eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
680 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
446 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
مدارا میکنم با درد.. چون درمان نمی یابم _سعدی 🎭 ‌| @Green_Text
به دلیل درخواست های مکررتون؛ اگه امشب 400 تایی بشیم، پارت بعدی داستان رو همین امشب می ذارم. ☕️
با اینکه زیاد نشدیم، ولی بخاطر اصرارتون، امروز هم دوتا پارت می ذارم.
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 47 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 47 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت چهل و هفتم) حتی نمی دونستم دارم برای برای کدومشون گریه می کنم؛ یوتا یا یوکو؟ نمی تونستم مثل همیشه ظاهر بی تفاوت به خودم بگیرم وقتی عزیزترین آدمای زندگیم جلوی چشمام پرپر می شدن. شاید هم، گریه برای بهتر شدن حال خودم بود. چون حس می کردم دیگه نمی کشم، دیگه نمی تونم. انقدر گریه کردم و به تخت مشت کوبیدم که آروم شدم. بسه دیگه! از جام بلند شدم تا دست به کار بشم. اهمیتی نداشت که اوضاع چقدر خرابه و یوتا باز سرخود چیکار می کنه؛ خودم باید دست به کار می شدم. باید یه راهی پیدا می کردم. با اینکه دیروقت بود، به کتابخونه دربار رفتم و در بخش تاریخچه مشغول گشتن شدم. انقدر گشتم تا اینکه بالاخره مدارکی رو پیدا کردم که درباره سفیدموهای گذشته بود. خیلی خوش شانس بودم که یچیزایی پیدا کرده بودم، چون پدر دنکی تمام اسنادی که مربوط به خاندان سلطنتی گذشته و سفیدموها بود رو ازبین برده بود. همشونو زدم زیر بغلم و به اتاق دنکی رفتم. قصد نداشتم فعلا چیزی رو درباره گذشته به دنکی بگم؛ دنکی حساس و آسیب پذیر بود. اما فعلا باید بهش درباره حساسیت پادشاه می گفتم تا مراقب باشه پادشاه خبردار نشه. الان وقتش نبود تا با پادشاه رودررو بشیم. به اتاق دنکی رفتم. در زدم و وارد شدم. به موقع رسیده بودم، هنوز نخوابیده بود. - چی شده این وقت شب، کای؟ مدارک رو جلوش گذاشتم و براش از قتل عام مو سفیدها توسط پدرش گفتم. خیلی مراعاتشو کردم که جوری بیان کنم که کمتر بخاطر رفتار پدرش ناراحت بشه. خداروشکر، همه حواسش جمع یوکو بود و به قضیه از دید پدر جنایتکارش نگاه نکرد. کاش می تونستم اون عوضی رو از ذهن دنکی پاک کنم! روی میز با انگشتاش ضرب گرفت. می دونستم فقط وقتی اینکارو می کنه که عذاب وجدان داشته باشه یا ناراحت باشه. - پس از وجود اون دختر خبردار شدی. - می بینم که دیگه مورد اعتماد نیستم. - خوب نقطه ضعف منو می دونی. نه کای. تو تنها دوست منی، و تنها فرد مورد اعتمادم. فقط می دونستم اینجور کارا با شخصیت تو نمی خونه. حالا نوبت من بود که عذاب وجدان بگیرم. داشتم بهش خیانت می کردم، درحالی که تمام مدت بخاطر پنهان کردن قضیه از من عذاب وجدان داشت... دنکی رفیق خوبی بود، من نبودم. اوه، الان وقت اون فکرا نبود. باید روی نجات یوکو تمرکز می کردم. - درباره اون موضوع... - مثل همیشه نجاتم دادی. باید یه فکری درباره اش بکنیم. ولی، قطعا نمی ذارم پدرم یوکو رو ببینه. خیالم اندکی راحت شد. می دونستم دنکی نمی ذاره کوچکترین آسیبی به یوکو وارد بشه. هرچند، هنوزم دلم می خواست بخاطر اینکه خواهرمو دزدیده بود و توی سیاهچال تاریک انداخته بود، گردنشو بشکنم. هرچند، همه اش هم تقصیر خودش نبود. بخشی اش بخاطر خلا روحی بود که داشت. می دونستم دلیل این کارش فقط این بود که یوکو خیلی شبیه مادرش بود، و عشق به مادرش دوباره براش زنده شده بود. و این بار، می خواست محبوبش رو پیش خودش نگه داره و به هیچ قیمتی از دستش نده.. به اتاقم برگشتم و روی تختم دراز کشیدم. البته می دونستم که خوابم نمی بره؛ فقط درانتظار طلوع خورشید بودم. فردا، قبل از مراسم عروسی، یوکو رو نجات می دادم و با یوتا فراری شون می دادم. نزدیکای صبح بود که تصمیم گرفتم به یوتا سری بزنم. می تونستم به بهانه اینکه ببینم به هوش اومده یا نه، بهش سر بزنم و نقشه مو بهش بگم. وارد سیاهچال شدم. با دیدن سربازهای بیهوش روی زمین افتاده، فهمیدم که اوضاع از چه خبره. فقط امیدوار بودم که هیچ مشکلی پیش نیاد. ☕️ | @Green_Text
نظرتون راجب داستان "امید سبز" و دیگر فعالیت های کانال چیه؟ https://daigo.ir/secret/71382102 جواب ناشناس هاتون رو در اینجا ببینید.
