اونجا که شفیعی کدکنی میگه:
دشوارترین شکنجه این بود
که ما یک به یک
به درون خویش
تبعید شدیم...
☕️ #Sakura | @Green_Text
تو سکوت مرا بشنو که صدای غمم نرسد به کسی
- حسین غیاثی
☕️ #Sakura | @Green_Text
قلب آدما مثل یه کیف می مونه؛
وقتی می خوای یه پیکسل بهش بزنی، با سوزن پیکسل سوراخش می کنی.
مهم نیست اگه بعدا پیکسل رو دربیاری، جای اون سوراخه هیچوقت از بین نمیره.
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 46 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت چهل و ششم)
به دستور من، سرباز در سلول رو باز کرد و وارد شدم. به زنجیر کشیده شده بود و موهای مشکی قلابی اش روی صورتش ریخته بود. سرشو کمی بالا آورد و با بهت با چشمای سبزش به چشمام خیره شد. از توی چشماش می خوندم که توی دلش باز برام فاز نصیحت برداشته که: "اینجا چیکار می کنی؟ لو میریم احمق!" دلم می خواست یدونه می زدم توی سرش و بهش می گفتم که نگاه نگران تو بیشتر ازهمه تابلوئه. اما فقط با همون چشمای بی حس همیشگی توی چشماش خیره شدم و با پیش دستی گفتم:
- توی آسمونا دنبالت می گشتیم شوالیه سیاه؛ چی شده که روی زمین پیدات کردیم؟
جوابی نداد، و فقط لبخند زد. می دونستم که لبخندش از رضایته، یکمی خیالش از واکنش من و لو نرفتن راحت شده.
مشتمو توی صورتش کوبیدم.
- چیز خنده داری نگفته بودم.
خون توی دهنش رو به بیرون تف کرد و لبخند پررنگ تری زد. دیوونه، اگه نمی دونستم برای چی داری لبخند می زنی، فکر می کردم سادیسمی چیزی هستی.
- فکر می کنم از بیکاری زده به سرت. بهتره شروع کنیم، نه؟...
.
.
.
نمی دونم روز چندم بود. از سلول بیرون زدم و در سلول رو به هم کوبیدم. خیس عرق شده بودم. البته، فکر نکنید قراره اعتراف کنم که یوتا از من قوی تر بود. حال خرابم، باعث خستگی جسمی بیشترم شده بود. اعصابم از این وضعیت هرروزه و بلایی که اجباری و با دست خودم سر برادرم میاوردم، خرد شده بود.
به علاوه، نمی دونستم که یوکو کجاست. روز اول، بعد ازینکه از بازجویی یوتا برگشتم، دیگه یوتا دراون اتاق نبود. از دست خودم واین وضعیت خسته شده بودم. همه وجودم دنبال راهی می گشت که یوکو و یوتا رو نجات بدم. باید راهی وجود می داشت.
توی همین فکرا بودم که سرباز صدام زد.
- قربان، بیهوش شده. چیکارش کنیم؟
یه لحظه کنترلم رو از دست دادم و حالت چشمام از بهت و نگرانی تغییر کرد. سابقه نداشت یوتا کم بیاره یا بیهوش بشه.
نکنه.. زیادی روی کرده بودم؟
خدای من... خودم با دست خودم، یوتا رو... برادرم رو...
سرمو به چپ و راست تکون دادم و ذهنم رو خاموش کردم و به سمت سلول رفتم.
- بلندش کنید و بیاریدش. حالا حالاها باهاش کار داریم، نباید بمیره.
پشت اونا حرکت می کردم، اما سرم پایین بود تا چشمم به یوتا نخوره. قطعا به خودم اجازه نمی دادم که به این فکر کنم که کاش می شد خودم کولش می کردم تا اینکه اونا بیارنش.
فرصت خوبی بود تا به بهانه تعویض سلول یوتا، بدون اینکه توجه بقیه جلب بشه یه گشتی هم توی سیاهچال بزنم. همه قصر رو گشته بودم، ولی سرنخی از یوکو پیدا نکرده بودم. با اینکه حتی فکر کردن بهش داغونم می کرد، ولی سیاهچال تنها جایی بود که نگشته بودم.
به راهرو آخر رسیدیم. نگاهم به سلولی که در کنج سیاهچال بود افتاد. ایستادم و با تعجب به دختری که در سلول بود نگاه کردم. توی نگاه اول نتونسته بودم بشناسمش؛ از بس که رنگ پریده و لاغر و پژمرده شده بود.
یکی از سربازها صدام زد. پاهام بدون اراده خودم به راه افتادن و من هنوز بهت زده بودم. سر خانواده من، خانواده عزیز من، چی داشت میومد...
یوتا رو به سلول جدیدی منتقل کردم و بعد ازینکه چک کردم که حالش خوب باشه، از سلول خارج شدم. البته، قبل از خارج شدن از سلول، یه کار مخفیانه هم کردم.
درطول بازجویی که این چندروز از یوتا داشتم، هروقت می شد رمزی باهاش صحبت می کردم. البته که اون دیوونه محتاط ازین کار خوشش نمیومد و یا جوابمو نمی داد، یا خیلی سرسری و کوتاه جواب می داد. البته که من اهمیتی نمی دادم واطلاعاتی از قصر و وضعیت کنونی اش به یوتا می دادم. اما یوتا، همچنان چیزی درباره نقشه اش و چیزی که توی سرش بود بهم نمی گفت. اما من می دونستم اون دیوونه چه فکری تو سرشه. پس هرشب آخرین نفری بودم که بهش سر می زدم، و همونجا مخفیانه زنجیرها رو شل می کردم. می شناختمش دیگه، ممکن بود یهو به سرش بزنه تنهایی یکاری بکنه. و البته که صبح ها اولین نفری بودم که بهش سر می زدم و زنجیرها رو سفت می کردم که کسی نفهمه.
اون شب هم، که جای یوکو رو پیدا کرده بودم، وقتی یوتا رو به سلول جدیدش بردم، روی زمین بصورت رمزی مکان دقیق یوکو رو نوشتم. و البته براش نوشتم که کاری نکنه، من برنامه ریزی می کنم که فردا که روز عروسیه، هردوتون فرار کنید. بدون اینکه مشکلی پیش بیاد. ولی محض احتیاط، ازونجایی که می ترسیدم بزنه به سرش که تنهایی کاری بکنه، زنجیرهاشو شل کردم.
از لحاظ روانی خیلی بهم ریخته بودم. بلافاصله به اتاقم رفتم و در رو بستم. خودمو روی تختم انداختم و فقط گریه کردم...
☕️ #Sakura | @Green_Text
به دلیل درخواست های مکررتون؛
اگه امشب 400 تایی بشیم، پارت بعدی داستان رو همین امشب می ذارم.
☕️ #Sakura