eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
680 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
446 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز زیاد حال و حوصله ندارم، خسته و کلافه ام.. ولی هر حرفی بود بفرمایید بعدا جواب میدم: https://daigo.ir/secret/71382102 جواب ناشناس هاتون رو اینجا ببینید.
_گم شده ام؛ میان خاطراتی که متعلق به من نیست. چشمانم ندیده اند؛ دستانم لمس نکرده اند؛ و گوش هایم نشنیده اند صدایش را. اما تمام آن ها را از برم. با آنکه مال دیگری ست اما، گویی خاطراتش را به بانک احوال من منتقل کرده... 🍫 | @Green_Text
_صادق بودن با خودت درد داره اما جلوی یه زجر طولانی مدت تر رو می گیره؛ 🍫 | @Green_Text
_قلب های شکسته پر از سکوت اند. 🍫 | @Green_Text
این تاریخ نیست که تکرار میشه؛ ما آدما هستیم که با رفتار و کردار مون تاریخ رو تکرار می کنیم. ☕️ | @Green_Text
روز درخت و درخت کاری مبارک باشه! 🌳✨ اگه تونستید حتما یه نهال بکارید، حال زمین مون زیاد خوب نیست..🙃
کاش می‌شد کمی پایین‌تر از استخوان ترقوه‌ام را بشکافم و آن سنگینی و غمی که آن‌جا احساس می‌کنم بیرون می‌ریخت، نمی‌دانم شاید این‌طور سبُک می‌شدم. 🪐 | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 49 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 49 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت چهل و نهم) شمشیرمو غلاف کردم و جنازه یوتا رو روی دوشم گذاشتم. دوتا سرباز فضول به سمتم اومدن و خواستن کمک کنن، که دکشون کردم برن. شانش آوردن که دستم به یوتا بند بود، وگرنه با حال و حوصله ای که اون موقع داشتم حسابشونو می رسیدم! به سربازها دستور دادم که زخمی ها رو به درمانگاه قصر ببرن و اجساد کشته ها رو جمع کنن. سر دنکی هم به یوکو بند بود. پس با احتیاطو بدون اینکه کسی بفهمه، یوتا رو به حیاط پشتی قصر بردم و ازونجا از راه مخفی، وارد زیرزمین مخفی قصر شدم. اگه براتون سواله که مگه قصر راه مخفی هم داره، باید بگم که بله. این راه به زیرزمین مخفی قصر می رسه و همون راه مخفی ایه که پدرم سال ها پیش، خانواده ام رو ازون فراری داد. البته که جز من و یوتا، کس دیگه ای چیزی درباره اون راه نمی دونست. چون این راز نسل ها از پدر به فرزند منتقل شده بود؛ از پدربزرگ به پدرمون منتقل شده بود و از پدر هم، به ما دوتا. بگذریم. بلافاصله یوتا رو به زیرزمین مخفی بردم. هنوز زنده بود و نفس می کشید؛ ولی اصلا وضع خوبی نداشت. این وسط نگران یوکو هم بودم. باید می فهمیدم که دنکی اونو کجا می بره، وگرنه امکان داشت دیگه هرگز دستم بهش نرسه. پس یوتا رو همونجا گذاشتم و درحالی که حس می کردم از شدت فشاری که بخاطر شرایط روی دوشم بود، سرم داره منفجر میشه، خودمو به سرعت به خوابگاه پزشکان و پرستاران درمانگاه قصر رسوندم. می پرسید چرا؟ خب، یوتا درون قصر هم یکسری افراد همراه داشت. من اونا رو می شناختم، اما اونا منو نمی شناختن. یوتا رو می شناسید دیگه، چقدر حساس و محتاط بود که من پیش هیچ احد الناسی لو نرم. اما الان دیگه حساس بازیای اون پسره به کتف چپم بود؛ باید نجاتش می دادم. به عنوان فرمانده نیروها و شوالیه ارشد قصر تمام جیک و پوک قصر تحت نظرم بود. خوشبختانه چون نزدیک صبح بود و هوا هنوز تاریک بود، جز نگهبانانی که کشیک می دادن، کس دیگه ای نبود. البته تا دقایقی بعد درمانگاه پر می شد از سربازایی که توی جدال اون شب زخمی شده بودن و دکترها و پرستارها باید زودتر از همیشه از خواب بیدار می شدن. بهونه خوبی برای اومدن به درمانگاه داشتم. دکترها و پرستارها رو صدا زدم تا به درمانگاه قصر برن و به سربازهای زخمی رسیدگی کنند. اون وسط، چشمم به قد کوتاه و موهای خرمایی اون پسر جوان خورد و صداش زدم. - ماساتو، یه لحظه بیا اینجا. تعجب کرده بود؛ اولین باری بود که باهاش حرف می زدم و متعجب بود که چیکارش دارم که به کناری کشیدمش. درحالی که حواسم به اطراف بود که کسی جاسوسی مونو نکنه، آروم کد رمز رو توی گوشش گفتم. درجا خشکش زد؛ و فکر می کنم که بخش بزرگ شوکه شدنش ازین بود که چرا من، فرمانده نیروهای قصر دارم چنین چیزی رو بهش میگم. - ماساتو، وقت نداریم. علامت سوالای توی ذهنتو بذار برای بعد. باید عجله کنی و خودتو بهش برسونی. هروسیله ای که لازمه با خودت بردار و دنبالم بیا. معلوم بود که پسر زرنگیه. متوجه شرایط شد و بدو بدو به سمت درمانگاه دوید. منتظر ماساتو ایستاده بودم که یکی از روسای درمانگاه قصر که یه پیرمرد خرفت رواعصاب بود به سمتم اومد. - آفتاب از کدوم طرف دراومده فرمانده؟ اینجا می بینمتون. از گوشه چشم بهش نگاهی انداختم و جوابی ندادم. - ببخشید که می پرسم قربان، با ماساتو چیکار داشتید؟ ناسلامتی فرمانده کل نیروها بودم. با چنان غضبی بهش نگاه کردم که رنگ از چهره اش پرید. - فکر می کنم کار توی درمانگاه قصر خسته ات کرده و از زندگی ات سیر شدی پزشک. - ن...نه قربان! من فقط... - جراحاتی برداشتم. بهش گفتم با من به اتاقم بیاد و به جراحاتم رسیدگی کنه. معلوم بود که فهمیده باید ذهن فضولشو جمع کنه. همون موقع، ماساتو بدو بدو با کیف وسایل پزشکی اش اومد و درحالی که نفس نفس می زد، گفت: - من آماده ام، قربان. پیرمرد فضول رو همونجا ول کردیم و راه افتادیم. ☕️ | @Green_Text
به موقع فهمیدن خوبه؛ اگه به موقع نفهمی حسرت و سوز اش تا ابد پیشت می مونه. ☕️ | @Green_Text
خدا میگه: کاری در دنیا برای مومن نشد نداره. ☕️ | @Green_Text
می دونید چی شده؟ خدا همون خداست؛ همونی که آتیش رو بر ابراهیم سرد کرد همونی که دریا رو برای موسی شکافت همونی که یوسف رو از چاه نجات داد.. خدا همون خداست؛ ما عوض شدیم. ☕️ | @Green_Text