⿻ ֢ کانال سبز نوشته قصد داره از نو همسایه هاشو بچینه.! 🌱
شرایط:
✦ حمایت دو طرفه باشه
✦ آمار +100 باشه
✦ تو گپ همسایگی جوین بدید
← پس اگه مایل هستید با همسایه شدن با ما سبز بشید، این پیام رو توی کانالتون فور کنید و به آیدی زیر پیام بدید..!
@General_Kuroo
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 48 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت چهل و هشتم)
به محض اینکه پامو داخل حیاط قصر گذاشتم، توجهم به غلغله ای جلب شد که نزدیک دروازه قصر رخ داده بود. کمی جلوتر رفتم و تونستم مطمئن بشم که بله، عامل دردسر برادر خودمه. یوتا میون سربازها گیر افتاده بود. یوکو هم با کمی فاصله ازش ایستاده بود. چه خبر بود؟
بدترین قسمت اون وضعیت این بود که نمی تونستم دخالتی کنم و برم کمکشون. عقب ایستاده بودم و فقط تماشا می کردم.
همه حواسم به یوتا بود که میون تعداد زیادی سرباز به تنهایی می جنگید؛ تا اینکه صدای جیغ یوکو رو شنیدم و نگاهمو از یوتا برداشتم. شمشیری رو به سمت دنکی گرفته بود و دنکی فریاد می زد که بس کنه. هی هی، اونجا چخبر بود؟
یوتا هم حواسش به یوکو پرت شده بود. همونجا تیرانداز از فرصت استفاده کرد و به سمت یوتا تیر زد. با دیدن این صحنه موهامو چنگ زدم و در درونم فریاد کشیدم: یوتا، مراقب باش! اما یوتا دیر متوجه شد و تیر به کتف اش اصابت کرد. البته که برادرم خم به ابروش نیاورد و با یک دست تیر رو از کتفش بیرون کشید و اونو روی زمین پرت کرد.
همه تمرکزم روی مبارزه یوتا بود. متوجه شدم که حرکاتش کندتر از همیشه ست. یعنی فقط خسته شده بود؟ اما من مبارزه های یوتا رو دیده بودم. به این زودی خسته نمی شد. شاید هم بخاطر شکنجه های این چندروز از همیشه ضعیف تر شده بود.
کمی بیشتر که دقت کردم، دیدم ضرباتش خیلی بی دقت تر شده. فکری به سرعت از ذهنم عبور کرد: نکنه اون تیر...؟
نفهمیدم چجوری خودمو از میون سربازها به جلو رسوندم. شمشیرم رو درآوردم و از پشت به سمتش یه ضربه غافلگیرانه زدم. متوجهش شد و به زحمت دفاع کرد؛ از همین متوجه شدم که حدسم چندان هم بیراه نبوده.
- اگه زندگیتونو دوست دارید عقب بایستید!
سربازها که از قدرت و مبارزه یوتا ترسیده بودند، از خداخواسته عقب رفتند. هرچند که منظور من ازون حرف، چیزی نبود که اونا تصور کرده بودن؛ با اینکه یوتا بسیار قدرتمند مبارزه می کرد، اما اگه همچنان این مبارزه ادامه پیدا می کرد، یوتا بخاطر سم حتما شکست می خورد. و اگه بلایی سر یوتا میومد، معلوم نبود که بتونم خودمو کنترل کنم.
خیلی جدی مبارزه می کردم. قصدم این بود که هرجوری شده فرصتی ایجاد کنم که از مهلکه نجاتش بدم؛ بدون اینکه مورد خطاب سرزنش ها و نصیحت هاش قرار بگیرم. معلوم بود که یوتاهم با همه قدرتش با من مبارزه می کنه.
لحظه ای نگاهش در نگاه یوکو قفل شد، و سپس توی چشمای من زل زد. با همه توانش منو عقب راند و تا به خودم بجنبم، به پای چپم ضربه زد. احمق، فکر می کرد با این کارا می تونه منو دور کنه؟ هرگز!
اما درست همون موقع بود که دیدم یوتا دیگه نمی تونه مقاومت کنه و داره تعادلشو از دست میده. نباید اینجوری میشد. اینجوری یا دوباره گیر دنکی و افرادش می افتاد، یا می مرد...
یه راه حل... فقط یه راه نجات..!
فکری به ذهنم رسید. وقت نداشتم که بیشتر بهش فکر کنم و بیشتر بررسیش کنم. باید دلو می زدم به دریا.
