11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مدرسه رفتن بابابزرگ ها رو تاحالا دیده بودید؟ 😁
ببینید و ازین همه خوشمزگی لذت ببرید.
#Video
☕️ #Sakura | @Green_Text
🇮🇷 براساس جمله معروف #حاج_قاسم عزیز، امروز عده زیادی نامشان در لیست مدافعان حرم ثبت خواهد شد. مراقب باش از این لیست مقدس جا نمانی...
«جمهوری اسلامی ایران حرم است، اگر این حرم بماند دیگر حرم ها نیز میماند»
_سردار پرافتخار ایران و اسلام قاسم سلیمانی
#جمهوری_اسلامی_حرم_است
#انتخابات_مجلس
ولی اونایی که خانوادگی با کوچیک و بزرگ ، بچه دبستانی و جوون و نوجوون میرن رای میدن خیلی خفنن:)
🍀 #Iham | @Green_Text
17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز می بینیمتون. 🤝
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 44 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت چهل و چهارم)
سه روز ازون حادثه در جنگل گذشته بود. در اتاق دنکی و پیش اون بودم و درحال گزارش دادن بودم. البته مثل همیشه، دنکی با بی میلی گوش می کرد و هرازچندگاهی لای اسناد رو باز می کرد و بعد با خمیازه ای اون ها رو روی میز می انداخت. دنکی بود دیگه، از پشت میز نشستن خوشش نمیومد. وقتی گزارش دادنم تموم شد، می خواستم برم که یهو چیزی گفت که انتظارشو نداشتم.
- پس همون طور که حدس زدم، اون روز به اون برخوردی.
چی شد؟ به کی برخوردم؟ منظورش کی بود؟ چرا یهویی بحث سه روز پیش رو وسط کشید؟ البته که این شوکه شدنم ذره ای در حالت آرام و چشمان بی حس همیشگی ام نمایان نشد.
- بله قربان، شکی نیست.
- از روی زخمی که برداشتی فهمیدم. کسی جز اون نمی تونه چنین صدمه ای بهت بزنه.
خیالم راحت شد. پس حدسش درباره شوالیه سیاه بود، . نه یوتا رو دیده بود، نه یوکو رو. البته که بازهم سکوت کردم و نگفتم که دنکی جان، اونی که نجاتم داده اون بوده، نه اونی که بهم زخم زده. البته خوب بود که هیچکس جز یوتا نمی دونست که نقطه ضعف من در مبارزات، محیط جنگلیه.
پس از مکالمه کوتاهی که مثل همیشه بخاطر خوی کرم ریز خودم منتهی شد به "برو پی کارت" دنکی، از اتاق خارج شدم. ولی ذهنم هنوز درگیر بود. احتمالا یچیزی درباره اون روز و اون اتفاق ذهن دنکی رو مشغول کرده بود که یهو بحثشو وسط کشید. یا شاید فقط نگران من بود؟
در راهرو، نگاهم به پیشکار افتاد که درحالی که نفس نفس می زد و کاغذ پاره هایی در دست داشت، به سمت اتاق دنکی می رفت. عجیب بود که نمی دونستم چخبره؛ دنکی معمولا همه چیزو به من می گفت. شونه هامو بالا انداختم و به سمت اتاق خودم رفتم؛ هرچی که بود دیر یا زود دنکی بهم می گفت، پس لازم نبود که نگران باشم. البته این فکر اشتباهی بود که اون موقع داشتم و نمی دونستم که قراره بعدا بشدت پشیمون بشم.
چند روزی گذشت، تا اینکه یک شب وقتی به اتاق دنکی سرزدم، متوجه شدم در اتاقش قفله. دنکی هیچوقت در اتاقش رو قفل نمی کرد. خیلی عجیب بود. دقایقی دم اتاق منتظر ایستادم، تا اینکه سروکله پیشکار پیدا شد.
- کای، اینجا چیکار می کنی؟
- این دیگه چجور سوالیه؟ چرا در اتاق شاهزاده قفله؟
- شاهزاده نیستن. برای یکی دوروز رفتن مسافرت.
- بدون اطلاع به من؟ حالا چرا در اتاقش قفله؟
- شاهزاده ازتون خواستن این چندروز استراحت کنید.
