سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 39 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت سی و نهم)
- نمی دونم چقدر به خاطر میاری، ولی تو عاشق مادرت بودی. مادرت تنها کسی بود که توی این کشور به تو عشق می ورزید. بعد ازین که مادرت رو از دست دادی تا همین الان، نتونستی هیچ زن دیگه ای رو توی قلبت جا بدی. چون دلت برای مادرت تنگه. :)
ولی به یوکو توجه نشون دادی، تویی که به هیچکس و هیچ چیز اهمیت نمیدی. چون یوکو خیلی به عمه رفته و خیلی شبیهشه.
یوکا نیازی به شنیدن جوابی از طرف دنکی نداشت؛ اشک هایی که بدون اراده او تمام صورتش را خیس کرده بودند، از همه چیز خبر می دادند.
- مادر... اون خیلی زود منو ترک کرد... همیشه فکر می کردم به این خاطر ازش متنفرم؛ اما درواقع عاشقش بودم...
یوتا از عصبانیت دستش را مشت کرد.
- فکر می کنی تقصیر کیه؟ پدرت کسی بود که عمه رو کشت! اون قصر رو آتیش زد تا تمام اعضای خانواده سلطنتی رو از بین ببره و اثری از موسفید ها نذاره! و اول از همه هم، حساب مادرتو رسید!
دنکی تلو تلو خوردن و با نگاهی ناباورانه به سمت پادشاه رفت.
- و...پدر؟ بگو که دروغه!
یوکا دستش را روی شانه دنکی گذاشت و او را عقب کشید. دنکی درحالی که اشک هایش متوقف نمی شد، یوکا را پس زد و یقه پدرش را گرفت.
- چطور تونستی! چطور...
دنکی نتوانست صحبتش را تمام کند، چون پادشاه با شمشیری که زیر لباسش پنهان کرده بود، ضربه ای به پسرش زد و دنکی نقش بر زمین شد. پادشاه به همین بسنده نکرد، بدون فوت وقت به سمت دنکی رفت تا کار پسرش را برای همیشه تمام کند.
- دنکی!
یوکا به سمت دنکی هجوم برد و بدنش را سپر او کرد.
یوکو جیغی کشید.
☕️ #Sakura | @MAH_Text
نظرتون راجب داستان "امید سبز" و دیگر فعالیت های کانال چیه؟
https://daigo.ir/secret/616924839
جواب ناشناس هاتون رو در اینجا ببینید.
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 40 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت چهلم)
(فلش بک _ خاطرات یوکا)
« اسم من یوکاست. البته اینو تا ده سالگی نمی دونستم. شاید عجیب باشه، چون همه از وقتی به دنیا میان تا روزی که از دنیا میرن، اسمشونو می دونن. اما من نه. منو کای صدا می کردن. این اسمی بود که تومه، شوالیه قصر که منو بزرگ کرده بود روم گذاشته بود و وهمه هم منو به همین اسم صدا می کردن.
من پسر شر و شیطون و پرانرژی ای بودم. شیطنت هام باعث می شد دوستم یوتا (که بعدا فهمیدم برادرمه) با نگاه پوکرش بهم نگاه کنه، شاهزاده یوسکه (که بعدا فهمیدم پدرمه) بخنده و زیرلب بگه: از دست تو مرد جوان، مادرم (که بعدا فهمیدم مادرمه) با دست به کف پیشونیش بزنه و لبخند بزنه، یوکو (که بعدا فهمیدم خواهرمه) اخم کنه و نق بزنه و شوالیه تومه آهی بکشه و بگه: انرژی تو تمومی نداره پسر.
اما فقط همینا نبودن. من یه دوست دیگه هم داشتم که از من و یوتا کمی کوچکتر بود و اسمش دنکی بود. دنکی که بعدها فهمیدم پسرعمه من بوده، پسر تنهایی بود. پدرش اجازه نمیداد با کسی بازی کنه؛ خصوصا با یوتا. تنها همدم دنکی مادرش بود. وقتایی که می تونستم یواشکی به اتاقش برم، می دیدم که عمه براش کتاب می خونه یا داستان میگه. اما بنظرتون من آدمی بودم که حتی با وجود این محدودیت ها، بیخیال دنکی بشم؟ هرگز. هرموقع چشم پدرشو دور می دیدم می رفتم سراغش تا باهم بازی کنیم. ناگفته نمونه که مادرش هم خیلی هوامونو داشت.
بهترین ساعات زندگی من همون موقع هایی بود که می تونستم با دنکی و یوتا وقت بگذرونم. بازی کنیم، تمرین مبارزه کنیم، گاهی هم مادرش ما رو دعوت می کرد تا برامون داستان بگه. البته خیلی این فرصت پیش نمیومد که سه تایی باشیم. معمولا یا با یوتا بودم، یا با دنکی. البته بیشتر وقتم با یوتا می گذشت.