جلو رفتم و با شمشیرم، ضربه ای بهش زدم. یوتا با همون ضربه نقش بر زمین شد.
ضربه کاری ای بهش زده بودم؛ ولی با دقت، قدرت ضربه رو جوری کم کرده بودم که بجای اینکه یوتا رو بکشه، بیهوشش کنه.
هنوز اول کار بود. نباید می ذاشتم کسی نزدیک یوتا بشه، تا مبادا بفهمن که یوتا نمرده و بیهوش شده. تا بعد، در فرصت مناسب یوتا رو به جای امنی ببرم.
رو به تیرانداز کردم و گفتم:
- مسموم کردنش فکر خوبی بود. پاداش داری.
- لطف دارید، فرمانده. من فقط در فرصت مناسب تیر زهرآلود رو به سمتش پرتاب کردم.
مدیونید اگه فکر کنید که درحقیقت توی دلم داشتم بهش ناسزا می گفتم که به سمت برادر من تیر سمی پرت کرده!
- کای، کاش نمی کشتیش.
سریع سرمو چرخوندم و دیدم دنکی بالای سر یوتا ایستاده! باید قبل ازینکه همه چیزو بفهمه، دورش می کردم.
- چاره ای نبود. نصف نیروها رو تار و مار کرده بود. اگه موفق می شد فرار کنه، ننگ بزرگی میشد. برای همین خودم وارد عمل شدم. نزدیک بود کشته بشم که مجبور شدم بکشمش. و از طرفی... مهم اینه که قبل از اینکه اون اتفاق بیوفته، می تونید اون دخترو مخفی کنید.
برو، د برو لنتی! به بهونه یوکو هم که شده برو..
خداروشکر، انگار بد و بیراه هایی که تو دلم نثار دنکی کرده بودم جواب داد و دنکی به سمت یوکو رفت. قبل ازینکه ازم دور بشه، با استرس زیادی که در درونم داشتم، گفتم:
- عالیجناب، جسد شوالیه سیاه رو به من بسپارید. از همین جنازه یه فرصت عالی برای شما و کشور می سازم.
- جنازه شو؟ بدم به تو؟
ازینکه وقت و بی وقت از نقطه ضعفش استفاده کنم خوشم نمیومد. ولی چاره ای برام نگذاشته بود:
- قربان، بهم اعتماد ندارید؟
مثل همیشه جواب داد. دنکی دستشو روی شونه ام گذاشت.
- من بهت اعتماد دارم.
☕️ #Sakura | @Green_Text
امروز زیاد حال و حوصله ندارم، خسته و کلافه ام..
ولی هر حرفی بود بفرمایید بعدا جواب میدم:
https://daigo.ir/secret/71382102
جواب ناشناس هاتون رو اینجا ببینید.
_گم شده ام؛
میان خاطراتی که متعلق به من نیست.
چشمانم ندیده اند؛ دستانم لمس نکرده اند؛ و گوش هایم نشنیده اند صدایش را.
اما تمام آن ها را از برم. با آنکه مال دیگری ست اما، گویی خاطراتش را به بانک احوال من منتقل کرده...
🍫 #Yuro_chan | @Green_Text
_صادق بودن با خودت درد داره اما
جلوی یه زجر طولانی مدت تر رو می گیره؛
🍫 #Yuro_chan | @Green_Text
این تاریخ نیست که تکرار میشه؛
ما آدما هستیم که با رفتار و کردار مون تاریخ رو تکرار می کنیم.
☕️ #Sakura | @Green_Text
کاش میشد کمی پایینتر از استخوان ترقوهام را بشکافم و آن سنگینی و غمی که آنجا احساس میکنم بیرون میریخت، نمیدانم شاید اینطور سبُک میشدم.
🪐 #Zohal | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 49 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت چهل و نهم)
شمشیرمو غلاف کردم و جنازه یوتا رو روی دوشم گذاشتم. دوتا سرباز فضول به سمتم اومدن و خواستن کمک کنن، که دکشون کردم برن. شانش آوردن که دستم به یوتا بند بود، وگرنه با حال و حوصله ای که اون موقع داشتم حسابشونو می رسیدم!
به سربازها دستور دادم که زخمی ها رو به درمانگاه قصر ببرن و اجساد کشته ها رو جمع کنن. سر دنکی هم به یوکو بند بود. پس با احتیاطو بدون اینکه کسی بفهمه، یوتا رو به حیاط پشتی قصر بردم و ازونجا از راه مخفی، وارد زیرزمین مخفی قصر شدم.
