سال هاست که آدمیان مرده را در میان عقربه های زمان، به حال خودشان رها کرده ام. و سال هاست که باکی از تنهایی نیست؛ سال هاست که در پس کنج این خانه، در انتظار جرعه ای عشق، جدا از عالم مردگان متحرک افتاده ام.
پس چه شده است این شهر را..؟شهر خالی است.. سرد است.. مرده است..! روزی نیست که نوای گذر جوی زندگی را در میان مردمانش بشنوم. گویی غروب سرخ فام زندگی مردم این شهر در نبود عشق، با طلوعشان گره خورده، بین بودن و نبودن تنفس می کنند.
و این همان عذاب بودن ها و نبودن ها، در غیاب امانت خداست. دل، جایگاه دل دادگی ست. و دل دادگی و عشق، امانتی بود که در میان خارهای بی احساس آدمی، زخمی شد. انسان فراموش کرد آنچه را که بود، دل را سنگ کرد. و خداوند از آن دریغ کرد هر چه را که بود. گویی عشق از همان ازلیت تا همان ابدیت، وجود نداشته:)
🍫 #Yuro_chan | @Mah_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 27 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت بیست و هفتم)
دنکی از عصبانیت به دیوار مشت می زد. تک تک نقاط قصر را گشته بودند و هیچ اثری از یوکو نیافته بود. کای دست به سینه پشت سرش ایستاده بود؛ آمده بود تا درباره انفجاری که رخ داده بود گزارش دهد، اما فهمید که اکنون موقع مناسبی برای گزارش دادن نیست. دنکی غرید.
- کای...
- بله سرورم؟
- اون دختر رو برام پیدا کن و اون لنتی هایی که از من دزدیدنش رو بیار پیش من.. می خوام ریز ریزشون کنم!
- اطاعت، سرورم.
کای تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد.
هیچکس در سالن نبود. برق غضب هویدا در چشمان شاهزاده، باعث شده بود همه بترسند حتی نزدیک اتاق شاهزاده بشوند؛ البته همه به جز کای.
دنکی می غرید و مشت می زد و فریاد می کشید. خودش خوب می دانست که هیچوقت تاکنون انقدر خشمگین نشده بود. خودش را در اتاق حبس کرد تا خشمش کنی فرو بخوابد؛ می دانست که وقتی خشمگین باشد عقلش درست کار نمی کند و نمی تواند کاری از پیش ببرد. سعی کرد اندکی خشمش را مهار کند تا بتواند شخصا دنبال یوکو بگردد. نمی توانست او را از دست بدهد.
کای تیم جستجو را آماده کرد و به دنبال یوکو فرستاد. تیمی را نیز در نزدیکی مرز مستقر کرد تا ربایندگان نتوانند از کشور بگریزند.
یوکو چشمانش را باز کرد. دستها و پاها و دهنش را بسته بودند. در اتاقی تاریک و سرد محبوس شده بود؛ تنها چراغی کم نور روبرویش قرار داشت. یوکو ناله ای کرد و سعی کرد دستانش را رها کند، اما طناب ها بسیار محکم بسته شده بودند. چه اتفاقی برایش افتاده بود؟
آنچه در مراسم رخ داده بود را به خاطر آورد.
فقط چند قدمی با دنکی فاصله داشت، که دستی خنجر را از دستش گرفت و او را متوقف کرد. قبل از آنکه یوکو بتواند به سمت او برگردد، او یوکو را به سمت خود کشید و به دیوار چسباند و دستش را روی دهنش گذاشت تا صدایش در نیاید. چند لحظه بیشتر نگذشته بود که چشمان یوکو سیاهی رفت و روی دستان او بیهوش شد.
یوکو از خشم اخم کرد و سرش را به دیوار کوبید. فقط چند قدم با از بین بردن قاتل برادرش فاصله داشت. آن مزاحم لنتی!
از ته گلویش صداهایی درآورد تا شاید کسی صدایش را بشنود و به کمکش بیاید.
- ممم، مممم!
صدای قدم های کسی، یوکو را ساکت کرد.
