16.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
می دونستید با همین وضعیت، از نصف کشورای دنیا بهتریم؟
بنظرتون ثانیه های اول کلیپ، واگعیه یا کیکه؟
#Video
☕️ #Sakura | @Green_Text
گاهی وقت ها دادن یک شانس دوباره به کسی مثل دادن یک گلوله اضافست برای این که بار اول نتونست تو رو خوب هدف بگیره!
🍈 #Eliya | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
گاهی وقت ها دادن یک شانس دوباره به کسی مثل دادن یک گلوله اضافست برای این که بار اول نتونست تو رو خوب
گاهی وقت ها هم دادن یک شانس دوباره به کسی مثل آب دادن و رسیدگی کردن به یه درخت پرباره که خشک شده، اگه دوباره سبز بشه برات پربار و مفیده.
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 51 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت پنجاه و یکم)
نیمه شب بود. دوروز از زمانی که اون درگیری جلوی دروازه قصر رخ داده بود، می گذشت. سری به دنکی زدم. می دونستم تا نیمه شب کار می کنه و سرش شلوغه، و نیمه شب به بعد می خوابه. همین طور هم بود، تازه کارهاشو به پایان رسونده بود. شب بخیر گفتم و نامحسوس اتاقشو از نظر گذروندم. از اون روز، تمام تحرکات قصر رو زیرنظر گرفته بودم. احتمالش خیلی کم بود که بعد از اون روز یوکو رو از اتاق دنکی به جای دیگه ای برده باشن و من متوجه نشده باشم. احتمالا یوکو هنوز توی همون اتاق بود. اما هنوز نتونسته بودم بفهمم که کجا مخفی کردنش.
از اتاق دنکی بیرون اومدم و به اتاق خودم رفتم. اما مثل شب گذشته، قصد نداشتم بخوابم. منتظر بودم. بعد از حدود نیم ساعت، صدای تقه آرامی به در رو شنیدم و به سمت در رفتم و در رو باز کردم. خودش بود.
- کِن، امشب خیلی دیر اومدی.
- متاسفم قربان. امشب نگهبان ها فضول تر از همیشه شده بودن.
کن شوالیه زیردستم بود که از نوجوونی زیرنظر مستقیم خودم تربیت شده بود. قد بلند و موهای قهوه ای نسبتا بلندی داشت. کن یه پسر دورگه موسفید - موقهوه ای بود که وقتی کوچک بود پدرش که یکی از شوالیه های قصر بود (و از قضا می شناختمش) در جنگ کشته شد. چندسال بعد، وقتی کن در اوایل نوجوونی بود، مادر سفید مو اش هم به دست افراد پدردنکی کشته شد و کن که نمی تونست قاتلین مادرش رو ببخشه، از خونه فامیل فرار کرد و آواره کوچه پس کوچه های پایتخت شد و درنهایت به یه نوجوون بزهکار تبدیل شد. چندسال پیش، وقتی با دنکی درحال بازرسی از شهر بودیم، به دنکی حمله می کنه تا با به قتل رسوندنش، به خیال خودش انتقام مادرشو بگیره. (فارغ ازین که دنکی خودش هم این وسط قربانیه.)
خب، منم که ترب نبودم اون وسط! جلوشو گرفتم و سربازها دستگیرش کردن. به دستور دنکی اونو به زندان قصر بردیم تا مشخص بشه کی پشت این حمله بوده. و درنهایت، متوجه شدم که هیچکس پشت اون حمله نبوده! اون پسر یکی از شوالیه های فقید بوده و روزگار چی به سرش آورده...
با نفوذی که پیش دنکی داشتم و آگاهی از شخصیتش، وقتی بهش گفتم که اون پسر یکی از شوالیه های خودش بوده و روزگار اونو بدبخت کرده و از نادونی چنین حماقتی مرتکب شده (با کمی توضیحات مفصل تر که شاهزاده مونو راضی کنم)، قبول کرد که کن رو به من بسپره. و حالا کن، مورد اعتماد ترین فرد من توی قصر بود.
کن تنها فردی توی قصر بود که می تونستم کامل بهش اعتماد کنم و کارهای مخفی مو با کمک اون انجام بدم. کن درباره گذشته من، هدف من و خانواده ام چیزی نمی دونست. اما وقتی کاری رو انجام می دادم، ولو اینکه مخفیانه باشه، سوالی نمی پرسید و با دل و جون کمکم می کرد. چون بهش گفته بودم بعدا دلیل همه کارهامو بهش میگم، و همچنین بهش قول داده بودم که انتقام خون مادرش رو بگیرم، از کسی که واقعا مسبب اون جنایت بوده. کن بهم اعتماد داشت؛ توی این سال ها، مسیر زندگیش از یه بزهکار بدبخت که ناامیدانه در کوچه پس کوچه های شهر می گشت، به چیزی که الان بود تغییر کرده بود و اینو مدیون من بود. و منم بهش نشون داده بودم که می تونه بهم اعتماد کنه و ازش حمایت می کنم.
البته که یوتا هیچ چیز دراین باره نمی دونست. قطعا اگه می دونست که من به یه نفر اعتماد کردم و کارهامو با کمک اون انجام میدم و احتمال لو رفتنم رو با این کار بالا بردم (مدیونید فکر کنید دارم اداشو در میارم)، من و کن و کل قصر رو به آتش می کشید، مگه نه؟
اما من مثل یوتا فکر نمی کردم. داشتن یه فرد واقعا مورد اعتماد که توی کارها کمکم کنه و ازم حمایت کنه، کمک کرده بود که توی این مدت لو نرم. نظر من با یوتا متفاوت بود؛ من داشتن یه فرد مورد اعتماد رو مفید می دونستم.
بالاخره اون محتاط هرچیم که می گفت، جونشو به طریقی به کن مدیون بود؛ کن بود که کمک کرد بدون اینکه سرباز فضولی منو تعقیب کنه، یوتا رو از وسط اون معرکه بیرون ببرم.
اون شب مثل شب گذشته، کن اومده بود تا جای من رو بگیره. اینطوری، هم در نبود من قصر رو زیرنظر می گرفت، هم محض احتیاط یکی جای من تو اتاق بود که مشکلی پیش نیاد. البته به جبران کم خوابی که درطول شب براش پیش میومد، صبح ها با زور می فرستادمش تا به جبران شب بخوابه.
خودم کجا می رفتم؟ خب معلومه، بالای سر اون دیوونه ای که توی زیرزمین مخفی دراز به دراز افتاده بود!
☕️ #Sakura | @Green_Text
بالاخره ویرایش ها به پایان رسید و پارت جدید رسید.
برید بخونید حال کنید.
حرفی چیزی بود در ناشناس درخدمتیم.
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
8 نشونه که میگن زندگی خوبی داری.!
از خدا تشکر کن، این همه خوشی رو یه جا داری!
#Video
☕️ #Sakura | @Green_Text