بود کشته بشم که مجبور شدم بکشمش. و از طرفی... مهم اینه که قبل از اینکه اون اتفاق بیوفته، می تونید اون دخترو مخفی کنید. دنکی چیزی نگفت. می دانست که حتما حق با کای بود. "شب قبل" آن شب، درست زمانی که شاهزاده دنکی می خواست استراحت کند، کای در زد و وارد اتاق شد. - چی شده این موقع شب، کای؟ - مطلب مهمی رو باید بهتون بگم. پس از چند دقیقه، صحبت های کای پایان یافت. دنکی با انگشتش روی میز روبرویش ضرب گرفت. - پس از وجود اون دختر خبردار شدی. - انگار دیگه مورد اعتماد نیستم. دنکی پوزخندی زد. - خوب نقطه ضعف منو می دونی. نه کای. تو تنها دوست منی، و تنها فرد مورد اعتمادم. فقط می دونستم اینجور کارا با شخصیت تو نمی خونه. - درباره اون موضوع... - مثل همیشه نجاتم دادی. باید یه فکری درباره اش بکنیم. ولی، قطعا نمی ذارم پدرم یوکو رو ببینه. ..... "زمان حال" دنکی به یوکویی که مبهوت روی زانوهایش افتاده بود خیره شد. - عالیجناب، جسد شوالیه سیاه رو به من بسپارید. از همین جنازه یه فرصت عالی برای شما و کشور می سازم. - جنازه شو؟ بدم به تو؟ - قربان، بهم اعتماد ندارید؟ دستش را روی شانه کای گذاشت. - من بهت اعتماد دارم. و سعی کرد رویاهایی که برای گرداندن سر شوالیه سیاه در کشور و جار زدن اینکه شاهزاده دنکی مخوف ترین نیروی دشمن را کشته در سر داشت را فعلا فراموش کند. کای شمشیرش را غلاف کرد. جنازه یوتا را روی دوشش گذاشت. - فرمانده، اجازه بدید کمکتون کنیم. - نه لازم نیست. برید اجساد کشته های خودمونو جمع کنید. وقتی که هوا کاملا روشن بشه، نباید هیچ اثری از ماجرای امشب بمونه. سربازها مشغول به کارشدند. در میان سروصداها، صدای هق هق های یوکو گم شده بود. ☕️ | @MAH_Text
با بقیه ! اگر دوست داشتین این پست رو فوروارد کنین و : هرکدوم از ایموجی های زیر شما رو یاد چه کسی میندازه؟ (میتونه اسم یه کارکتر خیالی، آیدول و گروه موردعلاقتون و... هم باشه) مقابلش اسمش رو بنویسید! — ایموجی 😈😈 : — ایموجی 🥰❤️ : — ایموجی 🥸🐒: — ایموجی 🥺😭: — ایموجی 🐸🩲: — ایموجی 🍓♥️ : — ایموجی ♟🎻 : — ایموجی 🧸💚 : 🦢 | @MAH_Text
جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را از زعفران روی من رو می‌بگردانی چرا یا این دل خون خواره را لطف و مراعاتی بکن یا قوت صبرش بده در یفعل الله ما یشا این دو ره آمد در روش یا صبر یا شکر نعم بی شمع روی تو نتان دیدن مر این دو راه را هر گه بگردانی تو رو آبی ندارد هیچ جو کی ذره‌ها پیدا شود بی‌شعشعه شمس الضحی بی باده تو کی فتد در مغز نغزان مستی یی بی عصمت تو کی رود شیطان بلا حول و لا نی قرص سازد قرصی یی مطبوخ هم مطبوخیی تا درنیندازی کفی ز اهلیله خود در دوا امرت نغرد کی رود خورشید در برج اسد بی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسا در مرگ هشیاری نهی در خواب بیداری نهی در سنگ سقایی نهی در برق میرنده وفا سیل سیاه شب برد هر جا که عقلست و خرد زان سیلشان کی واخرد جز مشتری هل اتی ای جان جان جزو و کل وی حله بخش باغ و گل وی کوفته هر سو دهل کای جان حیران الصلا هر کس فریباند مرا تا عشر بستاند مرا آن کم دهد فهم بیا گوید که پیش من بیا زان سو که فهمت می‌رسد باید که فهم آن سو رود آن کت دهد طال بقا او را سزد طال بقا هم او که دلتنگت کند سرسبز و گلرنگت کند هم اوت آرد در دعا هم او دهد مزد دعا هم ری و بی و نون را کردست مقرون با الف در باد دم اندر دهن تا خوش بگویی ربنا لبیک لبیک ای کرم سودای تست اندر سرم ز آب تو چرخی می‌زنم مانند چرخ آسیا هرگز نداند آسیا مقصود گردش‌های خود کاستون قوت ماست او یا کسب و کار نانبا آبیش گردان می‌کند او نیز چرخی می‌زند حق آب را بسته کند او هم نمی‌جنبد ز جا خامش که این گفتار ما می‌پرد از اسرار ما تا گوید او که گفت او هرگز بننماید قفا غزل شماره ۲۱ مولانا 🦢 | @MAH_Text
خوشبختى در آن است كه لحظه ها را دريابيم، مطابق خواسته هاى خود زندگى كنيم و بگذاريم فرديت هر انسان پيش از آن كه پژمرده شود، رشد كند و ببالد ...! 🦢 | @MAH_Text
چه گران بهایند انسان هایی که بزرگواری ها و عظمت های خوب و دوست داشتنی و زیبایی های لطیف و قیمتی انسانی را دارند و خود از آن‌آگاه نیستند. این از آن مقوله نفهمیدن هایی است که به روح‌، ارجمندی متعالی و عزیزی می بخشد. 🦢 | @MAH_Text
کمیاب ترین آدم هایی که واژه انسانیت برازنده‌شان است، کسانی هستند که می دانند ممکن است محبتشان هیچ وقت جبران نشود؛ ولی باز هم محبت می کنند…! 🦢 | @MAH_Text
زندگی همچون رودخانه است؛ یک تداوم، تولد بعد از تولد و مرگ پس از مرگ. تنها بی تفاوتی است که به عنوان ابزار ِجداسازی به کار می آید. نه عشق بِوَرز و نه نفرت! بلکه خویشتن دار باقی بمان و در درونت زندگی کن. 🦢 | @MAH_Text