سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 45 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت چهل و پنجم)
ماموریتم زودتر از زمانی که انتظار می رفت به اتمام رسید و من یک روز زودتر قصر برگشتم. احتمال می دادم که اگه لو رفته باشم، در طول ماموریت بخوان سرمو بکنن زیر آب، برای همین خیلی مراقب بودم. ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد. حداقل انتظار داشتم اگه به من شک کردن، در طول ماموریت تعقیبم کنن و برام جاسوس بذارن، ولی حتی یک نفر هم منو تعقیب نکرد. همه چیز خیلی عادی بود. و عجیب تر از این ها، این بود که من مطمئن بودم در طول این ماموریت دوباره به یوتا می خورم، اما حتی این اتفاق هم نیوفتاد! و من گیج تر از قبل به قصر برگشتم و تا بفهمم چه اتفاقی افتاده.
انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا منو شوکه و شوکه تر کنه. به موقع به قصر رسیده بودم، چون همین که به اتاق شاهزاده دنکی رسیدم، صدای پیشکار رو از داخل اتاق شنیدم که با هیجان فراوان می گفت:
- دستگیرش کردیم قربان! شوالیه سیاه رو دستگیر کردیم!
چ... چییییی؟ به سختی جلوی خودمو گرفتم که فریاد نزنم! هی هی، فقط چند روز نبودم، اینجا چخبره؟ یوتا رو گرفتن؟ مگه میشه؟ کی تونسته اون احمقو بگیره؟
درست قبل ازینکه دنکی و پیشکار از اتاق بزنن بیرون، توی پیچ راهروی کناری پنهان شدم. وخداروشکر متوجه من نشدن. سرمو کمی جلوتر بردم تا بتونم راهرو رو ببینم و مطمئن بشم که رفتن. کسی در راهرو نبود. همینکه خواستم ازون پشت بیرون بیام، چیزی رو دیدم که باعث شد بشدت شوکه بشم. سربازی از اتاق شاهزاده دنکی بیرون اومد، درحالی که دست یه دختر جوان با موهای سفید بلند رو گرفته بود. دستمو جلوی دهنم گرفتم تا بی اختیار داد نزنم. با چشمای از تعجب گرد شده ام خوب نگاهش کردم. خودش بود؛ یوکو بود...
روی زانوهام افتادم و به موهام چنگ زدم. یوکو، اینجا چیکار می کرد؟
به صورتم ضربه ای زدم تا به خودم بیام. بین دوراهی مونده بودم. سراغ کدومشون برم؟ یوتا یا یوکو؟ اینجا چخبر بود؟ عزیزترین افراد زندگیم اینجا چیکار می کردن..؟
سرباز رو تعقیب کردم. یوکو رو به اتاقی برد و در رو روش قفل کرد. نمی دونستم چخبر بود، اما بنظر می رسید تا مدتی یوکو همونجا می مونه. حداقل مطمئن بودم که بلایی سرش نمیاد. پس برگشتم تا خودمو به یوتا برسونم. می دونستم اگه دیر بجنبم، دنکی زنده اش نمی ذاره.
به اتاق دنکی رفتم. دنکی و پیشکار داخل اتاق، مشغول صحبت درباره شوالیه سیاه بودن. در زدم و وارد شدم. دنکی با دیدن من تعجب کرد.
- کای تو اینجا چیکار می کنی؟ مگه به ماموریت نرفته بودی؟
بله قربان. ماموریت زودتر به پایان رسید. همین الان برگشتم.
توی چشمای دنکی می دیدم که از زودبرگشتنم خوشحال شده بود.
- بهتر کای، بهتر که زود برگشتی! یه خبر فوق العاده برات دارم!
- شوالیه سیاهو گرفتید.
متاسفانه خوی کرم ریز درونم باز بی موقع خودشو نشون داده بود و من مجبور شدم با مهارت تمام از کتابی که دنکی به سمت صورتم پرت کرد جاخالی بدم.
- پسره ی... از کجا فهمیدی؟
- همین الان که اومدم، صدای صحبتاتون رو شنیدم.
حالا نوبت پیشکار بود که از کتاب دیگه ای که به سمتش پرت شد جاخالی بده.
- می مردی یذره آروم تر حرف می زدی؟ یبار اومدم غافلگیری انجام بدم!
البته که هیچکدوممون به زبون نیاوردیم که صدای شاهزاده دنکی از فرط هیجان بلندتر از همه بود، و اینکه شاهزاده همیشه عاشق غافلگیری بود.
- اطلاعات خوبی میشه ازش بیرون کشید.
نه. حتی اگه دنکی خودش سراغ یوتا نمی رفت، هرکدوم از شوالیه ها که سراغش می رفتن، زنده اش نمی ذاشتن. گمون نمی کردم که یوتا رو واقعا دستگیر کرده باشن. حتما با نقشه ای خودشو توی دام اونا انداخته. اما اون احمق که خوی وحشی دنکی و زیردستاشو نمی شناخت؛ من می شناختم.
- قربان، بسپاریدش دست من. بذارید من ازش بازجویی کنم.
یه لحظه صدای یوتا که همیشه می گفت مراقب باش لو نری توی ذهنم طنین انداز شد، ولی صداشو خفه کردم. توی این وضعیت لو نرفتن به چه دردم می خورد؟ جون برادرم در خطر بود. اصلا اهمیتی نداشت که مجبور بودم با دست خودم بهش آسیب بزنم. اینجا دیگه احساسات خودم اهمیتی نداشت؛ مهم این بود که یوتا رو نجات بدم.
دنکی چند ثانیه ای فکر کرد.
- باشه. بهرحال شوالیه سیاه دشمن و رقیب اصلی توئه. حستو درک می کنم. می سپارمش به خودت، کای.
- ممنونم شاهزاده.
به سمت سیاهچاله قدم بر می داشتم. انگار پاهام بی رمق شده بودن، نمی خواستن هرگز به اونجا برسم. به نقشه یوتا فکر می کردم.
فکری به سرم زد. نکنه بخاطر یوکو...؟
☕️ #Sakura | @Green_Text
خب خب، بیاید درباره این دوتا پارت صحبت کنیم. :)
نظر بدید و حرف بزنید.
چطور بود؟
اگه دوباره ناشناسو شلوغ کنید فردا هم دوتا پارت می ذارم. 🤝
https://daigo.ir/secret/71382102
ناشناس کانال.
به ما میگن رای ندید بعد سربازان خودشون وسط جنگ غزه در خانه های ویران مردم رأی میدن
🍀 #Iham | @Green_Text
تا همین الان بیدار بودم.
می تونید حدس بزنید چرا؟
چون امشب می تونستم بنویسم، گفتم دیگه معطل تون نکنم و تا می تونم همه پارت های بعدی رو بنویسم که برای گذاشتن آماده باشه و شما رو منتظر نذارم.
و با خستگی زیاد ولی با موفقیت تونستم تا پارت یکی مونده به آخر رو بنویسم.
ازینکه زیاد منتظر موندید معذرت می خوام.
☕️ #Sakura
اونجا که شفیعی کدکنی میگه:
دشوارترین شکنجه این بود
که ما یک به یک
به درون خویش
تبعید شدیم...
☕️ #Sakura | @Green_Text
تو سکوت مرا بشنو که صدای غمم نرسد به کسی
- حسین غیاثی
☕️ #Sakura | @Green_Text