eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
675 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
451 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
چرا از آدما دوری می کنم!؟ بخاطر عدم درک متقابل. ☕️ #Sakura | @MAH_Text
چرا از آدما دوری میکنم؟چون اونا هیچوقت نمیتونن درکت کنن یا باهات کنار بیان ..اونا همیشه با کوچکترین حرکتی قضاوتت میکنن و سرزنشت میکنن..اینکه همیشه بخوای دلیل رفتاراتو واسشون توضیح بدی و بازم درکت نکنن یجورایی خسته کنندس! اونا قرار نیست احساساتتو درک کنن و دراخر تویی که مشکل داری و بی احساسی..!هرچقدرم سعی کنی احساساتتو نشون بدی..اونا انگار کور شدن..پس فاصله گرفتن از اونا بهترین کار نیست؟! ✉️ JOIN 👉 @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
چرا از آدما دوری می کنم!؟ بخاطر عدم درک متقابل. ☕️ #Sakura | @MAH_Text
هر بار که خواستم به یه آدم اعتماد کنم و بهشون تکه کنم بیشتر از نفر قبلی باعث شدن از وجود خودم متنفر بشم هر بار به یکی شون گفتم رفیق نارفیق تر از هر آدمه دیگه ای از آب درومدن من رو تا زمانی میخواستن که برا شون سودی داشته باشم و بعد منو ترک میکردن و در آخر یاد گرفتم که هیچ کدومشون واقعی نیستن و همشون کیکن .خودم برای خودم میمونم زمانی شبا یواشکی گریه میکنم خودم اشک هام رو پاک میکنم و هر بار خودم قلبم که شکست رو وسله پینه میکنم ❤️‍🩹 ✉️ JOIN 👉 @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
چرا از آدما دوری می کنم!؟ بخاطر عدم درک متقابل. ☕️ #Sakura | @MAH_Text
چرا از آدم ها دوری می کنم.. خوب آدم ها بیشتر از من دوری می کنن تا من از اونها ، ولی این به خاطر حس اجتنابیه که منم نسبت به اونا دارم اونا حرفای کسل کننده می زنن ، رفتار های خاله زنک دارن و در ظاهر به بقیه خوبی می کنن و همش رو برای خودشون انجام میدم بعد از همه ی این حرفا و اجتناب هایی که خودم دارم ، فکر می کنم که آدما با هم فرق دارن و همه بد نیستن و ما نباید به خاطر تمایلی که بهمون میگه اجتناب کنیم دچار افراط و منزوی شدن خودمون بشیم آسیب زا ترین مشکلات همونایی هستن که خودمون به خودمون اجبار می کنیم و نگهشون می داریم تا داخلمون ریشه بدن وقتی که بخوایم شیشه ی عینکمون رو پاک کنیم متوجه میشیم که آدما و جهان اطرافمون اون طور که فکر می کردیم هم زشت نیستن :) خیلی از آدما از سر نا بلد بودن یا به خاطر همین دید اشتباه به مسائل با ما رفتار های ناشایست می کنم پس بهتره که ما خودمون و تمایلاتمون رو به خاطر جهالت ، اشتباه یا حسادت دیگران دچار محدودیت نکنیم پ.ن: هم زیبا بود هم درست. ✉️ JOIN 👉 @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
چرا از آدما دوری می کنم!؟ بخاطر عدم درک متقابل. ☕️ #Sakura | @MAH_Text
شاید اونا مثل من نگاه نمیکنن چون مثل من فکر نمیکنن شاید چون همش یک بعدی و سطحی رفتار میکنن شاید چون من واقعا از اونا نیستم پس مجبورم دوری کنم چون اینجا دیگه جای من نیست.... ✉️ JOIN 👉 @MAH_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 34 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 34 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت سی و چهارم) (گذشته) آتش، قسمت شرقی قصر را فرا گرفته بود. هیچ اتاقی نمانده بود که از شر دود و آتیش درامان مانده باشد. یوسکه می دانست کار ماکی ست؛ می دانست داماد خانواده حالا که بالاخره نقاب از چهره برداشته، تا همه چیز را با خاک یکسان نکند بیخیال نمی شود. همسرش و پسرهایش را پیدا کرده بود؛ اما خبری از یوکو و خواهرش نبود. یوسکه می دانست هرچقدر هم که آرزو داشته باشد، خواهرش زنده نخواهد بود؛ چون خوب می دانست شوهر به ظاهر عاشقش، پس از کشتن پادشاه -پدر- ابتدا کار او را خواهد ساخت تا مدرکی علیه او باقی نماند. دلش به حال