eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
675 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
451 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
همیشه به دو چیز احترام بذار؛ یکی ادیان و دیگری تیم های ورزشی. - فیلم perfect days ☕️ | @MAH_Text
‌ ‌سعید، دربان حاکم، مأمور شده بود که شبانه خانه‌ات را غارت کند؛ به خانه‌ات که رسید، نردبان گذاشت، روی بام خانه رفت توی تاریکی دنبال جای پا می‌گشت که از بام پایین بیاید؛ کسی به اسم صدایش زد صدای مهـربان تو بود؛ گفتی : سعـید! تاریک است، صبر کن برایت چراغ بیاورم! برای ما هم چراغ بیاور تاریک است راه... ✍ کیوان کیانی ‌ 🍀 | @MAH_Text
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اغلب مردم سوئد مثل اقلیم شون می مونن، سرد.. و اینجوری میشه که یه دختر انقدر حیرت زده میشه. ☕️ | @MAH_Text
هادی اگر تویی؛ که کسی گم نمیشود:) _شهادت امام هادی علیه السلام تسلیت||• 🍀 | @MAH_Text
شهادت امام هادی (ع) تسلیت باد.
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 36 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 36 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت سی و ششم) چهره درهم پادشاه خبر از درون خشمگینش می داد. یوتا دستی به موهایش کشید. - انقدر به خودت مغرور شده بودی که وقتی میومدی زیرزمین نمی ذاشتی احدی باهات بیاد. شاید هم می ترسیدی کسی از رازهایی که توی این زیرزمین پنهان کردی خبردار بشه. ولی باید قبول می کردی که دیگه پیر شدی. پادشاه ساکت بود. یوتا به سرعت متوجه حرکت دست پادشاه شد و با ضربه پایش خنجر را به سمتی پرتاب کرد. دونفر از یاران یوتا، با شنیدن سروصداها به زیرزمین آمدند. به دستور یوتا، دست و پای پادشاه را بستند و او را مخفیانه به سیاهچال بردند. همان‌جایی که در انتهای زیرزمین مخفی قصر جنوبی بود و مدتی پیش خودش را در آن زندانی کرده بودند. قصر، پر از افرادی شده بود که سال‌ها در تاریکی و در زیر سایه زور و ستم پادشاه ماکی زندگی کرده بودند. یوتا آن ها را از سراسر کشور جمع کرده بود و متحد کرده بود، تا در این لحظه سکان کشور را از ماکی بگیرند؛ چیزی که از اول هم مال او نبود. سال ها روی این نقشه و روی جمع آوری افراد قابل اطمینان کار کرده بود. هویت دومی که برای خود ساخته بود، به او اجازه می داد تا بتواند در کشمکش دعواهای دو کشور، هرچیزی که لازم دارد را مهیا کند. یوکا اطلاعات خوبی در اختیار او گذاشته بود؛ پادشاه هر چند وقت یکبار به تنهایی به زیرزمین مخفی قصر می رفت. یوتا ازین فرصت استفاده کرده بود و او را تنها گیر انداخته بود. از چندی پیش هم، یارانش در قصر با هویت های جعلی حضور یافته بودند. اما هنوز وقت ضربه اصلی نرسیده بود. فعلا مهم ترین کار زندانی کردن پادشاه و حضور نداشتنش در جریانات قصر بود. یوکو از جا بلند شده بود؛ به قول خودش، خود را جمع و جور کرده بود تا به کمک برادرانش برود. وظیفه مهمی بر عهده او بود؛ به محض اینکه نبرد آغاز می شد، باید کنترل و رهبری افراد مهمی را در دست می گرفت؛ بانوان و خدمه و کارکنان قصر. یوکا که خواهرش را پر انرژی دید، لبخندی زد و رفت تا سری به مابقی کارها بزند. ☕️ | @MAH_Text
نظرتون راجب داستان "امید سبز" و دیگر فعالیت های کانال چیه؟ https://daigo.ir/secret/71382102 امروز وقتشه که تو ناشناس باهم حرف بزنیم؛ پس بیاین اینجا.!