eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
675 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
451 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
دنیا مال آدم هاي‌ خوب نیست مال اوناییه کـه خوب بازی میکنن…! 🦢 | @MAH_Text
وقتی خدا بخواد بزرگی آدمارو اندازه بگیره، متر رو به جای قدش دور قلبش اندازه می گیره…! 🦢 | @MAH_Text
اگر فکر می کنید هزینه رسیدن به اهداف تان زیاد است، پس صبر کنید تا صورت حساب تلاش نکردن تان را ببینید! — وین دایر 🦢 | @MAH_Text
در وجود همه ما یک منِ افسرده، یک منِ عصبانی، یک منِ شاد و یک منِ مضطرب وجود دارد. کدام من پیروز می شود؟ هر کدام که بیشتر تغذیه شود… 🦢 | @MAH_Text
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
..... ناراحت نباش رفیق ........!) این مردم اخلاقشون همینه @daryaee_ir
برای تاخیر چند روزه در نوشتن ادامه داستان عذرمی‌خوام. لطفا شکیبا باشید و همراهمون باشید. ☕️
سال هاست که آدمیان مرده را در میان عقربه های زمان، به حال خودشان رها کرده ام. و سال هاست که باکی از تنهایی نیست؛ سال هاست که در پس کنج این خانه، در انتظار جرعه ای عشق، جدا از عالم مردگان متحرک افتاده ام. پس چه شده است این شهر را..؟شهر خالی است.. سرد است.. مرده است..! روزی نیست که نوای گذر جوی زندگی را در میان مردمانش بشنوم. گویی غروب سرخ فام زندگی مردم این شهر در نبود عشق، با طلوعشان گره خورده، بین بودن و نبودن تنفس می کنند. و این همان عذاب بودن ها و نبودن ها، در غیاب امانت خداست. دل، جایگاه دل دادگی ست. و دل دادگی و عشق، امانتی بود که در میان خارهای بی احساس آدمی، زخمی شد. انسان فراموش کرد آنچه را که بود، دل را سنگ کرد. و خداوند از آن دریغ کرد هر چه را که بود. گویی عشق از همان ازلیت تا همان ابدیت، وجود نداشته:) 🍫 | @Mah_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 27 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 27 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت بیست و هفتم) دنکی از عصبانیت به دیوار مشت می زد. تک تک نقاط قصر را گشته بودند و هیچ اثری از یوکو نیافته بود. کای دست به سینه پشت سرش ایستاده بود؛ آمده بود تا درباره انفجاری که رخ داده بود گزارش دهد، اما فهمید که اکنون موقع مناسبی برای گزارش دادن نیست. دنکی غرید. - کای‌... - بله سرورم؟ - اون دختر رو برام پیدا کن و اون لنتی هایی که از من دزدیدنش رو بیار پیش من.. می خوام ریز ریزشون کنم! - اطاعت، سرورم. کای تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد. هیچکس در سالن نبود‌. برق غضب هویدا در چشمان شاهزاده، باعث شده بود همه بترسند حتی نزدیک اتاق شاهزاده بشوند؛ البته همه به جز کای. دنکی می غرید و مشت می زد و فریاد می کشید. خودش خوب می دانست که هیچوقت تاکنون انقدر خشمگین نشده بود. خودش را در اتاق حبس کرد تا خشمش کنی فرو بخوابد؛ می دانست که وقتی خشمگین باشد عقلش درست کار نمی کند و نمی تواند کاری از پیش ببرد. سعی کرد اندکی خشمش را مهار کند تا بتواند شخصا دنبال یوکو بگردد. نمی توانست او را از دست بدهد. کای تیم جستجو را آماده کرد و به دنبال یوکو فرستاد. تیمی را نیز در نزدیکی مرز مستقر کرد تا ربایندگان نتوانند از کشور بگریزند. یوکو چشمانش را باز کرد. دست‌ها و پاها و دهنش را بسته بودند. در اتاقی تاریک و سرد محبوس شده بود؛ تنها چراغی کم نور روبرویش قرار داشت. یوکو ناله ای کرد و سعی کرد دستانش را رها کند، اما طناب ها بسیار محکم بسته شده بودند. چه اتفاقی برایش افتاده بود؟ آنچه در مراسم رخ داده بود را به خاطر آورد. فقط چند قدمی با دنکی فاصله داشت، که دستی خنجر را از دستش گرفت و او را متوقف کرد. قبل از آنکه یوکو بتواند به سمت او برگردد، او یوکو را به سمت خود کشید و به دیوار چسباند و دستش را روی دهنش گذاشت تا صدایش در نیاید. چند لحظه بیشتر نگذشته بود که چشمان یوکو سیاهی رفت و روی دستان او بیهوش شد. یوکو از خشم اخم کرد و سرش را به دیوار کوبید. فقط چند قدم با از بین بردن قاتل برادرش فاصله داشت. آن مزاحم لنتی! از ته گلویش صداهایی درآورد تا شاید کسی صدایش را بشنود و به کمکش بیاید. - ممم، مممم! صدای قدم های کسی، یوکو را ساکت کرد. ☕️ | @MAH_Text