eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
680 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
446 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 51 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 51 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت پنجاه و یکم) نیمه شب بود. دوروز از زمانی که اون درگیری جلوی دروازه قصر رخ داده بود، می گذشت. سری به دنکی زدم. می دونستم تا نیمه شب کار می کنه و سرش شلوغه، و نیمه شب به بعد می خوابه. همین طور هم بود، تازه کارهاشو به پایان رسونده بود. شب بخیر گفتم و نامحسوس اتاقشو از نظر گذروندم. از اون روز، تمام تحرکات قصر رو زیرنظر گرفته بودم. احتمالش خیلی کم بود که بعد از اون روز یوکو رو از اتاق دنکی به جای دیگه ای برده باشن و من متوجه نشده باشم. احتمالا یوکو هنوز توی همون اتاق بود. اما هنوز نتونسته بودم بفهمم که کجا مخفی کردنش. از اتاق دنکی بیرون اومدم و به اتاق خودم رفتم. اما مثل شب گذشته، قصد نداشتم بخوابم. منتظر بودم. بعد از حدود نیم ساعت، صدای تقه آرامی به در رو شنیدم و به سمت در رفتم و در رو باز کردم. خودش بود. - کِن، امشب خیلی دیر اومدی. - متاسفم قربان. امشب نگهبان ها فضول تر از همیشه شده بودن. کن شوالیه زیردستم بود که از نوجوونی زیرنظر مستقیم خودم تربیت شده بود. قد بلند و موهای قهوه ای نسبتا بلندی داشت. کن یه پسر دورگه موسفید - موقهوه ای بود که وقتی کوچک بود پدرش که یکی از شوالیه های قصر بود (و از قضا می شناختمش) در جنگ کشته شد. چندسال بعد، وقتی کن در اوایل نوجوونی بود، مادر سفید مو اش هم به دست افراد پدردنکی کشته شد و کن که نمی تونست قاتلین مادرش رو ببخشه، از خونه فامیل فرار کرد و آواره کوچه پس کوچه های پایتخت شد و درنهایت به یه نوجوون بزهکار تبدیل شد. چندسال پیش، وقتی با دنکی درحال بازرسی از شهر بودیم، به دنکی حمله می کنه تا با به قتل رسوندنش، به خیال خودش انتقام مادرشو بگیره. (فارغ ازین که دنکی خودش هم این وسط قربانیه.) خب، منم که ترب نبودم اون وسط! جلوشو گرفتم و سربازها دستگیرش کردن. به دستور دنکی اونو به زندان قصر بردیم تا مشخص بشه کی پشت این حمله بوده. و درنهایت، متوجه شدم که هیچکس پشت اون حمله نبوده! اون پسر یکی از شوالیه های فقید بوده و روزگار چی به سرش آورده... با نفوذی که پیش دنکی داشتم و آگاهی از شخصیتش، وقتی بهش گفتم که اون پسر یکی از شوالیه های خودش بوده و روزگار اونو بدبخت کرده و از نادونی چنین حماقتی مرتکب شده (با کمی توضیحات مفصل تر که شاهزاده مونو راضی کنم)، قبول کرد که کن رو به من بسپره. و حالا کن، مورد اعتماد ترین فرد من توی قصر بود. کن تنها فردی توی قصر بود که می تونستم کامل بهش اعتماد کنم و کارهای مخفی مو با کمک اون انجام بدم. کن درباره گذشته من، هدف من و خانواده ام چیزی نمی دونست. اما وقتی کاری رو انجام می دادم، ولو اینکه مخفیانه باشه، سوالی نمی پرسید و با دل و جون کمکم می کرد. چون بهش گفته بودم بعدا دلیل همه کارهامو بهش میگم، و همچنین بهش قول داده بودم که انتقام خون مادرش رو بگیرم، از کسی که واقعا مسبب اون جنایت بوده. کن بهم اعتماد داشت؛ توی این سال ها، مسیر زندگیش از یه بزهکار بدبخت که ناامیدانه در کوچه پس کوچه های شهر می گشت، به چیزی که الان بود تغییر کرده بود و اینو مدیون من بود. و منم بهش نشون داده بودم که می تونه بهم اعتماد کنه و ازش حمایت می کنم. البته که یوتا هیچ چیز دراین باره نمی دونست. قطعا اگه می دونست که من به یه نفر اعتماد کردم و کارهامو با کمک اون انجام میدم و احتمال لو رفتنم رو با این کار بالا بردم (مدیونید فکر کنید دارم اداشو در میارم)، من و کن و کل قصر رو به آتش می کشید، مگه نه؟ اما من مثل یوتا فکر نمی کردم. داشتن یه فرد واقعا مورد اعتماد که توی کارها کمکم کنه و ازم حمایت کنه، کمک کرده بود که توی این مدت لو نرم. نظر من با یوتا متفاوت بود؛ من داشتن یه فرد مورد اعتماد رو مفید می دونستم. بالاخره اون محتاط هرچیم که می گفت، جونشو به طریقی به کن مدیون بود؛ کن بود که کمک کرد بدون اینکه سرباز فضولی منو تعقیب کنه، یوتا رو از وسط اون معرکه بیرون ببرم. اون شب مثل شب گذشته، کن اومده بود تا جای من رو بگیره. اینطوری، هم در نبود من قصر رو زیرنظر می گرفت، هم محض احتیاط یکی جای من تو اتاق بود که مشکلی پیش نیاد. البته به جبران کم خوابی که درطول شب براش پیش میومد، صبح ها با زور می فرستادمش تا به جبران شب بخوابه. خودم کجا می رفتم؟ خب معلومه، بالای سر اون دیوونه ای که توی زیرزمین مخفی دراز به دراز افتاده بود! ☕️ | @Green_Text
بالاخره ویرایش ها به پایان رسید و پارت جدید رسید. برید بخونید حال کنید. حرفی چیزی بود در ناشناس درخدمتیم.
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
8 نشونه که میگن زندگی خوبی داری.! از خدا تشکر کن، این همه خوشی رو یه جا داری! ☕️ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 52 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 52 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت پنجاه و دوم) در طول این دوروز، علاوه بر شب ها که پیش یوتا می موندم، روزها هم هروقت می تونستم و می شد که از چشم خبرچین ها درامان بود، بهش سر می زدم. اما بخاطر مشغله هایی که داشتم و حساسیتی که روم بود و چشم هایی که همه جای قصر بودن، زیاد نمی تونستم اینکارو کنم. برای خود یوتا هم خطرناک بود. اگه قضیه لو می رفت، کار هرسه نفرمون و همه افرادمون که چشم به انتظار اقدامات ما بودن تموم بود. اما شب بهترین موقع بود برای اینکه تمام مدت پیشش بمونم و مراقبش باشم، و اینکار با کمک و حمایت کِن راحت تر می شد. به عنوان فرمانده نیروهای قصر، از ریز و درشت تک تک سرباز ها خبر داشتم. می دونستم دقیقا کجان و چیکار می کنند. می دونستم که چطور میشه بدون اینکه توسط نگهبان های قصر دیده بشم حرکت کنم. و این امتیاز مثبت برای من مهم بود؛ چون می تونستم بدون اینکه توجه کسی رو جلب کنم خودمو به دریچه مخفی برسونم و به زیرزمین مخفی برم. توی تاریکی شب، و تاریکی راهرو مخفی قدم بر می داشتم؛ درحالی که از درون از مقصد و آن چه در انتظارم بود می ترسیدم. از یک طرف، با گام های تند قدم برمی داشتم تا زودتر برسم. نگران بودم که دراین چند ساعتی که به یوتا سر نزده بودم، نکنه مثل دیشب حالش بد شده باشه. چون