کاش میشد کمی پایینتر از استخوان ترقوهام را بشکافم و آن سنگینی و غمی که آنجا احساس میکنم بیرون میریخت، نمیدانم شاید اینطور سبُک میشدم.
🪐 #Zohal | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 49 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت چهل و نهم)
شمشیرمو غلاف کردم و جنازه یوتا رو روی دوشم گذاشتم. دوتا سرباز فضول به سمتم اومدن و خواستن کمک کنن، که دکشون کردم برن. شانش آوردن که دستم به یوتا بند بود، وگرنه با حال و حوصله ای که اون موقع داشتم حسابشونو می رسیدم!
به سربازها دستور دادم که زخمی ها رو به درمانگاه قصر ببرن و اجساد کشته ها رو جمع کنن. سر دنکی هم به یوکو بند بود. پس با احتیاطو بدون اینکه کسی بفهمه، یوتا رو به حیاط پشتی قصر بردم و ازونجا از راه مخفی، وارد زیرزمین مخفی قصر شدم.
اگه براتون سواله که مگه قصر راه مخفی هم داره، باید بگم که بله. این راه به زیرزمین مخفی قصر می رسه و همون راه مخفی ایه که پدرم سال ها پیش، خانواده ام رو ازون فراری داد. البته که جز من و یوتا، کس دیگه ای چیزی درباره اون راه نمی دونست. چون این راز نسل ها از پدر به فرزند منتقل شده بود؛ از پدربزرگ به پدرمون منتقل شده بود و از پدر هم، به ما دوتا.
بگذریم. بلافاصله یوتا رو به زیرزمین مخفی بردم. هنوز زنده بود و نفس می کشید؛ ولی اصلا وضع خوبی نداشت. این وسط نگران یوکو هم بودم. باید می فهمیدم که دنکی اونو کجا می بره، وگرنه امکان داشت دیگه هرگز دستم بهش نرسه. پس یوتا رو همونجا گذاشتم و درحالی که حس می کردم از شدت فشاری که بخاطر شرایط روی دوشم بود، سرم داره منفجر میشه، خودمو به سرعت به خوابگاه پزشکان و پرستاران درمانگاه قصر رسوندم.
می پرسید چرا؟
خب، یوتا درون قصر هم یکسری افراد همراه داشت. من اونا رو می شناختم، اما اونا منو نمی شناختن. یوتا رو می شناسید دیگه، چقدر حساس و محتاط بود که من پیش هیچ احد الناسی لو نرم. اما الان دیگه حساس بازیای اون پسره به کتف چپم بود؛ باید نجاتش می دادم.
به عنوان فرمانده نیروها و شوالیه ارشد قصر تمام جیک و پوک قصر تحت نظرم بود. خوشبختانه چون نزدیک صبح بود و هوا هنوز تاریک بود، جز نگهبانانی که کشیک می دادن، کس دیگه ای نبود. البته تا دقایقی بعد درمانگاه پر می شد از سربازایی که توی جدال اون شب زخمی شده بودن و دکترها و پرستارها باید زودتر از همیشه از خواب بیدار می شدن. بهونه خوبی برای اومدن به درمانگاه داشتم.
دکترها و پرستارها رو صدا زدم تا به درمانگاه قصر برن و به سربازهای زخمی رسیدگی کنند. اون وسط، چشمم به قد کوتاه و موهای خرمایی اون پسر جوان خورد و صداش زدم.
- ماساتو، یه لحظه بیا اینجا.
تعجب کرده بود؛ اولین باری بود که باهاش حرف می زدم و متعجب بود که چیکارش دارم که به کناری کشیدمش.
درحالی که حواسم به اطراف بود که کسی جاسوسی مونو نکنه، آروم کد رمز رو توی گوشش گفتم. درجا خشکش زد؛ و فکر می کنم که بخش بزرگ شوکه شدنش ازین بود که چرا من، فرمانده نیروهای قصر دارم چنین چیزی رو بهش میگم.
- ماساتو، وقت نداریم. علامت سوالای توی ذهنتو بذار برای بعد. باید عجله کنی و خودتو بهش برسونی. هروسیله ای که لازمه با خودت بردار و دنبالم بیا.
معلوم بود که پسر زرنگیه. متوجه شرایط شد و بدو بدو به سمت درمانگاه دوید.
منتظر ماساتو ایستاده بودم که یکی از روسای درمانگاه قصر که یه پیرمرد خرفت رواعصاب بود به سمتم اومد.
- آفتاب از کدوم طرف دراومده فرمانده؟ اینجا می بینمتون.
از گوشه چشم بهش نگاهی انداختم و جوابی ندادم.
- ببخشید که می پرسم قربان، با ماساتو چیکار داشتید؟
ناسلامتی فرمانده کل نیروها بودم. با چنان غضبی بهش نگاه کردم که رنگ از چهره اش پرید.
- فکر می کنم کار توی درمانگاه قصر خسته ات کرده و از زندگی ات سیر شدی پزشک.
- ن...نه قربان! من فقط...
- جراحاتی برداشتم. بهش گفتم با من به اتاقم بیاد و به جراحاتم رسیدگی کنه.
معلوم بود که فهمیده باید ذهن فضولشو جمع کنه. همون موقع، ماساتو بدو بدو با کیف وسایل پزشکی اش اومد و درحالی که نفس نفس می زد، گفت:
- من آماده ام، قربان.
پیرمرد فضول رو همونجا ول کردیم و راه افتادیم.
☕️ #Sakura | @Green_Text
به موقع فهمیدن خوبه؛
اگه به موقع نفهمی حسرت و سوز اش تا ابد پیشت می مونه.
