نظرتون راجب داستان "امید سبز" و دیگر فعالیت های کانال چیه؟
https://daigo.ir/pm/bcR72d
فردا به ناشناس هاتون در اینجا پاسخ خواهیم داد.
درضمن، خیلی سفت و سخت بگم که این داستان نوشته خودمه و فقط هم در همین کانال بارگذاری میشه.
حق کپی کردن در هیچ جای دیگه رو ندارید و بنده بشدت ناراضیم و برخورد می کنم.
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 28 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت بیست و هشتم)
کای نزدیک تر شد و روبروی یوکو زانو زد. یوکو از خشم می لرزید. اگر دست و پایش بسته نبود، همان لحظه کای را خفه می کرد. قاتل برادرش در چند سانتی او بود و او نمی توانست از صحنه روزگار محوش کند. از شدت عصبانیت چشمانش قرمز شده بود.
کای خندید و گفت:
- این چه جور نگاه کردنه، نمیخوای از ناجی ات تشکر کنی؟
یوکو در ذهنش تا می توانست به کای بد و بیراه گفت.
- اوه، شرمنده که اینجوری اینجا بستمت و رفتم. آخه می ترسیدم دردسر درست کنی.
از نگاهت می تونم بخونم که الان هم نمی تونم بازت کنم، چون با جدیت قصد داری دردسر درست کنی!
خنده ها و مسخره بازی های کای، یوکو را بیشتر عصبانی و دیوانه می کرد.
- اوه اوه، نگاهت لحظه به لحظه داره بدتر میشه! بهتره بریم سراغ کار اصلی مون، مگه نه؟
کای یوکو را روی دوشش گذاشت، چراغ را برداشت و به سمت مخالف حرکت کرد. یوکو پاهایش را به کمر کای می کوبید، اما کای عین خیالش هم نبود و می خندید. یوکو در ذهنش هزاران بار گفت: مردک قاتل دیوانه!!!
پس از مدتی، کای یوکو را روی زمین گذاشت.
- لطفا به حرفایی که بهت می زنم خوب گوش کن باشه؟ باید مطلب مهمی رو بهت بگم. مطلبی که برادرت یوتا وقت نکرد بهت بگه، و من باید بهت بگمش.
یوکو از تعجب خشکش زد. او، برادرش را چطور می شناخت؟
- من بازت می کنم، ولی لطفاً شلوغ نکن و فرار هم نکن. به حرفام گوش بده.
یوکو به تایید سر تکان داد.
کای یوکو را آزاد کرد و روبرویش نشست. یوکو با آنکه درونش از خشم و عطش انتقام شعله ور بود، ساکت و آرام نشسته بود.
کای به چشمان یوکو خیره شد و آرام گفت:
- منو به یاد نمیاری، درسته؟
- معلومه که تورو یادمه. تو همون عوضی هستی که جونتو نجات دادم، اما تو برادرمو کشتی. که شوالیه ها دینشونو ادا می کنن، اره؟
- پس واقعا یادت نمیاد... حق هم داری. اون موقع خیلی کوچیک بودی. فکر کنم، 4 ساله ات بود.
- هی صبر کن، چی؟
کای چراغ را نزدیک صورتش آورد و چشمان سبز رنگش در نور درخشیدند.
- منو به یاد نمیاری، ما باهم فامیلیم یوکو.
- احمق گیر آوردی؟ موهای مشکی ات رو می بینم!
- یعنی داری میگی موهای مشکی زیبای مادر رو به یاد نمیاری؟
یوکو دستش را روی پیشانی اش گذاشت. چیزی از چهره خانواده اش به یاد نمی آورد.
- مادر... چی داری میگی؟
کای لبخند تلخی زد و دستی به موهای سفید یوکو کشید.
- به خودت فشار نیار... حق داری بعد اون همه اتفاق چیزی به یاد نیاری، خواهر عزیزم..
☕️ #Sakura | @MAH_Text
نظرتون راجب داستان "امید سبز" و دیگر فعالیت های کانال چیه؟
https://daigo.ir/pm/bcR72d
بیاین که امروز می خوایم به ناشناس هاتون جواب بدیم و باهم کلی حرف بزنیم.
راستی یچیزی بگم؛
ما واقعا به حمایت و کمک شما نیاز داریم.
کانال باید رشد کنه و اعضاش بیشتر بشن.
به کمکتون نیازمندیم.
لطفاً کانال ما رو به دوستاتون و هرجا که تونستید معرفی کنید و یه نقشی در پیشرفت کانال داشته باشید.
ممنونم از حمایت های همیشگی تون. 🤝