خواهرش که در دام عشقی دروغین افتاده بود، می سوخت. یاد زمانی افتاد که او و پدر روزها به او گوشزد می کردند که او فرد مناسبی نیست؛ اما رفتار های ظاهری و زمزمه عشقی که وجود نداشت، در دل خواهر خانه کرده بودند و گوشش به هیچ حرفی بدهکار نبود. اما حیف که حالا دیگر پشیمانی فایده ای نداشت. یوسکه از تلاطم افکارش درآمد و تمرکزش را روی پیدا کردن تک دختر کوچکش گذاشت. قبل از آنکه بتواند دست به کار شود، پسرهای ۱۰ ساله اش خودجوش به دنبال خواهر به میان آتش و دود زدند. همسرش با چشمانی نگران به مسیری که پسرهایش از آن رفته بودند، خیره شده بود؛ اما یوسکه به این فکر می کرد که پسرهایش چه زود مرد شده بودند.. یوکو کنار کمدی پناه گرفته بود و هق‌هق می کرد. آن قدر میان دود و آتش میان خانواده اش گشته بود که کل لباس هایش از دود سیاه سیاه شده بودند و نفسی برایش نمانده بود. دخترک از ابتدای آتش سوزی، دلش پیش برادرهایش که به سالن کناری رفته بودند، شور زده بود و برای پیدا کردنشان رفته بود. غافل از آنکه با آن جثه و توان کم کار زیادی از او بر نمی آمد. بالاخره دو برادر، خواهر دردانه شان را پیدا کردند. - یوکو، گریه نکن! ما اومدیم! - یوکو نگران نباش، برادر هات اینجان. نجاتت می دیم. یوکو دستانش را از روی چشمانش برداشت و به برادرهایش نگاه کرد. دوده ها، موهای سفید یوتا را مایل به مشکی کرده بود. حالا برادرهایش بیشتر شبیه هم شده بودند. یوکو با دیدن این صحنه لبخندی زد که هیچکدام از برادرها معنای آن را نفهمیدند. یوسکه بالاخره با گفتنِ: دارن میان، می بینمشون. به نگرانی همسرش پایان داد. بالاخره یوسکه می توانست خانواده اش را -البته تنها افراد باقی مانده خانواده- از راه مخفی که غیر از او کسی از آن خبر نداشت، فراری دهد. یوکا نرسیده ایستاد. یوتا که یوکو را کول کرده بود، کمی جلوتر متوجه شد و او نیز متوقف شد. - چی شده؟ زود باش، الان وقت تعلل نیست‌. - من نمیام. صدای جیغ مادر بلند شد: یوکا!!! اما یوسکه فقط ایستاده بود و به پسرش زل زده بود. - اگه همه مون بریم، کی اینجا بمونه؟ مگه قراره همه این اتفاقات رو فراموش کنیم؟ یوتا لب گزید: - معلومه که! یکم که زمان بگذره، باهم کاری می کنیم تقاص شو پس بده! - از کجا معلوم بتونیم به قصر حتی نزدیک هم بشیم؟ کسی از هویت واقعی من خبر نداره. من اینجا می مونم و راه شوالیه ارشد رو ادامه میدم تا روزی که همه چیز رو به حالت اولش برگردونم. مادر با نگاهی معترض به پدر خیره شد. اما یوسکه فقط تبسم آرامی کرد و دستی روی سر یوکا کشید. همین برای اینکه یوکا به خودش اطمینان کند کافی بود‌. با خانواده اش خداحافظی کرد. یوکوی کوچک از پشت یوتا پایین پرید و گوشه لباس یوکا را گرفت. اشک هایش سرازیر شدند، اما بخاطر استنشاق دود توان صحبت کردن نداشت. یوکا زانو زد و خواهرش را بغل کرد. - هی یوکو، اون کتاب داستانی که برات می خوندم رو یادته؟ همونی که اگه شاهدخت قصه گریه می کرد، به یه موجود زشت تبدیل می شد؟ یوکو سر تکان داد. - گریه نکن شاهدخت کوچولو، اگه گریه کنی زشت میشی. یوکو از این شیطنت برادرش اخمی کرد و سپس خندید. یوتا با حرکت چشم از برادر دوقلو اش خداحافظی کرد و سپس یوکو را برد. یوکا به او پشت کرد تا مبادا اشک هایش را ببیند؛ اما غرور یوتا باعث می شد تا بغض بزرگی که در گلویش گیر کرده بود را محکم نگه دارد. بغضی که تا ابد بسته ماند. ... (زمان حال) - یوکو، یوکو، خوبی؟ پلک های یوکو لرزیدند و به هوش آمد. صدایی که نام او را می خواند، با آنکه دیگر مردانه شده بود، اما همان لحن و حس و حال گذشته یوکا را داشت‌. خواست بگوید: برادر! خواب آخرین باری که تو را دیده بودم را، دیدم. اما گلویش خشک شده بود. - خوبی؟ چه تبی کرده بودی، کل روز بیهوش بودی! ☕️ | @MAH_Text
بالاخره قسمت جدید... 😮‍💨 بابت تاخیر هم عذرمی‌خوام، ایام امتحاناته دیگه...