به موقع فهمیدن خوبه؛
اگه به موقع نفهمی حسرت و سوز اش تا ابد پیشت می مونه.
☕️ #Sakura | @Green_Text
می دونید چی شده؟
خدا همون خداست؛
همونی که آتیش رو بر ابراهیم سرد کرد
همونی که دریا رو برای موسی شکافت
همونی که یوسف رو از چاه نجات داد..
خدا همون خداست؛
ما عوض شدیم.
☕️ #Sakura | @Green_Text
شهدا هیچوقت ادعا نمیکردن همه کاره ان
هیچوقت کسی نمی فهمید چیکارا کردن؛
ماهایی که قراره الگومون شهدا باشن چیکار میکنیم؟
دو تا کار انجام دادیم و خودمونو همه کاره میدونیم و صداش همه جا می پیچه
حالا بیوهامون چیه؟
برای شهید شدنم صلوات..
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 50 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت پنجاهم)
به حیاط پشتی رسیدیم.
- محض احتیاط، مجبورم چشماتو ببندم تا نبینی کجا میری.
- درک می کنم قربان، راحت باشید.
با یه دستمال چشماشو بستم و همونطور که مراقب اطراف بودم تا کسی متوجه ما نشه، اونو از دریچه مخفی به سمت زیرزمین مخفی قصر بردم.
وقتی بالای سر یوتا رسیدیم، حالش اصلا خوب نبود. چشمای ماساتو رو باز کردم و دستاشو توی دستم گرفتم.
- خواهش می کنم، هرجوری هست نجاتش بده. من باید جایی برم، اونو به تو می سپرم.
بدون اینکه منتظر پاسخش بمونم، دویدم تا خودمو به یوکو برسونم. اگه گمش می کردم، معلوم نبود که دیگه می تونستم پیداش کنم یا نه...
به موقع رسیده بودم. سربازها درحال جمع کردن اجساد بودن و یوکو هنوز روی زمین نشسته بود. خواهر بیچاره من! خیلی شوکه شده بود.
به سمت یوکو رفتم تا بلندش کنم و ببرمش داخل قصر؛ اما دوتا سرباز زودتر از من سراغش رفتن. قبل ازینکه بهش دست بزنن، صدامو بلند کردم:
- برید عقب.
منم برادرم دیگه، غیرت دارم خب.
- فرمانده کای! اتفاقی افتاده؟
- اون دختر با من. شما برید به ادامه کارتون برسید.
- اما شاهزاده گفتن..
چرا همه سربازا فضول شده بودن اون شب. یکاری نکنید بخاطر اینکه نزدیک خواهرم شدید صورتتونو له کنم!
- شنیدی چی گفتم؟
- اطاعت!
آخیش، شر فضولا کم. بازوی یوکو رو گرفتم و بلندش کردم. دستاش می لرزید؛ نمی دونستم از غم مرگ یوتا بود یا از عصبانیت نسبت به من. فقط می فهمیدم که انقدر ازین غم شکسته شده که باید هرچه زودتر این ماجرا رو تموم کنم.
وارد قصر شدیم. توی قصر پرنده پر نمی زد، چه برسه به آدم. نزدیک اتاق دنکی شده بودیم، که به فکرم رسید به یوکو بگم که یوتا زنده ست. می ترسیدم از شوک این حادثه بلایی سرش بیاد. نگاه غمگین توی چشماش، باعث می شد بخوام همون لحظه بزنم زیر گریه.
اما قبل ازینکه بتونم چیزی بگم، صدای پیشکار رو از پشت سرم شنیدم.
- شوالیه کای؟ شما اینجا چیکار می کنید، با این دختر..؟
می دونید، خیلی جلوی خودمو گرفتم که گردن پیشکار رو نشکنم! پیشکار فضول لنتی!
متوجه شدم که اون شب من بدشانس ترین آدم روی زمین بودم. انگار اون شب ویروس فضولی بین همه اطرافیان من شایع شده بود!
- صلاح دیدم به جای دوتا سرباز، خودم اونو به اتاق شاهزاده بیارم.
- که اینطور. دیگه می تونید اونو به من بسپارید.
دلیلی برای مخالفت پیدا نکردم، پس برای اینکه پیشکار روم حساس نشه، دست یوکو رو ول کردم. همونجا منتظر موندم تا پیشکار و یوکو به اتاق شاهزاده رفتند و در رو بستند. امیدوار بودم که وقتی که می رفتم تا یوکو رو نجات بدم، یوکو همچنان توی اون اتاق باشه تا بتونم پیداش کنم.
به زیرزمین مخفی برگشتم. ماساتو درحالی که کنار دیوار نشسته بود، خوابش برده بود. دلیلی ندیدم که بیدارش کنم؛ تنفس منظم یوتا نشون می داد که پزشک جوان خوب از پس کارش براومده و حال برادرم خوبه.
تا اون موقع انقدر ذهنم درگیر بود که درد جراحت پای چپم رو حس نمی کردم. اما وقتی یوتا رو دیدم که آروم خوابیده، گویی خیالم راحت شد و ذهن شلوغم اندکی آروم گرفت؛ و درعوض درد پام رو حس کردم. تصمیم گرفتم وقتی ماساتو بیدار شد، ازش بخوام یه نگاهی هم به این زخمی که برادر بزرگوار نصیبمون کرده بندازه.
کنار یوتا نشستم و با گوشه شنلم صورتش رو که خیس عرق بود، پاک کردم.
- محتاط بازیات فقط برای منه؟ می دونم وقتی که بیدار شی قراره حسابی بهم تشر بزنی. عیبی نداره، فقط زودتر بیدار شو. دلم برای غرغر کردنا و دیوونه بازیات تنگ شده.
☕️ #Sakura | @Green_Text
نه تو میمانی نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به آن لحظهٔ شادی که گذشت
غصه هم میگذرد...
بر تن لحظهی خود
جامهٔ اندوه مپوشان هرگز...
- سهراب سپهری
☕️ #Sakura | @Green_Text
با سلام.
به اطلاع می رساند، به علت ایجاد اندکی اختلال در روند داستان امید سبز، پارت های بعدی کمی با تاخیر به دست شما خواهند رسید.
از شکیبایی شما متشکریم. 🤝✨
پ.ن: دیدید بلدم لفظ قلم حرف بزنم؟ 😂
ولی خلاصه اش اینه یسری نکته جا مونده بوده از ذهنم، تا بیام باهم پیوندشون بدم و بنویسم یکم طول می کشه.
☕️ #Sakura