eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
675 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
451 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 30 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت سی ام) یوکو لبخندی زد. - اگه افسانه ات تموم شده، غزل خداحافظی رو بخون. انتظار نداری که چنین چرندیاتی رو باور کنم؟ - تموم؟ نه، تازه شروع داستانه. درضمن، گفتم که، من باید بگمشون. چه باور کنی چه نکنی. - امیدوارم بقیه اش جالب باشه، چون ممکنه وسطش حوصله ام سر بره. کای لبخند تلخی زد و به جایی نامعلوم خیره شد. - یوکا پیش همون شوالیه به خوبی بزرگ شد، بدون اینکه بدونه خانواده واقعی اش چه کسانی هستند. شوالیه تمام سعی شو کرد که هیچکس، خصوصا پادشاه و همسر و دخترش با یوکا روبرو نشن که مبادا از روی شباهتی که به یوتا داشت به حقیقت پی ببرند. اما پدر و مادر هر موقع که می‌تونستند به یوکا سر می زدند و... و من واقعا حس می کردم که مثل فرزند اونا می مونم. از این همه لطف و محبتی که نسبت به من داشتند حیران بودم؛ غافل ازینکه پدر و مادر واقعی ام بودن. یوتا هم چیزی درباره من نمی دونست، اما وقت و بی وقت پیشم میومد و هم‌بازی من می شد. یوتا بهترین دوست من بود. زندگی اون خانواده خوب پیش می رفت. اونا کمی بعد صاحب یه دختر مو سفید شدند که اسمش رو یوکو گذاشتند. وقتی یوکو به دنیا اومد، پدر دستای کوچولوی یوکو رو تو دست من و دست یوتا گذاشت و بهمون گفت باید قول بدیم مراقبش باشیم و مثل یه برادر همیشه هواشو داشته باشیم. من که فکر می کردم خانواده ای ندارم و شوالیه از روی مهربانی منو به سرپرستی گرفته، ازینکه در اون لحظه مثل یه عضو خانواده باهام رفتار شد واقعا خوشحال شدم. - احمقانه ست. این رفتار به پدر نمی خوره. پدر من هرگز خانواده خودشو از خودش جدا نمی کرد، فقط بخاطر عقیده مسخره و اشتباه یکی دیگه. - حتی اگه بخاطر حفظ جونم بوده باشه؟ - منظورت چیه؟ - تولد ده سالگی ام بود. من و یوتا می دونستیم که تولدمون در یک روزه؛ چی ازین بهتر که با بهترین دوستت در یکروز به دنیا اومده باشی. از روزها قبل کادوی تولد یوتا رو آماده می کردم، و می دونم که یوتا هم همینطور. بالاخره روز تولد رسید. صبح زود، یوتا سراسیمه خودشو پیش من رسوند و با خوشحالی گفت که پدرش گفته که قراره نیمه شب برای هردومون جشن بگیره. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. من، هیجان زده به اونجا رفتم درحالی که کادوی تولد یوتا رو در دست داشتم. پدر منو به اتاق مخفی خودش راهنمایی کرد. همه اونجا بودند؛ مادر، یوتا و یوکو. و بعد ازینکه جشن تولد گرفتیم، پدر گفت که حالا دیگه مردای بزرگی شدیم و وقتشه حقیقت رو بفهمیم. پدر، بهمون گفت که ما برادرای هم هستیم. و من نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم. پدر گفت البته پدربزرگ هم تقصیری نداره. در گذشته افراد نژاد ما خیلی بیشتر ازین ها بودند. تا اینکه پدر پدربزرگ، عاشق یه دختر از نژادی غیر نژاد خودشون میشه. اونا صاحب یه پسر با موهای سیاه میشن که برادر پدربزرگ بوده. اون سعی می کنه به زور پادشاه بعدی باشه و پدرشونو می کشه، و سپس خیلی از سفید مو ها رو قتل عام می کنه تا دیگه کسی ازین نژاد نمونه. اما پدربزرگ با اینکه برادرشو خیلی دوست داشته، اما ارتشی فراهم می کنه و به جنگ با برادرش برمی خیزه و در نهایت اونو می کشه، و صلح دوباره در کشور برقرار میشه. اما برای اینکه دیگه اختلاف و دعوا سر نژاد پیش نیاد، ازون به بعد خانواده سلطنتی و سران کشور قانون نانوشته ای بین خودشون دارند که خانواده سلطنتی فقط می تونه با نژاد خودش ازدواج کنه و اگر هم با فردی از نژاد دیگه ازدواج کرد، نباید دارای فرزندی باشند که نژاد سفید مو نباشه. اگه پدر منو پنهان نمی کرد، احتمالا خیلیا به اسم صلاح کشور به من سوقصد می کردن. - اما می تونست حداقل بهت بگه، که تو این همه حس تنهایی نداشته باشی. - بنظرت اگه یه بچه کوچیک بفهمه که خانواده ای داره و فقط بخاطر اختلاف نژاد و رنگ ازش دورن و حق نداره باهاشون باشه، از نظر احساسی نمی شکنه؟ پدر تشخیص داده بود که من اون موقع و در ده سالگی آمادگی شنیدن حقیقت رو دارم. - و تو با شنیدن این حقیقت زدی برادر خودتو کشتی. لابد می خواستی راه برادر پدربزرگ رو ادامه بدی. - بی انصاف نباش. وقتی اون اتفاق افتاد، من از همتون جدا شدم.. و سال ها بعد فهمیدم که یوتا برادرمه، وقتی که دیر شده بود. - کدوم اتفاق؟ ☕️ | @MAH_Text
نظرتون راجب داستان "امید سبز" و دیگر فعالیت های کانال چیه؟ https://daigo.ir/pm/bcR72d جواب ناشناس هاتون رو در اینجا ببینید.
علی‌(ع) کنار تو کمر راست می کرد؛ یعنی علی‌(ع) پناه همه بود و تو پناه علی‌(ع)... یا فاطمه (س)..🥀🖤 ☕️ | @MAH_Text
از زبان مولا... چرا شده گوشه ی چشمت کبود؟ به من بگو؛ مگر علی(ع) مرده‌ بود؟...💔 ☕️ | @MAH_Text
از چوب، خون تازه روان شد به روی خاک از بس که با غلاف، به پهلوی در زدند..💔 ☕️ | @MAH_Text
میشه یه فاتحه بخونین؟ :)
سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) تسلیت باد..🥀
به مناسبت شهادت حضرت زهرا (س) ، امروز فعالیت کانال تعطیل می باشد.
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرچند به تنهایی، تو امت مولایی! 🥀 نماهنگ «بی مردم» ☕️ | @MAH_Text