eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
687 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
443 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
به تو قول می‌دهم در هر زمان و مکانی، لب به شکر و سپاس نعمت‌هایت بگشایم و داشته‌هایم را ارج نهم و نداشته‌هایم را فقط و فقط از تو بخواهم و چشم امید به غیر تو نداشته باشم؛ خدا. ☕️ | @Green_Text
تشکر میکنم از «من» بابت اینکه دست از تلاش کردن نکشید. ☕️ | @Green_Text
تمـام عمـر خنـدیـدم بـه ایـن عـاشـ♡ـق و آن عـاشـ♡ـق ... ! چنـان عشـ♡ـقـی سـرم آمـ↻ـد ڪـه دیـڪَر مــن نمیخـنـدم ... (: ☕️ | @Green_Text
به قولِ آقای گلشیری: «مخم درد می‌کند.» ☕️ | @Green_Text
همه جمله‌ها مهمن؛ حتی 'مهم نیست'. ‌☕️ | @Green_Text
mojalmojal.go-to-home(320).mp3
زمان: حجم: 11.2M
این روزا فقط حال میده اینو گوش کنی🗿یا فقط من همچین حسی دارم؟ 🍫 | @Green_Text
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی عجیب بود. انتظار نداشتم. ایشون دکتر فرهنگ، روانشناس خفن ساکن تهرانن. ‌☕️ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 57 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 57 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت پنجاه وهفتم) یوکو، بعد ازون اتفاق و مرگ پدر و مادر، گویی همه چیز رو فراموش کرده بود. و من خوشحال بودم، چون می خواستم یه زندگی جدید براش بسازم؛ زندگی که توش نه نگران بشه نه ناراحت. و همه تلاشمو هم کردم. پیرمرد، آدم عجیبی بود. هیچوقت نفهمیدم که واقعا کی بود. مهارت فوق العاده ای توی شمشیرزنی داشت و این مهارت رو به من هم یاد داد. درطول مدتی که زنده بود، علاوه بر شمشیرزنی و مبارزه، چیزهای زیادی ازش یاد گرفتم. و درنهایت بعد از مدتی که پیشش زندگی کردیم، گویی که از بزرگ تر شدن و از آب و گل دراومدنمون خیالش راحت شده باشه، چشم از جهان فرو بست و ما رو ترک کرد. کلبه پیرمرد، اون طرف مرز و در کشور همسایه واقع شده بود، درجایی کنار جنگل و بیرون از یک دهکده. ماهم بعد از مرگش درهمون کلبه به زندگی ادامه دادیم. اما من که با تعالیم پیرمرد، دیگه اون یوتای قدیمی نبودم، زدم به سیم آخر و هموطنان سفید مویی که از ترس پادشاه به این کشور فرار کرده بودن رو پیدا کردم و گروهی تشکیل دادیم و بزرگ تر و قوی ترش کردیم تا بتونیم یه روزی کشور رو پس بگیریم. اما غافل ازینکه کشور همسایه هم بیکار نمی شینه تا یه مشت خارجی هرکاری خواستن بکنن. جاسوسان و مامورانشون از گروه ما با خبر شدن و در فرصت مناسب ریختن سرمون. تونستم همه افراد رو فراری بدم، به قسمت اینکه خودم گیر افتادم. منو به زندان قصر منتقل کردن. دوروزی اونجا بودم و تمام مدت نگران یوکو بودم که نگرانم نشه. نمی خواستم نگران بشه و فکرش مشغول بشه. دنبال راه فراری از زندان بودم که یک شب، اون اتفاق افتاد. درحالی که روی زمین زندان دراز کشیده بودم و خوابم برده بود، حس کردم کسی بالای سرمه. از روی احتیاط بی حرکت موندم و اونجا بود که بعد سال ها صداشو شنیدم. خودش بود، برادر کله شق مو مشکی ام یوکا. هرچند که چیزی بروز ندادم، اما از درون انقدر خوشحال بودم که گویی دنیا رو بهم داده بودن. و اونجا بود که بهش گفتم چه بلایی سر خانواده مون اومده. البته نه کاملا همه چیز رو. نمی تونستم بگم کسی که پدر و مادر رو کشته همون کسیه که تمام این سال ها بزرگش کرده، یعنی شوالیه تومه. تومه به کشور وفادار بود اما احمق بود. هیچوقت نفهمید که ماکی چقدر خوب فریبش داد و ازش استفاده کرد، با دروغ اینکه شاهزاده یوسکه بوده که قصر رو آتش زده و پادشاه (پدربزرگ) رو کشته. هرچند، از یوکا شنیدم که ماکی درآخر بهش رحم نکرده و اونو کشته. حالا دیگه باید فکری برای نجات هردومون می کردم. پادشاه کشورهمسایه، روابط خوبی با پدر و پدربزرگم داشت. خوب یادمه که بهشون مدیون بود؛ چون شورشی های مرزی که مردم مرزنشین کشورشونو ازار و اذیت می کردن رو منهدم و ازبین برده بود. برنامه ام این نبود که دستگیر بشم و کارم به اینجا بکشه، ولی حالا باید به تنها باریکه امید چنگ می زدم. پس صاف توی چشمای زندانبان نگاه کردم و گفتم که می خوام پادشاهو ببینم. واکنشش حدس زدنی بود، خندید و منو دیوونه خطاب کرد. تا اینکه اسم و لقب پادشاه رو به زبون