☕️ #Sakura | @Green_Text
می دونید چی شده؟
خدا همون خداست؛
همونی که آتیش رو بر ابراهیم سرد کرد
همونی که دریا رو برای موسی شکافت
همونی که یوسف رو از چاه نجات داد..
خدا همون خداست؛
ما عوض شدیم.
☕️ #Sakura | @Green_Text
شهدا هیچوقت ادعا نمیکردن همه کاره ان
هیچوقت کسی نمی فهمید چیکارا کردن؛
ماهایی که قراره الگومون شهدا باشن چیکار میکنیم؟
دو تا کار انجام دادیم و خودمونو همه کاره میدونیم و صداش همه جا می پیچه
حالا بیوهامون چیه؟
برای شهید شدنم صلوات..
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 50 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت پنجاهم)
به حیاط پشتی رسیدیم.
- محض احتیاط، مجبورم چشماتو ببندم تا نبینی کجا میری.
- درک می کنم قربان، راحت باشید.
با یه دستمال چشماشو بستم و همونطور که مراقب اطراف بودم تا کسی متوجه ما نشه، اونو از دریچه مخفی به سمت زیرزمین مخفی قصر بردم.
وقتی بالای سر یوتا رسیدیم، حالش اصلا خوب نبود. چشمای ماساتو رو باز کردم و دستاشو توی دستم گرفتم.
- خواهش می کنم، هرجوری هست نجاتش بده. من باید جایی برم، اونو به تو می سپرم.
بدون اینکه منتظر پاسخش بمونم، دویدم تا خودمو به یوکو برسونم. اگه گمش می کردم، معلوم نبود که دیگه می تونستم پیداش کنم یا نه...
به موقع رسیده بودم. سربازها درحال جمع کردن اجساد بودن و یوکو هنوز روی زمین نشسته بود. خواهر بیچاره من! خیلی شوکه شده بود.
به سمت یوکو رفتم تا بلندش کنم و ببرمش داخل قصر؛ اما دوتا سرباز زودتر از من سراغش رفتن. قبل ازینکه بهش دست بزنن، صدامو بلند کردم:
- برید عقب.
منم برادرم دیگه، غیرت دارم خب.
- فرمانده کای! اتفاقی افتاده؟
- اون دختر با من. شما برید به ادامه کارتون برسید.
- اما شاهزاده گفتن..
چرا همه سربازا فضول شده بودن اون شب. یکاری نکنید بخاطر اینکه نزدیک خواهرم شدید صورتتونو له کنم!
- شنیدی چی گفتم؟
- اطاعت!
آخیش، شر فضولا کم. بازوی یوکو رو گرفتم و بلندش کردم. دستاش می لرزید؛ نمی دونستم از غم مرگ یوتا بود یا از عصبانیت نسبت به من. فقط می فهمیدم که انقدر ازین غم شکسته شده که باید هرچه زودتر این ماجرا رو تموم کنم.
وارد قصر شدیم. توی قصر پرنده پر نمی زد، چه برسه به آدم. نزدیک اتاق دنکی شده بودیم، که به فکرم رسید به یوکو بگم که یوتا زنده ست. می ترسیدم از شوک این حادثه بلایی سرش بیاد. نگاه غمگین توی چشماش، باعث می شد بخوام همون لحظه بزنم زیر گریه.
اما قبل ازینکه بتونم چیزی بگم، صدای پیشکار رو از پشت سرم شنیدم.
- شوالیه کای؟ شما اینجا چیکار می کنید، با این دختر..؟
می دونید، خیلی جلوی خودمو گرفتم که گردن پیشکار رو نشکنم! پیشکار فضول لنتی!
متوجه شدم که اون شب من بدشانس ترین آدم روی زمین بودم. انگار اون شب ویروس فضولی بین همه اطرافیان من شایع شده بود!
- صلاح دیدم به جای دوتا سرباز، خودم اونو به اتاق شاهزاده بیارم.
- که اینطور. دیگه می تونید اونو به من بسپارید.
دلیلی برای مخالفت پیدا نکردم، پس برای اینکه پیشکار روم حساس نشه، دست یوکو رو ول کردم. همونجا منتظر موندم تا پیشکار و یوکو به اتاق شاهزاده رفتند و در رو بستند. امیدوار بودم که وقتی که می رفتم تا یوکو رو نجات بدم، یوکو همچنان توی اون اتاق باشه تا بتونم پیداش کنم.
به زیرزمین مخفی برگشتم. ماساتو درحالی که کنار دیوار نشسته بود، خوابش برده بود. دلیلی ندیدم که بیدارش کنم؛ تنفس منظم یوتا نشون می داد که پزشک جوان خوب از پس کارش براومده و حال برادرم خوبه.
تا اون موقع انقدر ذهنم درگیر بود که درد جراحت پای چپم رو حس نمی کردم. اما وقتی یوتا رو دیدم که آروم خوابیده، گویی خیالم راحت شد و ذهن شلوغم اندکی آروم گرفت؛ و درعوض درد پام رو حس کردم. تصمیم گرفتم وقتی ماساتو بیدار شد، ازش بخوام یه نگاهی هم به این زخمی که برادر بزرگوار نصیبمون کرده بندازه.
کنار یوتا نشستم و با گوشه شنلم صورتش رو که خیس عرق بود، پاک کردم.
- محتاط بازیات فقط برای منه؟ می دونم وقتی که بیدار شی قراره حسابی بهم تشر بزنی. عیبی نداره، فقط زودتر بیدار شو. دلم برای غرغر کردنا و دیوونه بازیات تنگ شده.
☕️ #Sakura | @Green_Text
نه تو میمانی نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به آن لحظهٔ شادی که گذشت
غصه هم میگذرد...
بر تن لحظهی خود
جامهٔ اندوه مپوشان هرگز...
- سهراب سپهری
☕️ #Sakura | @Green_Text