سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 46 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت چهل و ششم)
به دستور من، سرباز در سلول رو باز کرد و وارد شدم. به زنجیر کشیده شده بود و موهای مشکی قلابی اش روی صورتش ریخته بود. سرشو کمی بالا آورد و با بهت با چشمای سبزش به چشمام خیره شد. از توی چشماش می خوندم که توی دلش باز برام فاز نصیحت برداشته که: "اینجا چیکار می کنی؟ لو میریم احمق!" دلم می خواست یدونه می زدم توی سرش و بهش می گفتم که نگاه نگران تو بیشتر ازهمه تابلوئه. اما فقط با همون چشمای بی حس همیشگی توی چشماش خیره شدم و با پیش دستی گفتم:
- توی آسمونا دنبالت می گشتیم شوالیه سیاه؛ چی شده که روی زمین پیدات کردیم؟
جوابی نداد، و فقط لبخند زد. می دونستم که لبخندش از رضایته، یکمی خیالش از واکنش من و لو نرفتن راحت شده.
مشتمو توی صورتش کوبیدم.
- چیز خنده داری نگفته بودم.
خون توی دهنش رو به بیرون تف کرد و لبخند پررنگ تری زد. دیوونه، اگه نمی دونستم برای چی داری لبخند می زنی، فکر می کردم سادیسمی چیزی هستی.
- فکر می کنم از بیکاری زده به سرت. بهتره شروع کنیم، نه؟...
.
.
.
نمی دونم روز چندم بود. از سلول بیرون زدم و در سلول رو به هم کوبیدم. خیس عرق شده بودم. البته، فکر نکنید قراره اعتراف کنم که یوتا از من قوی تر بود. حال خرابم، باعث خستگی جسمی بیشترم شده بود. اعصابم از این وضعیت هرروزه و بلایی که اجباری و با دست خودم سر برادرم میاوردم، خرد شده بود.
به علاوه، نمی دونستم که یوکو کجاست. روز اول، بعد ازینکه از بازجویی یوتا برگشتم، دیگه یوتا دراون اتاق نبود. از دست خودم واین وضعیت خسته شده بودم. همه وجودم دنبال راهی می گشت که یوکو و یوتا رو نجات بدم. باید راهی وجود می داشت.
توی همین فکرا بودم که سرباز صدام زد.
- قربان، بیهوش شده. چیکارش کنیم؟
یه لحظه کنترلم رو از دست دادم و حالت چشمام از بهت و نگرانی تغییر کرد. سابقه نداشت یوتا کم بیاره یا بیهوش بشه.
نکنه.. زیادی روی کرده بودم؟
خدای من... خودم با دست خودم، یوتا رو... برادرم رو...
سرمو به چپ و راست تکون دادم و ذهنم رو خاموش کردم و به سمت سلول رفتم.
- بلندش کنید و بیاریدش. حالا حالاها باهاش کار داریم، نباید بمیره.
پشت اونا حرکت می کردم، اما سرم پایین بود تا چشمم به یوتا نخوره. قطعا به خودم اجازه نمی دادم که به این فکر کنم که کاش می شد خودم کولش می کردم تا اینکه اونا بیارنش.
فرصت خوبی بود تا به بهانه تعویض سلول یوتا، بدون اینکه توجه بقیه جلب بشه یه گشتی هم توی سیاهچال بزنم. همه قصر رو گشته بودم، ولی سرنخی از یوکو پیدا نکرده بودم. با اینکه حتی فکر کردن بهش داغونم می کرد، ولی سیاهچال تنها جایی بود که نگشته بودم.
به راهرو آخر رسیدیم. نگاهم به سلولی که در کنج سیاهچال بود افتاد. ایستادم و با تعجب به دختری که در سلول بود نگاه کردم. توی نگاه اول نتونسته بودم بشناسمش؛ از بس که رنگ پریده و لاغر و پژمرده شده بود.
یکی از سربازها صدام زد. پاهام بدون اراده خودم به راه افتادن و من هنوز بهت زده بودم. سر خانواده من، خانواده عزیز من، چی داشت میومد...
