eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
675 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
451 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
گاهی وقت ها خواب، خواب نیست؛ فراره. 🍫 | @Mah_Text
براتون دانلود کردن اون ادمی که با یه کلمه ازش لرزشی که از غم و غصه دارید، بخوابه. 🍫 | @Mah_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 33 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 33 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت سی و سوم) لب های یوکو می لرزیدند اما صدایش در نمی آمد. - ی...یوتا؟ دامنش را در مشت هایش فشرد. از جا بلند شد و با قدم های لرزان به جلو رفت. کای هم از جایش برخاست. - یوتا! کی به هوش اومدی!؟ یوتا دستش را به دیوار گرفت و جلوتر آمد و با صدای خشکی گفت: - سروصداهای تو مگه می‌ذاره آدم بخوابه؟ یک لحظه تعادلش را از دست داد و نزدیک بود به زمین بیوفتد، که کای و یوکو شتاب‌زده به سمتش رفتند و هرکدام از یک طرف او را گرفتند. - هی هی! کم چرت و پرت بگو پسر. زهره ترکم کردی. یوتا خواست جوابی بدهد؛ اما یوکو ناگهان چنان سیلی محکمی به صورتش کوبید که صدای ضربه اش در اتاق پیچید. کای حسابی شوکه شده بود. - خیلی دوست داری منو نگران خودت کنی نه؟ از آزار دادن من لذت می بری برادر؟ یوکو برای شنیدن جواب صبر نکرد. چشمانش را بست تا اشک هایش جلوی آن ها فرو نریزند‌، و به سمت راهرو دوید و از اتاق خارج شد. - یوکو! اما دیگر دیر شده بود و کای نتوانست جلوی یوکو را بگیرد. یوتا مشتش را روی کله کای کوبید. - دیوونه، اول باید بهش می گفتی من زنده ام. - اونجوری که تو دراز به دراز گوشه اتاق افتاده بودی و بیهوش بودی، خودمم مطمئن نبودم که زنده ای یا نه. برنامه ما این بود؟ قرار بود یوکو رو توی مراسم نجات بدیم. نه اینکه نصفه شبی تنهایی عمل کنی. - الان وقت این حرفا نیست‌. یوکو... - می دونم، از تاریکی می ترسه. یوکو آن قدر دوید که خسته شد و نفس نفس زنان ایستاد. تازه متوجه شد که هیچ نوری در اطرافش نیست و تا چشم کار می کرد تاریکی بود. لرزه ای بر تنش افتاد و روی زمین نشست. چشمانش را بست تا شاید بتواند تاریکی را نبیند. صدای قدم های کسی می آمد. شاید توهم بود و شاید هم نه. دستانش را روی گوش هایش گذاشت و محکم فشار داد؛ چه توهم چه واقعیت، دوست نداشت بشنود. -یوکو! یوکو! یوکو صدای فریادهای کای را نمی شنید. کای چراغ را روی زمین انداخت و به سمت خواهرش دوید و او را در آغوش گرفت؛ بجای همه ی آن سال‌هایی که از او محروم مانده بود. یوکو چشمانش را باز کرد و دست هایش را از روی گوش هایش برداشت. - گریه نکن شاهدخت کوچولو، اگه گریه کنی زشت میشی. - اینو... - یادت میاد؟ ☕️ | @MAH_Text
حالا خوب شد؟ 😂 حالا راضی هستین از روند داستان؟ البته فکر نکنید به همین راحتیا ولتون می کنما. قرار نیست داستان به خوبی و خوشی بگذره. 😂👌 ☕️ | @MAH_Text
نظرتون راجب داستان "امید سبز" و دیگر فعالیت های کانال چیه؟ https://daigo.ir/pm/bcR72d جواب ناشناس هاتون رو در اینجا ببینید.
خوشبختی همیشه داشتنِ چیزی نیست خوشبختی گاهی لذت عمیق از نداشته‌هاست! یک نوع رهایی که شبیه به هیچ چیز نیست؛ و گاهی ساده و غیرقابل تصور است. ☕️ | @MAH_Text