با سلام.! یورو صحبت می کنه! وی قصد داره به عنوان اولین تقدیمی چنل Green text، یه تقدیمی فوق خفن به چنل ها بده. فقط توجه داشته باشین که برای شرکت کردن لینک چنلتون رو اینجا بفرستین و بنر رو فور کنین. تقدیمی بدین صورته که من با توجه به وایبی که چنلتون داره، بهتون می گم که موجود ماورایی چنلتون و ویژگی هاش و تایپ MBTI ش چیه.! و به همراه اون، دوتا ارت که با توجه به همون وایب چنلتون با هوش مصنوعی توسط خودمون ساخته شده رو بهتون تقدیم میکنم.🪄 ظرفیت: 10 چنل. _تقدیمی ها حداکثر تا آخر پنجشنبه در چنل قرار میگیرن🕯🩸
⿻ ֢ کانال سبز نوشته‍ قصد داره از نو همسایه هاشو بچینه.! 🌱 شرایط: ✦ حمایت دو طرفه باشه ✦ آمار +100 باشه ✦ تو گپ همسایگی جوین بدید ← پس اگه مایل هستید با همسایه شدن با ما سبز بشید، این پیام رو توی کانالتون فور کنید و به آیدی زیر پیام بدید..! @General_Kuroo
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 48 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 48 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت چهل و هشتم) به محض اینکه پامو داخل حیاط قصر گذاشتم، توجهم به غلغله ای جلب شد که نزدیک دروازه قصر رخ داده بود. کمی جلوتر رفتم و تونستم مطمئن بشم که بله، عامل دردسر برادر خودمه. یوتا میون سربازها گیر افتاده بود. یوکو هم با کمی فاصله ازش ایستاده بود. چه خبر بود؟ بدترین قسمت اون وضعیت این بود که نمی تونستم دخالتی کنم و برم کمکشون. عقب ایستاده بودم و فقط تماشا می کردم. همه حواسم به یوتا بود که میون تعداد زیادی سرباز به تنهایی می جنگید؛ تا اینکه صدای جیغ یوکو رو شنیدم و نگاهمو از یوتا برداشتم. شمشیری رو به سمت دنکی گرفته بود و دنکی فریاد می زد که بس کنه. هی هی، اونجا چخبر بود؟ یوتا هم حواسش به یوکو پرت شده بود. همونجا تیرانداز از فرصت استفاده کرد و به سمت یوتا تیر زد. با دیدن این صحنه موهامو چنگ زدم و در درونم فریاد کشیدم: یوتا، مراقب باش! اما یوتا دیر متوجه شد و تیر به کتف اش اصابت کرد. البته که برادرم خم به ابروش نیاورد و با یک دست تیر رو از کتفش بیرون کشید و اونو روی زمین پرت کرد. همه تمرکزم روی مبارزه یوتا بود. متوجه شدم که حرکاتش کندتر از همیشه ست. یعنی فقط خسته شده بود؟ اما من مبارزه های یوتا رو دیده بودم. به این زودی خسته نمی شد. شاید هم بخاطر شکنجه های این چندروز از همیشه ضعیف تر شده بود. کمی بیشتر که دقت کردم، دیدم ضرباتش خیلی بی دقت تر شده. فکری به سرعت از ذهنم عبور کرد: نکنه اون تیر...؟ نفهمیدم چجوری خودمو از میون سربازها به جلو رسوندم. شمشیرم رو درآوردم و از پشت به سمتش یه ضربه غافلگیرانه زدم. متوجهش شد و به زحمت دفاع کرد؛ از همین متوجه شدم که حدسم چندان هم بیراه نبوده. - اگه زندگیتونو دوست دارید عقب بایستید! سربازها که از قدرت و مبارزه یوتا ترسیده بودند، از خداخواسته عقب رفتند. هرچند که منظور من ازون حرف، چیزی نبود که اونا تصور کرده بودن؛ با اینکه یوتا بسیار قدرتمند مبارزه می کرد، اما اگه همچنان این مبارزه ادامه پیدا می کرد، یوتا بخاطر سم حتما شکست می خورد. و اگه بلایی سر یوتا میومد، معلوم نبود که بتونم خودمو کنترل کنم. خیلی جدی مبارزه می کردم. قصدم این بود که هرجوری شده فرصتی ایجاد کنم که از مهلکه نجاتش بدم؛ بدون اینکه مورد خطاب سرزنش ها و نصیحت هاش قرار بگیرم. معلوم بود که یوتاهم با همه قدرتش با من مبارزه می کنه. لحظه ای نگاهش در نگاه یوکو قفل شد، و سپس توی چشمای من زل زد. با همه توانش منو عقب راند و تا به خودم بجنبم، به پای چپم ضربه زد. احمق، فکر می کرد با این کارا می تونه منو دور کنه؟ هرگز! اما درست همون موقع بود که دیدم یوتا دیگه نمی تونه مقاومت کنه و داره تعادلشو از دست میده. نباید اینجوری میشد. اینجوری یا دوباره گیر دنکی و افرادش می افتاد، یا می مرد... یه راه حل... فقط یه راه نجات..! فکری به ذهنم رسید. وقت نداشتم که بیشتر بهش فکر کنم و بیشتر بررسیش کنم. باید دلو می زدم به دریا. جلو رفتم و با شمشیرم، ضربه ای بهش زدم. یوتا با همون ضربه نقش بر زمین شد. ضربه کاری ای بهش زده بودم؛ ولی با دقت، قدرت ضربه رو جوری کم کرده بودم که بجای اینکه یوتا رو بکشه، بیهوشش کنه. هنوز اول کار بود. نباید می ذاشتم کسی نزدیک یوتا بشه، تا مبادا بفهمن که یوتا نمرده و بیهوش شده. تا بعد، در فرصت مناسب یوتا رو به جای امنی ببرم. رو به تیرانداز کردم و گفتم: - مسموم کردنش فکر خوبی بود. پاداش داری. - لطف دارید، فرمانده. من فقط در فرصت مناسب تیر زهرآلود رو به سمتش پرتاب کردم. مدیونید اگه فکر کنید که درحقیقت توی دلم داشتم بهش ناسزا می گفتم که به سمت برادر من تیر سمی پرت کرده! - کای، کاش نمی کشتیش. سریع سرمو چرخوندم و دیدم دنکی بالای سر یوتا ایستاده! باید قبل ازینکه همه چیزو بفهمه، دورش می کردم. - چاره ای نبود. نصف نیروها رو تار و مار کرده بود. اگه موفق می شد فرار کنه، ننگ بزرگی می‌شد. برای همین خودم وارد عمل شدم. نزدیک بود کشته بشم که مجبور شدم بکشمش. و از طرفی... مهم اینه که قبل از اینکه اون اتفاق بیوفته، می تونید اون دخترو مخفی کنید. برو، د برو لنتی! به بهونه یوکو هم که شده برو.. خداروشکر، انگار بد و بیراه هایی که تو دلم نثار دنکی کرده بودم جواب داد و دنکی به سمت یوکو رفت. قبل ازینکه ازم دور بشه، با استرس زیادی که در درونم داشتم، گفتم: - عالیجناب، جسد شوالیه سیاه رو به من بسپارید. از همین جنازه یه فرصت عالی برای شما و کشور می سازم. - جنازه شو؟ بدم به تو؟ ازینکه وقت و بی وقت از نقطه ضعفش استفاده کنم خوشم نمیومد. ولی چاره ای برام نگذاشته بود: - قربان، بهم اعتماد ندارید؟ مثل همیشه جواب داد. دنکی دستشو روی شونه ام گذاشت. - من بهت اعتماد دارم. ☕️ | @Green_Text
امروز زیاد حال و حوصله ندارم، خسته و کلافه ام.. ولی هر حرفی بود بفرمایید بعدا جواب میدم: https://daigo.ir/secret/71382102 جواب ناشناس هاتون رو اینجا ببینید.