☕️ #Sakura | @MAH_Text
نظرتون راجب داستان "امید سبز" و دیگر فعالیت های کانال چیه؟
https://daigo.ir/pm/bcR72d
فردا به ناشناس هاتون در اینجا پاسخ خواهیم داد.
درضمن، خیلی سفت و سخت بگم که این داستان نوشته خودمه و فقط هم در همین کانال بارگذاری میشه.
حق کپی کردن در هیچ جای دیگه رو ندارید و بنده بشدت ناراضیم و برخورد می کنم.
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 28 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت بیست و هشتم)
کای نزدیک تر شد و روبروی یوکو زانو زد. یوکو از خشم می لرزید. اگر دست و پایش بسته نبود، همان لحظه کای را خفه می کرد. قاتل برادرش در چند سانتی او بود و او نمی توانست از صحنه روزگار محوش کند. از شدت عصبانیت چشمانش قرمز شده بود.
کای خندید و گفت:
- این چه جور نگاه کردنه، نمیخوای از ناجی ات تشکر کنی؟
یوکو در ذهنش تا می توانست به کای بد و بیراه گفت.
- اوه، شرمنده که اینجوری اینجا بستمت و رفتم. آخه می ترسیدم دردسر درست کنی.
از نگاهت می تونم بخونم که الان هم نمی تونم بازت کنم، چون با جدیت قصد داری دردسر درست کنی!
خنده ها و مسخره بازی های کای، یوکو را بیشتر عصبانی و دیوانه می کرد.
- اوه اوه، نگاهت لحظه به لحظه داره بدتر میشه! بهتره بریم سراغ کار اصلی مون، مگه نه؟
کای یوکو را روی دوشش گذاشت، چراغ را برداشت و به سمت مخالف حرکت کرد. یوکو پاهایش را به کمر کای می کوبید، اما کای عین خیالش هم نبود و می خندید. یوکو در ذهنش هزاران بار گفت: مردک قاتل دیوانه!!!
پس از مدتی، کای یوکو را روی زمین گذاشت.
- لطفا به حرفایی که بهت می زنم خوب گوش کن باشه؟ باید مطلب مهمی رو بهت بگم. مطلبی که برادرت یوتا وقت نکرد بهت بگه، و من باید بهت بگمش.
یوکو از تعجب خشکش زد. او، برادرش را چطور می شناخت؟
- من بازت می کنم، ولی لطفاً شلوغ نکن و فرار هم نکن. به حرفام گوش بده.
یوکو به تایید سر تکان داد.
کای یوکو را آزاد کرد و روبرویش نشست. یوکو با آنکه درونش از خشم و عطش انتقام شعله ور بود، ساکت و آرام نشسته بود.
کای به چشمان یوکو خیره شد و آرام گفت:
- منو به یاد نمیاری، درسته؟
- معلومه که تورو یادمه. تو همون عوضی هستی که جونتو نجات دادم، اما تو برادرمو کشتی. که شوالیه ها دینشونو ادا می کنن، اره؟
- پس واقعا یادت نمیاد... حق هم داری. اون موقع خیلی کوچیک بودی. فکر کنم، 4 ساله ات بود.
- هی صبر کن، چی؟
کای چراغ را نزدیک صورتش آورد و چشمان سبز رنگش در نور درخشیدند.
- منو به یاد نمیاری، ما باهم فامیلیم یوکو.
- احمق گیر آوردی؟ موهای مشکی ات رو می بینم!
- یعنی داری میگی موهای مشکی زیبای مادر رو به یاد نمیاری؟
یوکو دستش را روی پیشانی اش گذاشت. چیزی از چهره خانواده اش به یاد نمی آورد.
- مادر... چی داری میگی؟
کای لبخند تلخی زد و دستی به موهای سفید یوکو کشید.
- به خودت فشار نیار... حق داری بعد اون همه اتفاق چیزی به یاد نیاری، خواهر عزیزم..
☕️ #Sakura | @MAH_Text
نظرتون راجب داستان "امید سبز" و دیگر فعالیت های کانال چیه؟
https://daigo.ir/pm/bcR72d
بیاین که امروز می خوایم به ناشناس هاتون جواب بدیم و باهم کلی حرف بزنیم.