دیشب که پیشش بودم، تب وحشتناکی کرده بود. نمی شد اون وقت شب ماساتو رو از خوابگاه درمانگاه بیرون بیارم بدون اینکه کسی شک کنه. انقدر این در و اون در زدم تا بالاخره نزدیکای صبح تب اش قطع شد. البته ماساتو بهم گفته بود که شب اول این اتفاق رخ میده؛ اما من خیلی وحشت کرده بودم. وحشت زده بودم، ازین که از دستش بدم. و از طرفی، می ترسیدم که نکنه به اونجا برسم و ببینم که... نه، حتی جرئت نداشتم به زبون بیارمش. اما بالاخره، در پایان هر راهی رسیدنه. کنارش نشستم و به دیوار تکیه دادم. هنوز بیهوش بود. فردا باید ماساتو رو میاوردم و ازش می خواستم هرکاری می تونه بکنه تا بیدار شه. دیگه خیلی خوابیده بود! چندساعتی گذشت و ازاونجایی که سومین شبی بود که نخوابیده بودم، چشمام گرم شدن و خوابم برد. نمی دونم چند دقیقه خوابیدم، ولی با کابوس وحشتناکی که دیدم از خواب پریدم. کابوسی که انگار از درون من و احساسات خودم الهام گرفته بود، از وحشت درونم. حتی نمی خوام بیان کنم که چی دیدم. آره، من می ترسیدم که اطرافیانم رو از دست بدم. می ترسیدم که تک تک شون رو دیگه نداشته باشم. توی بازی پرخطری قرار گرفته بودم که هربار یکی از اطرافیانم در معرض صدمه قرار می گرفت. یوتا، یوکو، دنکی، کن. هرکدوم در جبهه ها و جایگاه های متفاوتی از این بازی قرار گرفته بودن. و من هربار ذهنم درگیر این می شد که چجوری می تونم از تک تک شون محافظت کنم.؟ به یوتا نگاه کردم. هنوز نفس می کشید و در خواب بود. نفس راحتی کشیدم. بلند شدم تا کمی قدم بزنم تا خوابم بپره. به بدنم کش و قوسی دادم و لبخندی زدم تا یوکای خل و چل درونم جای کای رو بگیره. از گوشه چشم حواسم به یوتا بود. یه لحظه احساس کردم دیدم که یوتا تکون خورد. برگشتم و نگاهش کردم. بنظر میومد که هنوز خوابه. کمی جلوتر رفتم. با خودم گفتم احتمالا خیال کردم؛ تا اینکه با چشمای خودم دیدم که پلکاش لرزید. ناباورانه بهش خیره شدم و کنارش نشستم. - ی...یوتا..؟ ☕️ | @Green_Text
‌از شام آمده‌بود؛ امام را که دید، شناخت؛ چشم بست و دهان باز کرد به هر بد و بیراهی که در زندگی‌اش یاد گرفته بود! امام صبر کرد ناسزاهایش تمام شود؛ جلوتر رفت و لبخند زد: «به گمانم غریبی در این شهر... شاید هم مرا بد شناخته‌ای. اگر چیزی نیاز داری یا گرسنه‌ای، روی من حساب کن! اگر بخواهی، می‌توانم راهنمایی‌ات کنم. اگر نیازمندی، بی‌نیازت می‌کنم. اگر آواره‌ای، پناهت می‌دهم.» مرد شامی مات و مبهوت نگاهش می‌کرد. امام ادامه داد: «اصلاً می‌خواهی وسایلت را برداری و تا وقتی در این شهری، مهمان من باشی؟ برایت بهتر است ها! هم خانه‌ام وسیع است، هم برای پذیرایی از تو، دارایی کافی دارم.» مرد شامی زد زیر گریه. نگاه پرمهرِ امام حسـن مجـتبیٰ علیه‌السلام که گریه‌اش را بند آورد، زبان باز کرد؛ این‌بار با شرمی که از کلماتش می‌چکید: «من گواهی می‌دهم که تو خلیفه‌ی خداوند روی زمینی! خدا خودش بهتر می‌داند رسالتش را به عهده‌ی چه کسانی بگذارد... من تا حالا از هیچ‌کس به‌اندازه‌ی تو و پدرت بیزار نبودم! اما الآن تو برایم محبوب‌ترینی پسرِ علی...» و مهمانِ خانه‌ی امام شد... 💚 🍀 | @Green_Text
- خب تو عید چیکارا کردی؟ - .... ☕️ | @Green_Text