eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
675 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
451 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
چه می‌شد هستی ام گل بود تا از شاخه بردارم که محض لحظه ای لبخند، در دست تو بگذارم! جوانی ام، غرورم، آبرویم، آرزوهایم… تمام آنچه را که از خودم هم دوست تر دارم هر از گاهی در آیینه لبم را سیر می‌بوسم تو را در خویش می‌بینم! چنین بی مرز بیمارم! اگر از من بپرسی، عشق راز مطلق است، اما تماماً عشق تو پیداست در اجزای رفتارم! هر از گاهی که بادی می‌گشاید پنجره ها را به فال نیک می‌گیرم که می‌آیی به دیدارم خیالت مایه سرسبزی این عمر بن بست است شبیه پیچکی هستی که گل کردی به دیوارم فقط در لحظه هایم باش، بی دیدار، بی منّت نه اینکه آدمم؟ قدری هوا را هم سزاوارم! بگو با که، کجا، سر می‌گذاری تا بدانم که کجا، تنها، سری بر زانوان خویش بگذارم علی حیات بخش 🦢 | @MAH_Text
موج می‌داند ملال عاشق سرخورده را زخم خنجرخورده، حال زخم خنجرخورده را در امان کی بوده‌ایم از عشق، وقتی بوی خون باز، وحشی می‌کند باز کبوتر خورده را مرگ از روز ازل با عاشقان هم‌کاسه است تا بلرزاند تنِ هر شام آخر خورده را خون دل‌ها خورده‌ام یک عمر و خواهم خورد باز جام دیگر می‌دهندش جام دیگر خورده را شعر شاید یک زن زیباست، من هم سایه‌اش می‌کند مشغول خود، هرکس به من برخورده را مژگان عباسلو 🦢 | @MAH_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 26 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 26 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت بیست و ششم) یوکو در آینه به خودش نگاه کرد. هیچوقت تا به آن اندازه از رنگ سفید متنفر نشده بود. اما حالا حس می کرد آن همه سفیدی زیاد بود. سرتاپایش سفید بود. سفیدی موهایش بس بود. سفیدی یکنواخت لباسش اضافی بود. اما می دانست این موقت خواهد بود؛ چون بر لباس سفیدی که پوشیده بود، تا ساعتی دیگر لکه های قرمز نقش می بست؛ خون کثیف کسانی که تنها آدم زندگیش را از او گرفته بودند. خدمتکار، با تورها و پارچه های گوناگونی موهای یوکو را پنهان کرد؛ این هم دستور شاهزاده دنکی بود. برای یوکو این چیزها اهمیتی نداشت. فقط منتظر گذشت زمان بود‌. از خدمتکار خواست تا لحظه ای بیرون باشد تا با خود خلوت کند. خدمتکار تردید داشت؛ می ترسید مثل قبل بازهم نقشه فرار در سر داشته باشد. اما چشمان در غم فرو رفته یوکو باعث شد کوتاه بیاید. یوکو سراغ بالشتش رفت و چاقوی بزرگ آشپزخانه را از زیر آن برداشت. دسته گل را از روی میز برداشت و چاقو را لای گل ها مخفی کرد. دنکی در آینه به تصویر خودش خیره شده بود. یادش نمی آمد آخرین باری که خودش را در آینه دیده بود کی بود. در نگاهش غم خاصی دیده می شد. امیدوار بود با بودن یوکو در کنارش، حس دلتنگی خاص همیشگی اش پایان یابد. برای اولین بار کسی را دیده بود که حس می کرد به او آرامش می بخشد. سال ها بود که دنبال کمی آرامش می گشت. در تالار، افراد چندان زیادی نبودند. تعدادی از افراد قصر همراه پادشاه به سفر رفته بودند و تالار آنقدری که باید شلوغ نبود. البته این همان چیزی بود که دنکی می خواست. دنکی بالای تالار ایستاد. دو خدمتکار زن، یوکو را به تالار آوردند و پیش دنکی بردند. یوکو، درحال لحظه شماری برای فرصت مناسب بود. درست قبل از آن که مراسم به طور رسمی آغاز شود، صدای مهیبی شنیده شد و تالار لرزید. تعدادی بیرون دویدند تا علت حادثه را پیدا کنند، و عده ای هم به سمت پنجره ها رفتند. هرج و مرج، جمعیت حاضر را فرا گرفته بود. این بهترین فرصت ممکن بود. گویی تمام شانسی که در تمام عمر نداشت، یک‌جا به او روی آورده بود. یوکو به سمت دنکی که پشتش به او بود رفت و چاقو رو از لای گل ها در آورد. تنها چند قدم با دنکی فاصله داشت، که دستی چاقو را گرفت و یوکو را متوقف کرد. ☕️ | @MAH_Text
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی چیزای خوب هم هستن که قدرشونو نمی دونیم.. ☕️ | @MAH_Text
بعضیا مثل دوتا خط موازی ان هر کاری کنن به هم نمیرسن؛ مثل من و تو:) 🍫 | @Mah_Text
با بقیه برام فرق می کردی؛ اما ... می کردی. 🍫 | @Mah_Text
مسئله بزرگی که باید «عملا» حل کرد: آیا می‌توان خوشبخت و تنها بود؟ 🦢 | @MAH_Text