پس همه اینا بخاطر نگرانی اش بود؟ می دونستم که چقدر روی من حساسه، ولی این دیگه زیادی بود و بازهم مشکوک می زد. البته پیشکار از نظر من آدمی نبود که بشه باهاش حرف زد. پس باهاش بحث نکردم و به سمت اتاق خودم رفتم.
همین که روی تختم دراز کشیدم، صدای قفل کردن در اتاق شنیده شد. بلند شدم و دستگیره در رو کشیدم. قفل قفل بود. همه چیز خیلی عجیب بود.
می تونستم باور کنم بخاطر حساسیتی که دنکی روی من داره کارای عجیب بکنه، ولی اوضاع مشکوک تر ازین حرفا بود.
کلید اتاق من و اتاق دنکی رو فقط یک نفر داشت، و اون هم خود دنکی بود. پس مسلما دستور خودش بود. منم که نمی خواستم نافرمانی کنم، بی سروصدا داخل اتاقم موندم. بعدا فهمیدم که پیشکار و دنکی، اون شب یوکو رو از کلبه دزدیده بودن و در نبود من، بی سروصدا به اتاق دنکی برده بودن.
فردا صبح، دنکی خودش به سراغ من اومد و در اتاق رو باز کرد. لبخند عجیبی زد و گفت:
- شرمنده کای، می خواستم دیشب بجای گشت شبانه ات استراحت کنی.
اوضاع لحظه به لحظه مشکوک تر می شد. چرا دنکی باید بخاطر این کار عذرخواهی می کرد؟ این خیلی غیرمعمول بود.
سپس، بهم گفت که برام یه ماموریت داره و باید فورا حرکت کنم.
حدس زدم که شاید دنکی به من مشکوک شده باشه. البته هرچی فکر کردم که چیکار کردم که بهم مشکوک شده، چیزی به ذهنم نرسید. فقط برای اینکه اوضاع رو بدتر نکنم، فورا اطاعت کردم و به اون ماموریت چندروزه رفتم.
☕️ #Sakura | @Green_Text
#نظرسنجی
پارت بعدی رو هم امروز بذارم؟
توی ناشناس جواب بدید:
https://eitaa.com/joinchat/716636855C75370eadcf
اگه اکثریت بگید بله همین الان می ذارم.
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 45 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت چهل و پنجم)
ماموریتم زودتر از زمانی که انتظار می رفت به اتمام رسید و من یک روز زودتر قصر برگشتم. احتمال می دادم که اگه لو رفته باشم، در طول ماموریت بخوان سرمو بکنن زیر آب، برای همین خیلی مراقب بودم. ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد. حداقل انتظار داشتم اگه به من شک کردن، در طول ماموریت تعقیبم کنن و برام جاسوس بذارن، ولی حتی یک نفر هم منو تعقیب نکرد. همه چیز خیلی عادی بود. و عجیب تر از این ها، این بود که من مطمئن بودم در طول این ماموریت دوباره به یوتا می خورم، اما حتی این اتفاق هم نیوفتاد! و من گیج تر از قبل به قصر برگشتم و تا بفهمم چه اتفاقی افتاده.
انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا منو شوکه و شوکه تر کنه. به موقع به قصر رسیده بودم، چون همین که به اتاق شاهزاده دنکی رسیدم، صدای پیشکار رو از داخل اتاق شنیدم که با هیجان فراوان می گفت:
- دستگیرش کردیم قربان! شوالیه سیاه رو دستگیر کردیم!
چ... چییییی؟ به سختی جلوی خودمو گرفتم که فریاد نزنم! هی هی، فقط چند روز نبودم، اینجا چخبره؟ یوتا رو گرفتن؟ مگه میشه؟ کی تونسته اون احمقو بگیره؟
درست قبل ازینکه دنکی و پیشکار از اتاق بزنن بیرون، توی پیچ راهروی کناری پنهان شدم. وخداروشکر متوجه من نشدن. سرمو کمی جلوتر بردم تا بتونم راهرو رو ببینم و مطمئن بشم که رفتن. کسی در راهرو نبود. همینکه خواستم ازون پشت بیرون بیام، چیزی رو دیدم که باعث شد بشدت شوکه بشم. سربازی از اتاق شاهزاده دنکی بیرون اومد، درحالی که دست یه دختر جوان با موهای سفید بلند رو گرفته بود. دستمو جلوی دهنم گرفتم تا بی اختیار داد نزنم. با چشمای از تعجب گرد شده ام خوب نگاهش کردم. خودش بود؛ یوکو بود...