یه بار یوکو بهمون گیر داده بود که می خواد باهامون بیاد. ما جمع سه نفری مونو از همه مخفی نگه داشته بودیم، اما یوکو پی برده بود که یوقتایی ما دوتا غیبمون می زنه. نشد بفرستیمش پی نخود سیاه و مجبور شدیم با قول اینکه به هیچکس هیچی نگه، با خودمون ببریمش. عمه با خوشحالی از یوکو استقبال کرد و برامون داستان خوند، اما وقتی خواستیم بریم تمرین مبارزه کنیم، یوکو هم یه شمشیر چوبی برداشت و دنبال مون اومد. عمه خنده اش گرفته بود و می گفت: یوکو همه چیزش به من رفته، جز این شجاعت و اخلاقای پسرونه اش.
وقتی ده سالمون شده بود، توی جشن تولدی که مخفیانه و در اتاق شاهزاده یوسکه گرفته بودیم، اسم واقعیمو فهمیدم. فهمیدم که یه بی کس و کار نیستم که شوالیه تومه منو به سرپرستی گرفته، من مثل یوتا شاهزاده بودم. شاید اون موقع خوشبخت ترین پسر دنیا بودم. می تونید تصور کنید چه حسی داره که بهترین دوستتون بشه برادر دوقلوتون؟ شاید برای همون ازینکه سربه سر یوتا بذارم بیشتر از همه خوشم میومد.
اما این خوشبختی زیاد طول نکشید. پدر دنکی قصر رو آتیش زد تا همه خانواده رو بکشه. پدرم همه رو جمع کرد تا از راه مخفی فراری مون بده. اما یه نفر باید توی قصر می موند. یوتا خوب می تونست مراقب کل خانواده باشه، پس وظیفه من بود که توی قصر بمونم. شیطنت هامو گذاشتم کنار و با برادری که معلوم نبود دیگه بتونم ببینمش، و بقیه اعضای خانوادم خداحافظی کردم.
هیچکس درباره حقیقت اتش سوزی چیزی نمی دونست. پدر دنکی گفته بود بخاطر سهل انگاری دو خدمه این اتفاق افتاده و دوتا از خدمه های بدبخت قصر روهم به همین دلیل اعدام کرد. وقتی آتش قصر فرونشست، دنکی رو دیدم. بخاطر کاری که پدرش باهامون کرده بود سخت عصبانی بودم، اما تقصیر دنکی که نبود. وقتی رفتم پیشش، با لحنی بی احساس گفت: مادرم مرده. اما خوب می دونستم که زیر اون چهره ای که به زور تلاش می کرد بی احساس باشه، چقدر غم وجود داره. اون لحظه فقط دستمو روی شونه اش گذاشتم و بهش نگفتم که با چشمای خودم دیدم که پدرش در اتاق مادرش رو قفل کرد و آتش رو ازهمونجا شروع کرد تا از کشته شدنش مطمئن باشه. این خبرو به سختی در گوش پدر گفته بودم و از چهره اش فهمیده بودم که چقدر کمرش شکسته شده، ولی دیگه نمی تونستم بار دیگه به زبون بیارمش. خصوصا به دنکی، که الان فقط پدرشو توی این دنیا داشت. نمی تونستم بهش بگم گه تنها کسی که براش مونده قاتل مادرشه.
و من شدم تنها رفیقی که دنکی دردنیا داره. چون فقط من بودم که مفهوم پشت رفتارا و حرفایی که همه رو وحشت زده می کرد رو می فهمیدم. من تنها کسی تو دنیا بودم که دنکی رو می فهمیدم.
☕️ #Sakura | @Green_Text
مکانی که امام کاظم(ع) در اون جا زندانی بودن...🥀
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 41 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت چهل و یکم)
چندسال بعد، با اینکه نوجوون بودم، از طرف پدر دنکی که حالا پادشاه بود، به ماموریتی در کشور همسایه فرستاده شدم. اما همین که پام به اون کشور رسید دستگیر شدم، و فهمیدم که پادشاه از عمد منو لو داده تا از دستم خلاص بشه. یعنی بهم مشکوک شده بود؟
منو به زندان قصر بردن و اونجا زندانیم کردن. حکمم معلوم بود، به عنوان جاسوس اعدامم می کردن. خنده ام گرفت؛ به جرم نکرده باید می مردم. اما، پس قولی که به پدر و یوتا داده بودم چی می شد؟ من نباید به همین زودی می مردم. کارهای نکرده زیادی روی دوشم بود. بلند شدم تا با کمی راه رفتن در همون سلول کوچک،فکرم باز بشه و شاید راه حلی به ذهنم برسه. متوجه شدم که یه پسر دیگه اندکی اون ور تر افتاده. توی تاریکی زندان زیاد چیزی دیده نمی شد، پس به سمتش رفتم تا بهتر ببینمش.
ناباورانه خودمو کنارش انداختم و موهای سفید اون پسر رو از روی صورتش کنار زدم. بهت نمی ذاشت صدایی از گلوم خارج بشه. بعد از چند ثانیه، اسمشو فریاد زدم:
- یوتا.!
