سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 25 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت بیست و پنجم)
درب اتاق شاهزاده را باز کرد. نیازی به در زدن نبود؛ می دانست شاهزاده اکنون در اتاق نیست و درگیر مراسم است که تا دوساعت دیگر شروع خواهد شد. آسوده خاطر و بی پروا در اتاق قدم گذاشت. به اطراف نگاهی انداخت و همه طرف و همه چیز را به دقت ازنظر گذراند.
تا به حال به احتمال بودن اتاقک مخفی در اتاق شاهزاده فکر نکرده بود. اما حالا که می دانست، همه چیز و همه جا برایش مشکوک می نمود.
جایی که کسی فکرش را هم نکند، هرجایی می توانست باشد. تنها نگاه کردن کافی نبود. دست به کار شد و شروع به گشتن کرد.
وسایل را کمی جابجا کرد و دیوار پشتشان را بررسی کرد، اما نتوانست در مخفی را پیدا کند. هیچ خبری هم از فضای خالی و مخفی زیر اتاق شاهزاده نبود. بالای سقف هم اتاقکی نبود.
دست به کمر ایستاد و دوباره اتاق را از نظر گذراند. وقت زیادی نداشت. کجا، کجا می توانست باشد؟
نگاهش روی کمدهای لباس های شاهزاده قفل شد. پشت تمام کمدها را بررسی کرده بود، جز یکی که نتوانسته بود حتی یک ذره تکانش بدهد. کمدی که شاهزاده جواهر و لباس های مورد علاقه اش را نگه می داشت و نمی گذاشت احدی نزدیک آن کمد شود.
کمدی که تکان نمی خورد... فکری به ذهنش رسید.
در کمد را باز کرد و دستش را از لای لباس ها گذراند. تقه ای به ته کمد زد. فضای خالی پشت کمد بود. درواقع کمد ته نداشت و به دیوار چسبیده بود تا در مخفی را پنهان کند. در قفل نبود. داخل کمد شد، در را بازکرد و وارد اتاقک مخفی شد.
نور کم سویی دیده می شد. درکنار چراغ کوچکی که منبع نور بود، کسی نشسته بود.
- کسی که دنبالش اومدی اینجا نیست، کای.
کای جلوتر رفت و چهره پیشکار نمایان شد.
- من دنبال تو اومده بودم. شاهزاده منو فرستاد دنبالت.
- دروغه. جز من و شاهزاده کسی از این اتاقک باخبر نبود،حتی تو. و قرار نبود کسی باخبر بشه، خصوصا تو. چون شاهزاده می دونست که تو با اینجور کارها موافق نیستی. اما من دلیل دیگه ای داشتم.
- منظورتو نمی فهمم.
پیشکار بلند شد و قدم زنان به سمت کای رفت.
- خوب هم می فهمی. اومده بودی دنبال دختره، نه؟
- منظورت چیه؟ کدوم دختر؟ امروز مراسم عروسی شاهزاده ست و کلی کار داریم. وقت چرت و پرت گفتن با تو رو ندارم.
کای رو برگرداند و به سمت در رفت؛ اما پیشکار قدم هایش را تندتر کرد و دستش را روی شانه کای گذاشت و او را متوقف کرد.
- نه کای، نه به این زودی.
کای سردی تیغه خنجر را کنار گلویش حس کرد.
- اونقدری وقت هست که باهم یه گپی بزنیم، نه؟ پس سرجات بمون و تکون نخور.
کای سرجایش ایستاد و حرکتی نکرد.
پیشکار دهانش را کنار گوش کای برد و زمزمه کرد:
- تو از عروس شاهزاده خوشت اومده، نه؟
- مراقب حرف زدنت باش.
- من خوب می دونم، کای. اون روز توی جنگل تو زخمی شدی و اون دختر تورو نجات داد. همونجا بهش دل بستی، نه؟ وقتی برگشتی به قصر، متوجه زخمات شدم، خیلی وخیم بود. هیچکسی توی دهکده تورو ندیده بود. فقط یک نفر می تونست نجاتت داده باشه و اونم همین دختر بود که همون نزدیکی زندگی می کرد. تو بهش مدیونی و البته بهش دل بستی. پس اومدی نجاتش بدی و به شاهزاده خیانت کردی.
- چرت و پرت نگو.
- تلاش نکن، فایده ای نداره. من همه چیزو می دونم. تو حتی آخرین امیدش، شوالیه سیاه رو درجا کشتی درحالی که می تونستی اینکارو نکنی، فقط برای اینکه بتونی اون دختر رو به دست بیاری.
کای بی صدا لب زد: نه، من برادرشو کشتم.
- چیزی گفتی، کای؟
- قصدت ازین داستان سرایی ها چیه؟ می خوای به چی برسی؟
- داستان سرایی؟ حقیقتو گفتم! قبول نداری؟
- من با هشدار دادن به شاهزاده درباره گذشته اون دختر، جونشو نجات دادم. اگه پادشاه اون دخترو می دید زنده نمی موند. پس با نجات دادن زندگی اش دینمو ادا کردم. دیگه لزومی نداره که بخوام به شاهزاده خیانت کنم. دست ازین یاوه گویی ها بردار.
- تو اینجایی و همین مدرکی میشه بر خیانت ات! اهمیتی نمیدم حقیقت واقعا چیه. توی لنتی...
کای روی پایش چرخید. اندکی گردنش خراشیده شد. پنجه به پنجه پیشکار شد و او را به عقب هل داد و به دیوار چسباند. زانو اش را بالا برد و محکم توی شکم پیشکار کوبید. پیشکار ناله ای کرد و خون از دهانش بیرون ریخت. با ضربه ای که به گردنش زد، پیشکار بیهوش شد و روی زمین افتاد.
کای با گوشه آستینش خون روی گردنش را پاک کرد و به جسم بیهوش پیشکار خیره شد.
- حق با تو بود. واقعا یکی داشت تو کارام فضولی می کرد.
سپس چراغ را برداشت و از اتاقک مخفی خارج شد.
☕️ #Sakura | @MAH_Text
نظرتون راجب داستان "امید سبز" و دیگر فعالیت های کانال چیه؟
https://daigo.ir/pm/bcR72d
فردا به ناشناس هاتون در اینجا پاسخ خواهیم داد.
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
ترس از عشق، ترس از زندگی است و آنان که از عشق دوری میکنند مردگانی بیش نیستند.— برتراند راسل 🦢 #Him