یوتا رو به سلول جدیدی منتقل کردم و بعد ازینکه چک کردم که حالش خوب باشه، از سلول خارج شدم. البته، قبل از خارج شدن از سلول، یه کار مخفیانه هم کردم.
درطول بازجویی که این چندروز از یوتا داشتم، هروقت می شد رمزی باهاش صحبت می کردم. البته که اون دیوونه محتاط ازین کار خوشش نمیومد و یا جوابمو نمی داد، یا خیلی سرسری و کوتاه جواب می داد. البته که من اهمیتی نمی دادم واطلاعاتی از قصر و وضعیت کنونی اش به یوتا می دادم. اما یوتا، همچنان چیزی درباره نقشه اش و چیزی که توی سرش بود بهم نمی گفت. اما من می دونستم اون دیوونه چه فکری تو سرشه. پس هرشب آخرین نفری بودم که بهش سر می زدم، و همونجا مخفیانه زنجیرها رو شل می کردم. می شناختمش دیگه، ممکن بود یهو به سرش بزنه تنهایی یکاری بکنه. و البته که صبح ها اولین نفری بودم که بهش سر می زدم و زنجیرها رو سفت می کردم که کسی نفهمه.
اون شب هم، که جای یوکو رو پیدا کرده بودم، وقتی یوتا رو به سلول جدیدش بردم، روی زمین بصورت رمزی مکان دقیق یوکو رو نوشتم. و البته براش نوشتم که کاری نکنه، من برنامه ریزی می کنم که فردا که روز عروسیه، هردوتون فرار کنید. بدون اینکه مشکلی پیش بیاد. ولی محض احتیاط، ازونجایی که می ترسیدم بزنه به سرش که تنهایی کاری بکنه، زنجیرهاشو شل کردم.
از لحاظ روانی خیلی بهم ریخته بودم. بلافاصله به اتاقم رفتم و در رو بستم. خودمو روی تختم انداختم و فقط گریه کردم...
☕️ #Sakura | @Green_Text
به دلیل درخواست های مکررتون؛
اگه امشب 400 تایی بشیم، پارت بعدی داستان رو همین امشب می ذارم.
☕️ #Sakura
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 47 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت چهل و هفتم)
حتی نمی دونستم دارم برای برای کدومشون گریه می کنم؛ یوتا یا یوکو؟ نمی تونستم مثل همیشه ظاهر بی تفاوت به خودم بگیرم وقتی عزیزترین آدمای زندگیم جلوی چشمام پرپر می شدن. شاید هم، گریه برای بهتر شدن حال خودم بود. چون حس می کردم دیگه نمی کشم، دیگه نمی تونم. انقدر گریه کردم و به تخت مشت کوبیدم که آروم شدم.
بسه دیگه! از جام بلند شدم تا دست به کار بشم. اهمیتی نداشت که اوضاع چقدر خرابه و یوتا باز سرخود چیکار می کنه؛ خودم باید دست به کار می شدم. باید یه راهی پیدا می کردم.
با اینکه دیروقت بود، به کتابخونه دربار رفتم و در بخش تاریخچه مشغول گشتن شدم. انقدر گشتم تا اینکه بالاخره مدارکی رو پیدا کردم که درباره سفیدموهای گذشته بود. خیلی خوش شانس بودم که یچیزایی پیدا کرده بودم، چون پدر دنکی تمام اسنادی که مربوط به خاندان سلطنتی گذشته و سفیدموها بود رو ازبین برده بود.
همشونو زدم زیر بغلم و به اتاق دنکی رفتم. قصد نداشتم فعلا چیزی رو درباره گذشته به دنکی بگم؛ دنکی حساس و آسیب پذیر بود. اما فعلا باید بهش درباره حساسیت پادشاه می گفتم تا مراقب باشه پادشاه خبردار نشه. الان وقتش نبود تا با پادشاه رودررو بشیم.
به اتاق دنکی رفتم. در زدم و وارد شدم. به موقع رسیده بودم، هنوز نخوابیده بود.
