eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
675 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
451 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
من از شب خواب طلب دارم، نه بی خوابی. ☕️ | @MAH_Text
شبام اینجوری سر میشه که یا بی خوابم، یا از شدت خواب های مزخرف به خودم میگم کاش نمی خوابیدم. ☕️ | @MAH_Text
تویی که سین می زنی؛ بی خوابی کلافه ات کرده یا سردردهای شبانه؟ :) یا شایدم فکر و خیال؟ ☕️ | @MAH_Text
اما با همه اینا، شب یه چیز دیگه ست. و آسمون شب واقعا فوق العاده ست... ☕️ | @MAH_Text
حرف ها پس گرفتنی نیستن؛ حواسمون باشه چی میگیم.! 🍫 | @Mah_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 37 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 37 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت سی و هفتم) شب شده بود. دنکی با حال نزار درحال قدم زدن در حیاط قصر بود. معمولا این وقت شب می خوابید؛ اما اکنون با آن وضع حالش نمی توانست که بخوابد. کنار یک درخت، جای دنجی پیدا کرد و نشست. باورش نمی شد که تنها رفیقش به او خیانت کرده بود. نه، باور نمی کرد. نه تا وقتی که با چشم خود ندیده بود. در افکار پرازغم خود غرق بود که صدای دوسرباز، رشته افکارش را پاره کرد. - بالاخره موقعش رسید. - همه چی آروم و خوب بنظر می رسه. - آره، اما فعلا. چیزی نمونده که کار اون پادشاه لنتی به پایان برسه. خیلی خوبه که شاهزاده این اطراف نیست. وقتی صحبت های دوسرباز به اینجا رسید، دنکی بلند شد و خود را نشان داد و با عصبانیت گفت: - منظورتون چیه؟ دوسرباز از دیدن دنکی شوکه شدند. - ش...شاهزاده! اینجا چیکار می کنید؟ - جواب منو بده عوضی! منظورت چی بود؟ دوسرباز به هم نگاه معناداری کردند و شمشیرهای شان را به سمت دنکی گرفتند. - هیچ می دونی داری چه غلطی می کنی؟ داری به روی من شمشیر می کشی؟ - متأسفیم قربان، چاره ای برامون نمونده... دنکی با نگاهی پر از غم دستش را مشت کرد. - همین مونده بود که سربازای خودم به روم شمشیر بکشند.. و با همان دست خالی، به سرباز ها حمله کرد و آن ها را زمین گیر ساخت. هرچند، دلش راضی نمی شد که آن ها را بکشد. پس به همان حال رهایشان کرد و به سمت قصر دوید. یوکا با عده ای از سربازان، بی سروصدا قصر غربی را به تصاحب خود درآورده بود. درواقع بخش مهم کار را یوکو کرده بود؛ خدمه و کارکنان و افراد سمت پایین قصر که اکثرشان در قصر غربی بودند را راضی و همراه کرده بود. سپس به حیاط رفت تا با سربازان همراه که در حیاط آماده باش بودند به سمت قسمت اصلی یورش ببرند. اما در حیاط با منظره غیرمنتظره ای روبرو شد؛ جدالی در میانه حیاط رخ داده بود و عده ای از سربازان درحال جنگ بودند. یکی از سربازان با دیدن یوکا به سمت او دوید. - فرمانده! متأسفانه شاهزاده دنکی از نقشه امشب باخبر شدند! سعی کردیم ایشونو دستگیر کنیم، اما سربازان حریفش نمیشن! یوکا آهی کشید. نیازی نبود از میزان تلفات بپرسد، مرام دنکی را می شناخت. به سربازان خودی آسیب وارد نمی کرد. کای بی مهابا سربازان را کنار زد و روبروی دنکی ایستاد. دنکی دست از نبرد کشید و در چشمان کای زل زد. - کای... دنکی منتظر یک حرف، یک توضیح، حتی بهانه ای بود که کای با آن خود را تبرئه کند و بگوید نه! من خیانت نکردم رفیق! اما دریغ از هیچکدام ازین ها. یوکا شمشیر نکشید. با همان دست خالی به دنکی حمله کرد و پس از مبارزه ای، به دلیل احوال آشفته دنکی، توانست به او مغلوب شود و او را اسیر کند. سربازان، دنکی را با دستهای بسته به اتاقش بردند. - قصدت از آوردن من به اینجا چیه کای؟ - ایشون کای نیستند! یوکا وارث امپراتوری کشورمون هستند! یوکا به سرباز اشاره کرد تا ساکت شود و به همه سربازان گفت اتاق را ترک کنند. - متأسفم، دنکی. - متاسف؟ من واقعا احمقم که تورو رفیق خودم می دونستم. - متاسفم. - انقدر این عبارت و تکرار نکن! من ازت توضیح می خوام! یوکا سرش را پایین انداخت و بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون زد. یوتا حمله اش را آغاز کرده بود. یوکا هم با سربازان به کمک او شتافت. ☕️ | @MAH_Text
نظرتون راجب داستان "امید سبز" و دیگر فعالیت های کانال چیه؟ https://daigo.ir/secret/71382102 جواب ناشناس هاتون رو در اینجا ببینید.
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌙امشب "لیلة الرغائب"، شب آرزوها، شب بخشش گناهان و اجابت دعاست امشب ملائک به زمین می آیند و دعای شما رو به آسمان میبرند.. 🤲
عقل خیلی چیز خوبیه. ☕️ | @MAH_Text