eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
675 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
451 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
مسئله بزرگی که باید «عملا» حل کرد: آیا می‌توان خوشبخت و تنها بود؟ 🦢 | @MAH_Text
‏مهم نیست از آخرین باری که باهاش حرف زدی یه روز میگذره یا ده سال! ‏وقتی شماره ناشناس زنگ میزنه بهت ‏اولین کسی که فکرت میره سمتش اونه. 🦢 | @MAH_Text
شکست نقطه مقابل موفقیت نیست بلکه بخشی از آن است. 🦢 | @MAH_Text
زندگی تعداد نفس هایی که می کشی نیست؛ زندگی لحظاتی است که در آن ها نفست در سینه حبس می شود! 🦢 | @MAH_Text
بشنوید ای دوستان این داستان خود حقیقت نقد حال ماست آن بود شاهی در زمانی پیش ازین ملک دنیا بودش و هم ملک دین اتفاقا شاه روزی شد سوار با خواص خویش از بهر شکار یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه شد غلام آن کنیزک پادشاه مرغ جانش در قفس چون می‌تپید داد مال و آن کنیزک را خرید چون خرید او را و برخوردار شد آن کنیزک از قضا بیمار شد آن یکی خر داشت و پالانش نبود یافت پالان گرگ خر را در ربود کوزه بودش آب می‌نامد بدست آب را چون یافت خود کوزه شکست شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست گفت جان هر دو در دست شماست جان من سهلست جان جانم اوست دردمند و خسته‌ام درمانم اوست هر که درمان کرد مر جان مرا برد گنج و در و مرجان مرا جمله گفتندش که جانبازی کنیم فهم گرد آریم و انبازی کنیم هر یکی از ما مسیح عالمیست هر الم را در کف ما مرهمیست گر خدا خواهد نگفتند از بطر پس خدا بنمودشان عجز بشر ترک استثنا مرادم قسوتیست نه همین گفتن که عارض حالتیست ای بسا ناورده استثنا بگفت جان او با جان استثناست جفت هرچه کردند از علاج و از دوا گشت رنج افزون و حاجت ناروا آن کنیزک از مرض چون موی شد چشم شه از اشک خون چون جوی شد از قضا سرکنگبین صفرا فزود روغن بادام خشکی می‌نمود از هلیله قبض شد اطلاق رفت آب آتش را مدد شد همچو نفت مولانا – مثنوی معنوی بخش ۲: عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او 🦢 | @MAH_Text
زمانی هم میرسه که به این نتیجه میرسی: باید قبل از اینکه بقیه تنهات کنن، خودت خودتو تنها کنی. 🍫 | @Mah_Text
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر این سفر راه قیامت میروی تنها چرا استاد شهریار 🦢 | @MAH_Text
پیامبر اکرم : خداوند تبارک و تعالی به دنیا وحی فرمود : در خدمت آن کس باش که مرا خدمت می کند و آن را که در خدمت توست به رنج افکن . [میزان الحکمه ص ۲۸۳] 🌾 | @MAH_Text
بزرگترین حسرتم اینه نمیتونم برای دوست داشتنت وجود داشته باشم ؛ فقط می توانم برای عاشقت بودن ، ناپدید بشم :) 🪖 | @MAH_Text
عشق آنجایی است که صدایش را فراموش کرده ای ؛ اما ... می دانی از نشنیدن صدایش هر روز درحال مرگی ! 🪖 | @MAH_Text