روی زانوهام افتادم و به موهام چنگ زدم. یوکو، اینجا چیکار می کرد؟
به صورتم ضربه ای زدم تا به خودم بیام. بین دوراهی مونده بودم. سراغ کدومشون برم؟ یوتا یا یوکو؟ اینجا چخبر بود؟ عزیزترین افراد زندگیم اینجا چیکار می کردن..؟
سرباز رو تعقیب کردم. یوکو رو به اتاقی برد و در رو روش قفل کرد. نمی دونستم چخبر بود، اما بنظر می رسید تا مدتی یوکو همونجا می مونه. حداقل مطمئن بودم که بلایی سرش نمیاد. پس برگشتم تا خودمو به یوتا برسونم. می دونستم اگه دیر بجنبم، دنکی زنده اش نمی ذاره.
به اتاق دنکی رفتم. دنکی و پیشکار داخل اتاق، مشغول صحبت درباره شوالیه سیاه بودن. در زدم و وارد شدم. دنکی با دیدن من تعجب کرد.
- کای تو اینجا چیکار می کنی؟ مگه به ماموریت نرفته بودی؟
بله قربان. ماموریت زودتر به پایان رسید. همین الان برگشتم.
توی چشمای دنکی می دیدم که از زودبرگشتنم خوشحال شده بود.
- بهتر کای، بهتر که زود برگشتی! یه خبر فوق العاده برات دارم!
- شوالیه سیاهو گرفتید.
متاسفانه خوی کرم ریز درونم باز بی موقع خودشو نشون داده بود و من مجبور شدم با مهارت تمام از کتابی که دنکی به سمت صورتم پرت کرد جاخالی بدم.
- پسره ی... از کجا فهمیدی؟
- همین الان که اومدم، صدای صحبتاتون رو شنیدم.
حالا نوبت پیشکار بود که از کتاب دیگه ای که به سمتش پرت شد جاخالی بده.
- می مردی یذره آروم تر حرف می زدی؟ یبار اومدم غافلگیری انجام بدم!
البته که هیچکدوممون به زبون نیاوردیم که صدای شاهزاده دنکی از فرط هیجان بلندتر از همه بود، و اینکه شاهزاده همیشه عاشق غافلگیری بود.
- اطلاعات خوبی میشه ازش بیرون کشید.
نه. حتی اگه دنکی خودش سراغ یوتا نمی رفت، هرکدوم از شوالیه ها که سراغش می رفتن، زنده اش نمی ذاشتن. گمون نمی کردم که یوتا رو واقعا دستگیر کرده باشن. حتما با نقشه ای خودشو توی دام اونا انداخته. اما اون احمق که خوی وحشی دنکی و زیردستاشو نمی شناخت؛ من می شناختم.
- قربان، بسپاریدش دست من. بذارید من ازش بازجویی کنم.
یه لحظه صدای یوتا که همیشه می گفت مراقب باش لو نری توی ذهنم طنین انداز شد، ولی صداشو خفه کردم. توی این وضعیت لو نرفتن به چه دردم می خورد؟ جون برادرم در خطر بود. اصلا اهمیتی نداشت که مجبور بودم با دست خودم بهش آسیب بزنم. اینجا دیگه احساسات خودم اهمیتی نداشت؛ مهم این بود که یوتا رو نجات بدم.
دنکی چند ثانیه ای فکر کرد.
- باشه. بهرحال شوالیه سیاه دشمن و رقیب اصلی توئه. حستو درک می کنم. می سپارمش به خودت، کای.
- ممنونم شاهزاده.
به سمت سیاهچاله قدم بر می داشتم. انگار پاهام بی رمق شده بودن، نمی خواستن هرگز به اونجا برسم. به نقشه یوتا فکر می کردم.
فکری به سرم زد. نکنه بخاطر یوکو...؟
☕️ #Sakura | @Green_Text