eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
675 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
451 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه توهم با شعرای «قیصر امین پور» حال دلت خوب میشه، ولی هنوز نمی شناسیش، این ویدیو رو ببین.! ☕️ | @MAH_Text
درس اوّل از هرم قدرت: اوّل از همه، به خودتون احترام بگذارید و برای خودتون اهمیت بگذارید. وقتی کسی به شما اهمیت نداد، هیچ وقت و هیچ وقت بهش اهمیت ندید. وقتی کسی به شما و حق و حقوق شما احترام نگذاشت، هیچ وقت و هیچ وقت بهش احترام نگذارید. هرگز و هرگز اجازه ندید که کسی حق و حقوق شما رو نادیده بگیره و حق شما رو ضایع کنه. احترام گذاشتن به شما یکی از حقوق مسلم شما است. البته گاهی گذشت لازمه، ولی نه همیشه. ☕️ | @MAH_Text
خب خب.! امروز به ناشناس ها و حرفاتون جواب میدیم. حرفی چیزی بود تو ناشناس بفرستید: 👉https://daigo.ir/pm/bcR72d و بیاین اینجا باهم حرف بزنیم. @mah_chatroom
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به همین سادگی به وسیله این بابابزرگ اثبات شد بابا و بابابزرگ هامون وجود خارجی ندارن..😂 یکم فکر کنیم. ☕️ | @MAH_Text
دختره ویدیو گذاشته توش گفته: دو دقیقه بخاری رو خاموش کن و دعا کن سردت نشه، تا فرق بین علم و مذهب رو بفهمی. خدا پدرتو بیامرزه، بخاری ساخت بشره، آتیش تو بخاری که دیگه کار دست ما نیست؛ آتیش تو بخاری رو کی خلق کرده که تو با روشن کردنش بتونی خودتو گرم کنی؟ 😂 خدا عقلو داده تا یکم فکر کنیم. ☕️ | @MAH_Text
گفتم : از دیوانگی زلفش بگیرم! عشق گفت : لایق این حلقه ی زنجیر هر دیوانه نیست :) 🌾 | @MAH_Text
عشق بر یک فرش بنشاند گدا و شاه را سیل یکسان می کند پست و بلند راه را 🌾 | @MAH_Text
«هلک الناس تسویف» کار امروز را به فردا انداختن، مردم را هلاک کرده است... ☕️ | @MAH_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 35 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 35 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت سی و پنجم) یوکا - بهتر است دیگر این برادر را به نام واقعی اش صدا کنیم - دستمال روی پیشانی یوکو را برداشت، آن را داخل آب سرد برد و آبش را چکاند و مجددا روی پیشانی یوکو گذاشت. - من کجام؟ - همونجایی که وقتی یوتا نزدیک بود بمیره، تظاهر کردم که کشتمش، و با خودم بردمش و نجاتش دادم. - می تونستی بهم بگی یوکا... می تونستی بگی تا انقدر داغون نشم... - متاسفم. زمانی برای اینکار نبود، و اگه بی احتیاطی می کردم لو می رفتم. یوکو چشم غره ای به برادرش رفت و به اطراف چشم دوخت. - یوتا کجاست؟ - جایی که منم باید الان اونجا باشم. - میشه بجای این بامزه بازی ها درست حرف بزنی؟ یوکا زد زیر خنده و با چشمان پر شیطنتی به خواهرش چشم دوخت. - داریم اینجا رو، کشور رو پس می گیریم. یوکو لبخندی زد. - پس منم باید الان کنار برادرم بجنگم، نه اینکه اینجا باشم. - تو بهتره بیشتر استراحت کنی که باز غش نکنی بیوفتی رو دستم. یوکا توانست قبل از آنکه یوکو بتواند او را بزند، بگریزد. یوکا از درون خوشحال بود، پس از مدت ها می توانست خودش باشد و شیطنت هایش را روی عزیزانش خالی کند. (یک روز قبل) یوتا پس از آنکه مطمئن شد یوکا در زیرزمین مخفی حواسش به یوکو هست، دست به کار شد. به حرف های یوکا که به او گوشزد می کرد که هنوز بدنش در اثر سم ضعیف است و باید بیشتر مراقب خودش باشد، بی اعتنا بود و با گفتن: «من خوبم» یوکا را ساکت کرده بود. پادشاه به زیرزمین رفته بود؛ به جایی که تنها یادگاری ها از پادشاهی قبلی و همسر مرحومش را پنهان کرده بود. بی خبر از آنکه کس دیگری هم در آنجا منتظرش بود. صدای بیرون کشیدن شمشیر از غلاف را که شنید، به درنگ در صندوقچه را بست و برگشت و پشتش را نگاه کرد. - ت...تو... شوالیه سیاه! می دونستم نباید به حرف پسر بی عرضه ام که گفته بود کار تورو تموم کرده نباید اعتماد می کردم. یوتا کلاه گیس مشکی را از روی سرش کند و موهای سفیدش در نور کم سوی فانوس نمایان شد. - من وارث اصلی این تاج و تخت هستم! خودتو خسته نکن، قصر در محاصره ماست. ☕️ | @MAH_Text