سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 54 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت پنجاه و چهارم)
روزی رسید که دنکی برای عروسی مقرر کرده بود. یوتا از اون روز به بعد، بیدار نشده بود و من نگرانش بودم، اما سعی می کردم روی نقشه ام برای نجات یوکو تمرکز کنم.
چندساعتی تا شروع مراسم مونده بود. می دونستم که دنکی داخل اتاقش نیست و داره آماده سازی های مراسم رو مدیریت می کنه. بهترین موقع بود برای اینکه اتاقشو بگردم. نمی دونستم که خدمتکارها یوکو رو بردن، یا نه. اما اگه یوکو هنوز نرفته بود می تونستم نجاتش بدم. بعد ازینکه مطمئن شدم کسی منو نمی بینه، وارد اتاق دنکی شدم.
اتاق رو از نظر گذروندم. به جلو قدم برداشتم و شروع کردم به بررسی اتاق، به دنبال اتاق مخفی یا هرچیزغیرعادی. همه جای اتاق رو ریز به ریز گشتم و تمام وسایل رو جابجا کردم، اما دریغ از پیدا کردن چیزی.
وسط اتاق ایستادم و به فکر فرو رفتم. حتما یچیزی رو از قلم انداخته بودم. همینطور که به تمام نقاط اتاق با دقت نگاه می کردم، نگاهم روی کمد شخصی و مورد علاقه دنکی قفل شد. فکری به ذهنم رسید.
همه کمدهای شخصی دنکی رو جابجا کرده بودم و پشتشون و داخلشون رو بررسی کرده بودم، جز یکی که هرچقدر زور زدم نتونستم تکونش بدم. هیچوقت سمت اون کمد نرفته بودم، چون دنکی وسایل و لباس های مورد علاقه و خاصش رو اونجا نگه می داشت و نمی گذاشت هیچکس نزدیک اون بشه. بشکنی زدم و به سمت اون کمد رفتم. درشو باز کردم و داخلشو بررسی کردم.
دیواره های کمد رو بررسی کردم. به دیواره روبرویی کمد تقه ای زدم. گل از گلم شکفت؛ پشت دیواره خالی بود. وقتی دقیق تر بررسی کردم، فهمیدم که کمد اصلا ته نداره و از پشت به دیوار چسبیده تا دریچه مخفی رو پنهان کنه. دریچه رو باز کردم و وارد فضای خالی پشتش شدم.
نور کم سویی در انتهای اتاقک پشت دریچه دیده می شد. فکر می کردم یوکو ئه و خوشحال شدم، می تونستم بدون دردسر همون موقع نجاتش بدم. اما نزدیک تر که شدم، صدایی رو شنیدم که اصلا انتظارشو نداشتم.
- کسی که دنبالش اومدی اینجا نیست کای.
پیشکار؟ این مرد نفرت انگیز اینجا چیکار می کرد؟ دست و پامو گم نکردم.
- من دنبال تو اومده بودم. شاهزاده منو فرستاد دنبالت.
خندید و گفت:
- دروغه. جز من و شاهزاده کسی از این اتاقک باخبر نبود،حتی تو. و قرار نبود کسی باخبر بشه، خصوصا تو. چون شاهزاده می دونست که تو با اینجور کارها موافق نیستی. اما من دلیل دیگه ای داشتم.
- منظورتو نمی فهمم.
- خوب هم می فهمی. اومده بودی دنبال دختره، نه؟
عرق سردی روی تنم نشست. نکنه درباره من و یوکو فهمیده بود؟ نه نه، این امکان نداشت!
- منظورت چیه؟ کدوم دختر؟ امروز مراسم عروسی شاهزاده ست و کلی کار داریم. وقت چرت و پرت گفتن با تو رو ندارم.
رو برگردوندم و به سمت دریچه رفتم تا از اونجا خارج شم؛ اما سردی تیغه خنجر رو کنار گردنم احساس کردم و ایستادم.
- نه کای، نه به این زودی.