- تو.. یوکا؟
اینکه می دونستم ازین کارا بدش میاد، جوری بغلش کردم که کم مونده بود خفه بشه. دلم برای اون احمق تنگ شده بود؛ چندسالی بود که ازش خبر نداشتم.
و اونجا بود که از یوتا بدترین خبر عمرم رو شنیدم؛ پدر دنکی بیخیال نشده بود و به طور هوشمندانه ای، با پخش شایعاتی درباره نحس بودن موسفید ها، خانواده مو پیدا کرده بود و پدر و مادرم رو کشته بود. یوتا شانس آورده بود که تونسته بود با یوکو به این کشور فرار کنه. با این که سنش کم بود، گروهی از موسفید هایی که به کشور همسایه فرار کرده بودند رو جمع کرده بود و گروهی تشکیل داده بود تا بتونه انتقام بگیره. اما توسط نیروهای همون کشور به جرم خرابکاری دستگیر شده بود. اونجا بود که باهم قرار گذاشتیم که اگه ازون زندان زنده بیرون اومدیم، با هم حساب پادشاه ماکی رو برسیم.
دیدن یوتا دراون وضعیت شانس بزرگی بود؛ چون همیشه توی اون کله خرابش یه فکر بکری داشت. و همینطور هم شد. یوتا تصمیم گرفت برای نجات جونمون به پادشاه کشور همسایه بگه که پسر شاهزاده یوسکه ست. ریسک داشت اما، چاره ای نبود. یوتا فکر می کرد جواب میده، تا جایی که به یاد داشت تا وقتی که پدربزرگ کشور رو اداره می کرد، این دوکشور روابط خیلی خوبی داشتند. اما کی به گذشته اهمیت میده، وقتی پدر دنکی هروقت می تونست به مرزهای کشورشون یورش می برد و یا جاسوسی می کرد؟ البته می دونستم که یوتا همه این چیزا رو خوب می دونه و بهشون فکر کرده. پس افکارمو برای خودم نگه داشتم و صبر کردم تا نقشه یوتا عملی بشه.
نمی دونم شانس بود یا چی، ولی پادشاه از شنیدنش خوشحال شد و قرار سری با یوتا گذاشت. قرار شد یوتا رو جز شوالیه های کشورش بپذیره تا یوتا بتونه در قالب شوالیه کشور، به نقشه پس گرفتن کشور برسه. و درعوض، کشورشون رو حمایت کنه و روابط حسنه ی بین دوکشور دوباره ایجاد بشه. معامله انجام شد و یوتا شرط معامله رو آزادی من گذاشت، بدون اینکه درباره اینکه من کیم چیزی به پادشاه توضیح بده.
و ازونجا نقشه دوجانبه برادرا شروع شد؛ من از داخل کشور و یوتا از بیرون کشور، کشورمونو پس می گرفتیم.
وقتی به کشور برگشتم، دیگه تومه زنده نبود. احتمالا پادشاه به شوالیه ارشد مشکوک بود که نکنه درباره حقیقت آتش سوزی همه چیزو فهمیده باشه؛ و شرشو کم کرده بود. برای همین منو هم به جای دوری فرستاده بود و سعی کرده بود از دست منم خلاص شه، اما من به قصر برگشته بودم. دنکی هم که پی برده بود یچیزی اشتباهه، ازون به بعد به طور وسواس گونه ای حواسش به من بود تا مبادا منو از دست بده.
واقعا خوش شانس بودم که دنکی دوستم بود و از من حمایت می کرد؛ ولی ازینکه روزی باید علیه پدرش دست به کار می شدم ناراحت بودم. یعنی وقتی اون روز می رسید، دنکی درباره من چه فکری می کرد؟ یعنی یکبار دیگه به روح و روانش صدمه می زدم..؟
ازون موقع، مدتها گذشته بود و من و دنکی جوانان برومندی شده بودیم. من جای شوالیه تومه رو گرفته بودم و یوتا هم شوالیه ارشد کشور همسایه شده بود.
اگه فکر می کنید که همه این مدت از یوتا بی خبر بودم، اشتباه می کنید. هرچند وقت یکبار می دیدمش، ولی نه به عنوان یوتا و برادرم؛ به عنوان کورو، شوالیه سیاه، و دشمنم. هربار به تور هم می خوردیم، خیلی جدی باهم مبارزه می کردیم. می دونستم که یوتای کله خراب چقدر محتاطه، پس سعی می کردم خوب نقش بازی کنم تا مورد نگاه های آتشینش قرار نگیرم. ولی چیزی که اعصاب منو خراب می کرد، این بود که اون لنتی زیادی تو نقشش فرو می رفت. زیادی وزنه مسئولیت رو روی دوش خودش می انداخت و من اینو کاملا می فهمیدم.
☕️ #Sakura | @Green_text