اگه براتون سواله که مگه قصر راه مخفی هم داره، باید بگم که بله. این راه به زیرزمین مخفی قصر می رسه و همون راه مخفی ایه که پدرم سال ها پیش، خانواده ام رو ازون فراری داد. البته که جز من و یوتا، کس دیگه ای چیزی درباره اون راه نمی دونست. چون این راز نسل ها از پدر به فرزند منتقل شده بود؛ از پدربزرگ به پدرمون منتقل شده بود و از پدر هم، به ما دوتا.
بگذریم. بلافاصله یوتا رو به زیرزمین مخفی بردم. هنوز زنده بود و نفس می کشید؛ ولی اصلا وضع خوبی نداشت. این وسط نگران یوکو هم بودم. باید می فهمیدم که دنکی اونو کجا می بره، وگرنه امکان داشت دیگه هرگز دستم بهش نرسه. پس یوتا رو همونجا گذاشتم و درحالی که حس می کردم از شدت فشاری که بخاطر شرایط روی دوشم بود، سرم داره منفجر میشه، خودمو به سرعت به خوابگاه پزشکان و پرستاران درمانگاه قصر رسوندم.
می پرسید چرا؟
خب، یوتا درون قصر هم یکسری افراد همراه داشت. من اونا رو می شناختم، اما اونا منو نمی شناختن. یوتا رو می شناسید دیگه، چقدر حساس و محتاط بود که من پیش هیچ احد الناسی لو نرم. اما الان دیگه حساس بازیای اون پسره به کتف چپم بود؛ باید نجاتش می دادم.
به عنوان فرمانده نیروها و شوالیه ارشد قصر تمام جیک و پوک قصر تحت نظرم بود. خوشبختانه چون نزدیک صبح بود و هوا هنوز تاریک بود، جز نگهبانانی که کشیک می دادن، کس دیگه ای نبود. البته تا دقایقی بعد درمانگاه پر می شد از سربازایی که توی جدال اون شب زخمی شده بودن و دکترها و پرستارها باید زودتر از همیشه از خواب بیدار می شدن. بهونه خوبی برای اومدن به درمانگاه داشتم.
دکترها و پرستارها رو صدا زدم تا به درمانگاه قصر برن و به سربازهای زخمی رسیدگی کنند. اون وسط، چشمم به قد کوتاه و موهای خرمایی اون پسر جوان خورد و صداش زدم.
- ماساتو، یه لحظه بیا اینجا.
تعجب کرده بود؛ اولین باری بود که باهاش حرف می زدم و متعجب بود که چیکارش دارم که به کناری کشیدمش.
درحالی که حواسم به اطراف بود که کسی جاسوسی مونو نکنه، آروم کد رمز رو توی گوشش گفتم. درجا خشکش زد؛ و فکر می کنم که بخش بزرگ شوکه شدنش ازین بود که چرا من، فرمانده نیروهای قصر دارم چنین چیزی رو بهش میگم.
- ماساتو، وقت نداریم. علامت سوالای توی ذهنتو بذار برای بعد. باید عجله کنی و خودتو بهش برسونی. هروسیله ای که لازمه با خودت بردار و دنبالم بیا.
معلوم بود که پسر زرنگیه. متوجه شرایط شد و بدو بدو به سمت درمانگاه دوید.
منتظر ماساتو ایستاده بودم که یکی از روسای درمانگاه قصر که یه پیرمرد خرفت رواعصاب بود به سمتم اومد.
- آفتاب از کدوم طرف دراومده فرمانده؟ اینجا می بینمتون.
از گوشه چشم بهش نگاهی انداختم و جوابی ندادم.
- ببخشید که می پرسم قربان، با ماساتو چیکار داشتید؟
ناسلامتی فرمانده کل نیروها بودم. با چنان غضبی بهش نگاه کردم که رنگ از چهره اش پرید.
- فکر می کنم کار توی درمانگاه قصر خسته ات کرده و از زندگی ات سیر شدی پزشک.
- ن...نه قربان! من فقط...
- جراحاتی برداشتم. بهش گفتم با من به اتاقم بیاد و به جراحاتم رسیدگی کنه.
معلوم بود که فهمیده باید ذهن فضولشو جمع کنه. همون موقع، ماساتو بدو بدو با کیف وسایل پزشکی اش اومد و درحالی که نفس نفس می زد، گفت:
- من آماده ام، قربان.
پیرمرد فضول رو همونجا ول کردیم و راه افتادیم.
☕️ #Sakura | @Green_Text