اشتباه کرده بودم، نباید بی احتیاطی می کردم. یاد نصیحت های همیشگی یوتا افتادم که می گفت هیچوقت به دشمنت پشت نکن. نامحسوس پوزخندی زدم؛ با خودم فکر کردم اگه یوتا الان اینجا بود یه قیافه حق به جانب می گرفت و می گفت: دیدی گفتم.
- اونقدری وقت هست که باهم یه گپی بزنیم، نه؟ پس سرجات بمون و تکون نخور.
سرجام موندم و حرکتی نکردم. باید فکر می کردم که چجوری این گند رو جمع کنم.
پیشکار شروع کرد به چرت و پرت بافتن درباره اینکه از یوکو خوشم اومده. اعصابم از دستش خرد شده بود. اون از اول دنبال جایگاه من -شوالیه ارشد و فرمانده کل نیروها- بود اما چون توی توانایی های فیزیکی ضعف داشت، نتونست حتی نزدیک هم بشه. از طرفی به اعتماد شاهزاده به من، همیشه حسودی می کرد. می فهمیدم که تا می تونست دنبال راهی بود که بتونه منو خراب کنه و بکشه پایین.
همینجوریش حوصله ادا و اطوار هاشو نداشتم، چه برسه به الان و این شرایط حساس. وقتی گفته هاش به اینکه من شوالیه سیاه رو که ناجی اش بود کشتم تا خودم دل یوکو رو بدست بیارم رسید، دیگه حوصله ام سر اومد. بی صدا زمزمه کردم: نه خنگول، اونی که کشتم برادرش بود.
- قصدت ازین داستان سرایی ها چیه؟ می خوای به چی برسی؟
- داستان سرایی؟ حقیقتو گفتم! قبول نداری؟
وقتی دیدم هرکاری می کنم و هرحرفی می زنم فایده نداره، دیگه طاقتم سر اومد. روی پنجه پام چرخیدم و باهاش پنجه به پنجه شدم و به عقب پرتش کردم. زانو مو توی شکمش کوبیدم و درآخر با ضربه ای به گردنش، بیهوشش کردم. آخیش! از دست چرت و پرتاش خلاص شده بودم.
از سوزش کمی که در گردنم حس می کردم، فهمیدم که گردنم خراشیده شده. اما فعلا این اصلا اهمیتی نداشت. فعلا باید روی نجات یوکو و دخالت های این پیشکار فضول تمرکز می کردم. با آستینم خون روی گردنم رو پاک کردم و زمزمه کردم:
- یوتا، حق با تو بود. واقعا یکی داشت تو کارام فضولی می کرد.
☕️ #Sakura | @Green_Text
اينقدر قوى باش، كه بدونى بايد بعضی چيزارو رها کنی، و اينقدر صبور باش، كه بدونى بايد براى اون چيزى كه لياقتت هست، صبر كنی.
🍈 #Eliya | @Green_Text
از کسانیکه میکوشند آرزوهایت را کوچک و بی ارزش جلوه دهند،دوری کن. مردم کوچک آرزوهای دیگران راکوچک میشمارند،ولی افرادبزرگ به تو میگویند که تو هم میتوانی بزرگ باشی!
🍈 #Eliya | @Green_Text
روزایی که خودم حوصله خودمو نداشتم،
آدمای واقعی زندگیمو شناختم.
🍈 #Eliya | @Green_Text
گذر زمان همه چیزو درست میکنه!
یه روزی همه آدمایی که الان مسخره و تحقیرت میکنن از کارشون پشیمون میشن.
مهم نیس چجوری و کِی ولی یه روزی این اتفاق می افته مطمئن باش.
🍈 #Eliya | @Green_Text
این دوستمون تو ناشناس برامون یه داستان کوتاه خیلی حق فرستاده...
بیاین ما هم هرگز کسیو نشکونیم.
@Green_Text
فهمیدم مقاوم بودن به درد، با عادت کردن به درد خیلی فرق داره.
☕️ #Sakura | @Green_Text
خسته ام،
از همه خسته ام میخوام نباشم مثلاً از روی زمین محو بشم انگار که تا حالا نبودم.
🍈 #Eliya | @Green_Text
آنقدر به من نگید چرا انقد خشکی،
شما به شخصیت شل و آویزون عادت دارید.
🍈 #Eliya | @Green_Text