اوردم و گفتم که اگه همین الان اینکارو نکنه، به کشور و پادشاهش خیانت کرده. تاثیر داشت و زندانبان به سراغ بالادستی هاش رفت و بعد از یکروز کامل که از رییس زندان تا وزیر و مشاوراومدن ببینن من چی دارم و میگم و اصرار که به ما بگو به پادشاه میگیم و من قبول نکردم، بالاخره اخبار به گوش شخص پادشاه رسید و اون هم قبول کرد که منو ببینه. ☕️ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 58 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 58 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت پنجاه وهشتم) انتظارشو نداشتم، ولی تا منو دید، منو شناخت. از جاش بلند شد و گفت: - تو، تو پسر شاهزاده یوسکه هستی؟ سری تکون دادم. همین که منو شناخته بود نشونه کوچکی بود ازین که دینی که به گردنشه رو فراموش نکرده. به ناچار، اعتماد کردم و براش از سرگذشت خانواده ام و هدفم از ایجاد گروه مخفی برای پس گرفتن کشورم گفتم. بعد از گفتن صحبت هام، دقایقی به فکر فرو رفت. و درآخرگفت: - درکت می کنم شاهزاده جوان، ولی نمی تونم اجازه بدم یه گروه شورشی توی کشورم به طور غیرقانونی و پنهانی فعالیت کنند. غافلگیر نشدم. احتمال موفقیتم 50-50 بود و به نیمه دیگه اش هم فکر کرده بودم. اما چیزی که انتظارشو نداشتم، پیشنهادی بود که بهم داد: - ولی می تونیم کار دیگه ای بکنیم. کاری که به نفع کشور من هم هست. به لشکر کشور من ملحق شو و شوالیه کشور من شو. تحت عنوان شوالیه کشور، تا وقتی که بتونی افراد بیشتری رو جمع کنی، قدرتمند تر بشی و بتونی کشورت رو پس بگیری، من زیر بال و پر خودم می گیرمت. در عوض، دراین مدت به من خدمت کن. می دونی که شوهرعمه ات از وقتی به تخت نشسته بارها برای کشورم دسیسه چینی کرده و به مرزهام حمله کرده. من به استعداد های تو نیاز دارم. شنیدم که به این راحتی نتونستن دستگیرت کنن، یه گردان برای دستگیر کردنت لازم بود. از ضعف نظامی کشور همسایه اگاه بودم. اگه نیاز به من باعث می شد به هدفم نزدیک تر بشم، چه بهتر. جوانب کار رو سنجیدم و درآخر، قبول کردم. و به عنوان شرط معامله، ازش خواستم یوکا رو آزاد کنند. پادشاه اول مردد بود، اما بعد بدون اینکه چیزی بپرسه قبول کرد. بیرون قصر منتظر بیرون اومدن یوکا بودم. همین که اومد، ضربه ای به کتفش زدم و گفتم: - بیشتر مراقب باش. همیشه داداش بزرگه ات نیست که نجاتت بده. - هی، تو فقط چند دقیقه از من بزرگ تری! - بیشتر مراقب دسیسه های پادشاه ماکی باش... دستامونو درهم گره کردیم. قرار گذاشتیم که هرکدوم عنوان شوالیه ارشد رو به دست بیاریم و یروزی به هدفمون برسیم. خوب می دونستیم که این آخرین بار نخواهد بود که هم رو می بینیم. اما از دفعه بعد، ما دشمن هم بودیم؛ هرچند که خودمون می دونستیم حقیقت چیز دیگه ایه. اگه قرار بود به عنوان شوالیه در کشورهمسایه بمونم، باید هویتمو مخفی می کردم. تنها کسی که هویت منو می دونست، پادشاه بود که با سخاوتمندی، خودش مخفیانه دستور تهیه یه کلاه گیس مشکی رو داد. و منم مراتب قدردانی رو به جا اوردم. هرچند، اولین روزی که قرار بود با اون کلاه گیس به لشکر قصر بپیوندم، وقتی خودمو توی آینه دیدم، زمزمه کردم: - موهای یوکا یه چیز دیگه ست. چندسال بعد، یوکا رو دیدم. وقتی که برای سرکشی به مرز اومده بود و باهم وارد مبارزه شدیم. وقتی شمشیرهامون به هم برخورد می کردن، نگاه معنی داری بهش کردم که به این معنی بود: چقدر مهارتت خوب شده. و اون هم درمقابل نگاه معنی داری تحویلم داد که فکر می کنم معنیش این بود: توهمینطور. به هیچکدوم از افرادش رحم نکردم، اما نذاشتم خونی از یوکا ریخته بشه. بعد از یک مبارزه نفس گیر، قرار شد عقب نشینی کنند و ماهم بیخیال شیم. یکی از زیردستام رو صدا کردم و ازش پرسیدم: - اونو میشناسی؟ - بله فرمانده کورو. ایشون، شوالیه کای هستن که به تازگی شوالیه ارشد کشور همسایه شدن. سری تکون دادم و به اسم های ساختگی که هردو برای مخفی کردن هویتمون ازش استفاده می کردیم، اندیشیدم. اما مهم تر ازون، چیزی که منو در خفا غمگین ساخت، برق شور و شیطنتی بود که دیگه در چشمان یوکا نمی دیدمش. لازم نبود ازش بپرسم تا بفهمم چی بهش گذشته که... به خودم قول دادم روزی برسه که یوکا دیگه لازم نباشه اسمش، شخصیتش و خودش رو پنهان کنه و تظاهر کنه. روزی که بتونه خودش باشه... ☕️ | @Green_Text