سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 31 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت سی و یکم)
- پدربزرگ یه دختر هم داشت، که بعد از ازدواج پدر، با یکی از مردان نژاد خودمون ازدواج کرد.
پدربزرگ ابتدا مخالف بود، فکر میکرد اون داماد شایسته ای نیست؛ اما انگار اون مرد بدجوری توی دل عمه ما جا باز کرده بود. پدربزرگ هم بعد مدتی کوتاه اومد.
پدربزرگ از همون اول رفتارهای عجیب و ناشایستگی از دامادش مشاهده کرد؛ ولی بخاطر دل دخترش سعی می کرد اونو اصلاح کنه.
اما داماد، قصد های شومی در سر داشت. با اینکه حواس پدر و پدربزرگ بهش بود، بعد مدتی تونست لشکری فراهم کنه و شورش کنه. اون پدربزرگ و مادربزرگ رو کشت و قصر رو به آتیش کشید. حتی زن خودشو هم کشت.
- پس...چطور..؟
- پدر از راه مخفی قصر شماها رو فراری داد. بعد ازون هرگز نفهمیدم چی به سرتون اومد، فقط می دونستم که تونستید فرار کنید و یه جایی دور از چشم همه زندگی کنید.
- پس پادشاه الان این کشور، همون شوهر عمه ست؟
- آره. و دنکی هم پسرعمه مونه.
- چ...چی؟ صبر کن، نمی فهمم. چرا اون از نژاد مو سفید ها نیست؟
- فکر کردی اون مرد واقعا از نژاد مو سفید ها بوده؟ یه تشکیلات زیرزمینی که علیه موسفید ها و سلطنت فعالیت می کردن، یه دختر موسفید رو به جمع خودشون بردن و رهبرشون با اون ازدواج کرد و پادشاه فعلی شد بچه شون؛ فقط هم برای اینکه با اون بتونن به خاندان سلطنتی نفوذ کنند.
یوکو به زمین خیره شد و درفکر فرو رفت.
کمی بعد از جایش بلند شد و روبروی کای ایستاد.
- به داستانت گوش کردم. حالا وقتشه انتقام برادرمو بگیرم.
- اما منم برادرتم.
- اهمیتی به این داستانایی که معلوم نیست کجاش راسته و کجاش دروغ نمیدم. نسبت خونی برام اهمیتی نداره، تو هنوز فقط یه غریبه ای که برادر منو کشتی. انتقام برادرمو میگیرم و بعد حساب اون پادشاه قلابی رو کف دستش میذارم.
کای خواست چیزی بگوید، که نگاهش به مردی که پشت سر یوکو بود افتاد و چشمانش از تعجب گرد شد. کای هول کرد و یوکو را سمت خودش کشید. چگونه کسی راه زیرزمین مخفی را پیدا کرده بود؟ نکند تعقیبش کرده بودند؟ امواج افکار ذهن کای را درگیر کرده بودند.
مرد لبخندی زد و گفت:
- این اتفاق نمیوفته.
☕️ #Sakura | @MAH_Text
نظرتون راجب داستان "امید سبز" و دیگر فعالیت های کانال چیه؟
https://daigo.ir/pm/bcR72d
جواب ناشناس هاتون رو در اینجا ببینید.
اعضای عزیز، ازونجایی که درس ها و امتحانات سنگین شدن، با عرض شرمندگی ممکنه پارت های آینده با تاخیر گذاشته بشه.
عذرخواهی منو بپذیرید.
و اینکه واقعا ممنون میشم که اگه در کانالی یا جای دیگه ای دیدید که رمان های ما کپی شده، سریعا بهمون بگید.
آیدی من برای گزارش کپی ها:
@Tobiyama_s
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 32 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت سی و دوم)
پادشاه تازه از سفر برگشته بود. روبروی آینه ایستاد و خود را از نظر گذراند. تار موی کوچک سفیدی روی سر کچلش، او را عصبانی کرد. مو را گرفت و کشید و از جا کند و درمیان زباله ها انداخت. دستی به سر صاف و کچلش کشید و رضایت چهره، جایش را به عصبانیت داد. ذهن آشفته اش، راهی میان خاطرات گذشته باز کرد و آن ها را دوباره برایش به تصویر کشید.
نفس های نامنظم مادر را می توانست بشمرد. کبودی های صورتش، زیر موهای سفیدی که روی صورتش ریخته بود، پنهان شده بودند.
پدر، مشتش را باز کرد و به سمت او برگشت:
- ماکی، پسرم! حالا بهت یاد میدم که با موسفید های پست چطور باید برخورد کرد.
مادر وزنش را به آرنجش تکیه داد پ از روی زمین بلند شد.
- من احمق بودم که تو رو، عشق دروغتو باور کردم! احمق بودم که به حرف خانواده ام گوش ندادم و با تو فرار کردم.. تو منو گول زدی..
پدر باز به جان مادر افتاد و او را کتک زد.
- دختره ی احمق! هیچوقت نفهمیدی که ازت استفاده کردم تا به منافع سازمان برسم! از تو استفاده کردم تا نژادتونو نابود کنم. دیگه می تونیم کشور رو به دست خودمون بگیریم. و دیگه به تو نیازی ندارم.
بعد از خواهرها و برادرهای بسیاری که هیچکدام موسفید نشده بودند و همه به اعضای عادی سازمان تبدیل شدند، بالاخره چهار سال پیش، او با موهای سفید بدنیا آمد. دقیقا همان چیزی که پدرش می خواست.
سال ها پیش، پدرش یک عضو رده بالا از سازمانی بود که می خواستند سلطنت را به دست بگیرند و به همین خاطر، باید خاندان سلطنتی- موسفیدها- را نابود می کردند. او در رویای ریاست سازمان و بعدتر، پادشاه شدن، دست به هرکاری می زد و درنهایت، ماموریتی به او تعلق گرفت که اگر موفق به انجام آن میشد، ریاست سازمان به او می رسید. ماموریت، ازدواج با یک موسفید و به دنیا آوردن یک پسر موسفید برای نفوذ درمیان خاندان سلطنتی بود.
او با عشقی دروغین و رفتارهای عاشقانه ای که قلب هر دختری را به لرزه در می آورد، به دختر یکی از خانواده های معتبر و معروف نزدیک شد و بالاخره دختر را در اسارت عشق دروغینش درآورد. دخترک بیچاره، با گمان اینکه عشق شان حقیقی ست، با وجود مخالفت های دلسوزانه خانواده، با او فرار کرد و در شهر دیگری باهم ازدواج کردند. و این، شروع زندگی تیره بختانه اش بود.
مادر با چشم های نگران به آخرین فرزندش چشم دوخته بود. زخم های بدن فرزند چهارساله اش، که به خاطر تمرین های وحشتناک بر بدنش جاخوش کرده بود، قلبش را آزار می داد. امید داشت تا با انجام دادن کاری که رییس می خواهد، او و فرزندانش را رها کند؛ اما امید واهی بیش نبود. پدر، شمشیرش را درآورد و بدون هیچ گونه تعللی، جان مادر را جلوی چشم های ماکی گرفت. سپس پسرش را در آغوش گرفت و او را از اتاق بیرون برد و از اهداف بزرگشان برای او گفت.
حال ماکی که درست به همان راه پدر رفته بود، روبروی آینه ایستاده بود و به گذشته می اندیشید. زحمات همه افراد سازمان توسط او به بار نشسته بود. و حالا نمی گذاشت هیچ احدی زحمات او را برباد بدهد. شمشیرش را برداشت و به سمت زیرزمین رفت.
☕️ #Sakura | @MAH_Text