- چی شده این وقت شب، کای؟
مدارک رو جلوش گذاشتم و براش از قتل عام مو سفیدها توسط پدرش گفتم. خیلی مراعاتشو کردم که جوری بیان کنم که کمتر بخاطر رفتار پدرش ناراحت بشه.
خداروشکر، همه حواسش جمع یوکو بود و به قضیه از دید پدر جنایتکارش نگاه نکرد. کاش می تونستم اون عوضی رو از ذهن دنکی پاک کنم!
روی میز با انگشتاش ضرب گرفت. می دونستم فقط وقتی اینکارو می کنه که عذاب وجدان داشته باشه یا ناراحت باشه.
- پس از وجود اون دختر خبردار شدی.
- می بینم که دیگه مورد اعتماد نیستم.
- خوب نقطه ضعف منو می دونی. نه کای. تو تنها دوست منی، و تنها فرد مورد اعتمادم. فقط می دونستم اینجور کارا با شخصیت تو نمی خونه.
حالا نوبت من بود که عذاب وجدان بگیرم. داشتم بهش خیانت می کردم، درحالی که تمام مدت بخاطر پنهان کردن قضیه از من عذاب وجدان داشت... دنکی رفیق خوبی بود، من نبودم.
اوه، الان وقت اون فکرا نبود. باید روی نجات یوکو تمرکز می کردم.
- درباره اون موضوع...
- مثل همیشه نجاتم دادی. باید یه فکری درباره اش بکنیم. ولی، قطعا نمی ذارم پدرم یوکو رو ببینه.
خیالم اندکی راحت شد. می دونستم دنکی نمی ذاره کوچکترین آسیبی به یوکو وارد بشه. هرچند، هنوزم دلم می خواست بخاطر اینکه خواهرمو دزدیده بود و توی سیاهچال تاریک انداخته بود، گردنشو بشکنم. هرچند، همه اش هم تقصیر خودش نبود. بخشی اش بخاطر خلا روحی بود که داشت. می دونستم دلیل این کارش فقط این بود که یوکو خیلی شبیه مادرش بود، و عشق به مادرش دوباره براش زنده شده بود. و این بار، می خواست محبوبش رو پیش خودش نگه داره و به هیچ قیمتی از دستش نده..
به اتاقم برگشتم و روی تختم دراز کشیدم. البته می دونستم که خوابم نمی بره؛ فقط درانتظار طلوع خورشید بودم. فردا، قبل از مراسم عروسی، یوکو رو نجات می دادم و با یوتا فراری شون می دادم.
نزدیکای صبح بود که تصمیم گرفتم به یوتا سری بزنم. می تونستم به بهانه اینکه ببینم به هوش اومده یا نه، بهش سر بزنم و نقشه مو بهش بگم.
وارد سیاهچال شدم. با دیدن سربازهای بیهوش روی زمین افتاده، فهمیدم که اوضاع از چه خبره. فقط امیدوار بودم که هیچ مشکلی پیش نیاد.
☕️ #Sakura | @Green_Text
نظرتون راجب داستان "امید سبز" و دیگر فعالیت های کانال چیه؟
https://daigo.ir/secret/71382102
جواب ناشناس هاتون رو در اینجا ببینید.
با سلام.!
یورو صحبت می کنه!
وی قصد داره به عنوان اولین تقدیمی چنل Green text، یه تقدیمی فوق خفن به چنل ها بده. فقط توجه داشته باشین که برای شرکت کردن لینک چنلتون رو اینجا بفرستین و بنر رو فور کنین.
تقدیمی بدین صورته که من با توجه به وایبی که چنلتون داره، بهتون می گم که موجود ماورایی چنلتون و ویژگی هاش و تایپ MBTI ش چیه.! و به همراه اون، دوتا ارت که با توجه به همون وایب چنلتون با هوش مصنوعی توسط خودمون ساخته شده رو بهتون تقدیم میکنم.🪄
ظرفیت: 10 چنل.
_تقدیمی ها حداکثر تا آخر پنجشنبه در چنل قرار میگیرن🕯🩸