eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
680 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
446 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
من و دوستم وقتی دو دقیقه می خوایم مسخره بازی در نیاریم: ☕️ | @Green_Text
نسخه جدید ایتا منتشر شد🔥 نسخه جدید ایتا با قابلیت تماس صوتی و تصویری منتشر شد! ✨
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مدرسه رفتن بابابزرگ ها رو تاحالا دیده بودید؟ 😁 ببینید و ازین همه خوشمزگی لذت ببرید. ☕️ | @Green_Text
باید از بهتی که چشمم داشت، قلبش می شکست . . . 🌾 | @MAH_Text
🇮🇷 براساس جمله معروف عزیز، امروز عده زیادی نامشان در لیست مدافعان حرم ثبت خواهد شد. مراقب باش از این لیست مقدس جا نمانی... «جمهوری اسلامی ایران حرم است، اگر این حرم بماند دیگر حرم ها نیز میماند» _سردار پرافتخار ایران و اسلام قاسم سلیمانی
ولی اونایی که خانوادگی با کوچیک و بزرگ ، بچه دبستانی و جوون و نوجوون میرن رای میدن خیلی خفنن:) 🍀 | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 44 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 44 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت چهل و چهارم) سه روز ازون حادثه در جنگل گذشته بود. در اتاق دنکی و پیش اون بودم و درحال گزارش دادن بودم. البته مثل همیشه، دنکی با بی میلی گوش می کرد و هرازچندگاهی لای اسناد رو باز می کرد و بعد با خمیازه ای اون ها رو روی میز می انداخت. دنکی بود دیگه، از پشت میز نشستن خوشش نمیومد. وقتی گزارش دادنم تموم شد، می خواستم برم که یهو چیزی گفت که انتظارشو نداشتم. - پس همون طور که حدس زدم، اون روز به اون برخوردی. چی شد؟ به کی برخوردم؟ منظورش کی بود؟ چرا یهویی بحث سه روز پیش رو وسط کشید؟ البته که این شوکه شدنم ذره ای در حالت آرام و چشمان بی حس همیشگی ام نمایان نشد. - بله قربان، شکی نیست. - از روی زخمی که برداشتی فهمیدم. کسی جز اون نمی تونه چنین صدمه ای بهت بزنه. خیالم راحت شد. پس حدسش درباره شوالیه سیاه بود، . نه یوتا رو دیده بود، نه یوکو رو. البته که بازهم سکوت کردم و نگفتم که دنکی جان، اونی که نجاتم داده اون بوده، نه اونی که بهم زخم زده. البته خوب بود که هیچکس جز یوتا نمی دونست که نقطه ضعف من در مبارزات، محیط جنگلیه. پس از مکالمه کوتاهی که مثل همیشه بخاطر خوی کرم ریز خودم منتهی شد به "برو پی کارت" دنکی، از اتاق خارج شدم. ولی ذهنم هنوز درگیر بود. احتمالا یچیزی درباره اون روز و اون اتفاق ذهن دنکی رو مشغول کرده بود که یهو بحثشو وسط کشید. یا شاید فقط نگران من بود؟ در راهرو، نگاهم به پیشکار افتاد که درحالی که نفس نفس می زد و کاغذ پاره هایی در دست داشت، به سمت اتاق دنکی می رفت. عجیب بود که نمی دونستم چخبره؛ دنکی معمولا همه چیزو به من می گفت. شونه هامو بالا انداختم و به سمت اتاق خودم رفتم؛ هرچی که بود دیر یا زود دنکی بهم می گفت، پس لازم نبود که نگران باشم. البته این فکر اشتباهی بود که اون موقع داشتم و نمی دونستم که قراره بعدا بشدت پشیمون بشم. چند روزی گذشت، تا اینکه یک شب وقتی به اتاق دنکی سرزدم، متوجه شدم در اتاقش قفله. دنکی هیچوقت در اتاقش رو قفل نمی کرد. خیلی عجیب بود. دقایقی دم اتاق منتظر ایستادم، تا اینکه سروکله پیشکار پیدا شد. - کای، اینجا چیکار می کنی؟ - این دیگه چجور سوالیه؟ چرا در اتاق شاهزاده قفله؟ - شاهزاده نیستن. برای یکی دوروز رفتن مسافرت. - بدون اطلاع به من؟ حالا چرا در اتاقش قفله؟ - شاهزاده ازتون خواستن این چندروز استراحت کنید. پس همه اینا بخاطر نگرانی اش بود؟ می دونستم که چقدر روی من حساسه، ولی این دیگه زیادی بود و بازهم مشکوک می زد. البته پیشکار از نظر من آدمی نبود که بشه باهاش حرف زد. پس باهاش بحث نکردم و به سمت اتاق خودم رفتم. همین که روی تختم دراز کشیدم، صدای قفل کردن در اتاق شنیده شد. بلند شدم و دستگیره در رو کشیدم. قفل قفل بود. همه چیز خیلی عجیب بود. می تونستم باور کنم بخاطر حساسیتی که دنکی روی من داره کارای عجیب بکنه، ولی اوضاع مشکوک تر ازین حرفا بود. کلید اتاق من و اتاق دنکی رو فقط یک نفر داشت، و اون هم خود دنکی بود. پس مسلما دستور خودش بود. منم که نمی خواستم نافرمانی کنم، بی سروصدا داخل اتاقم موندم. بعدا فهمیدم که پیشکار و دنکی، اون شب یوکو رو از کلبه دزدیده بودن و در نبود من، بی سروصدا به اتاق دنکی برده بودن. فردا صبح، دنکی خودش به سراغ من اومد و در اتاق رو باز کرد. لبخند عجیبی زد و گفت: - شرمنده کای، می خواستم دیشب بجای گشت شبانه ات استراحت کنی. اوضاع لحظه به لحظه مشکوک تر می شد. چرا دنکی باید بخاطر این کار عذرخواهی می کرد؟ این خیلی غیرمعمول بود. سپس، بهم گفت که برام یه ماموریت داره و باید فورا حرکت کنم. حدس زدم که شاید دنکی به من مشکوک شده باشه. البته هرچی فکر کردم که چیکار کردم که بهم مشکوک شده، چیزی به ذهنم نرسید. فقط برای اینکه اوضاع رو بدتر نکنم، فورا اطاعت کردم و به اون ماموریت چندروزه رفتم. ☕️ | @Green_Text
پارت بعدی رو هم امروز بذارم؟ توی ناشناس جواب بدید: https://eitaa.com/joinchat/716636855C75370eadcf اگه اکثریت بگید بله همین الان می ذارم.
خب، تصویب شد. بریم سراغ پارت بعدی. که پارت قشنگی هم هست... :)