هرکسی بیداره، میشه یه سوره حمد برای شفای یکی بخونه لطفاً. :)
☕️ #Sakura
یه جا نوشته بود: میدونم تصمیمی که گرفتم
درسته ولی کاش تصمیم درست این نبود!
و چقدر هممون این جمله رو زندگی کردیم...
🍈 #Eliya | @Green_Text
يه وقتایی، بار بعدى وجود نداره، شانس دومى نيست، وقت اضافه و استراحتی نيست؛ گاهى وقتا، يا الان هست و يا هرگز.
🍈 #Eliya | @Green_Text
از چشم افتادن یه نفر چقدر پروسه عجیبیه، تا چند روز قبلش خیلی عزیزه ولی یهو انگار نه انگار که باهم خاطره دارید.
🍈 #Eliya | @Green_Text
بعضی از ماها خوب نیستیم؛ ولی انتظار داریم آدمای دورمون خوب باشن. دروغ میگیم، ولی انتظار داریم بهمون راست بگن. خیانت میکنیم، ولی انتظار داریم به ما وفادار باشن. خودخواهیم، ولی انتظار داریم برامون فداکار باشن. بسته به موقعیت شخصیتمون عوض میشه، ولی انتظار داریم برامون یک رو باشن.
تا وقتی خودت کاری نکردی بقیه رو سرزنش نکن.
🍈 #Eliya | @Green_Text
این جملهی «با هرکی مثه خودش» رو اصلا نیستمش؛ مگه آفتابپرستم که دم به دقیقه یجور متفاوت باشم؟
اصن بعضیا اینقد بد ذاتن که من بخوامم نمیتونم حتی چیزی نزدیک به اونا باشم…
اگه از شخصیت یکی خوشت نمیاد بذارش کنار شخصیت خودتو بخاطر کسی عوض نکن.
🍈 #Eliya | @Green_Text
بزرگترین اشتباهمون اینه که
اگر یه نفر در حقمون یه بدی
کرد،
سریعاً تمام خوبیهاشو
چال میکنیم...!
🍈 #Eliya | @Green_Text
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
5 یادآوری روزانه که هرروز باید به خودتون بگید.
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 59 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت پنجاه و نهم)
سخت ترین قسمت ماجرا، یوکو بود. نمی خواستم درباره کاری که می کنم چیزی بدونه. نمی خواستم گذشته براش تداعی بشه. گویا بخاطر شوک عمیقی که اون سلسله اتفاقات به روحش وارد کرده بودن، خاطراتش رو به یاد نمی آورد. و منم عمیقا خوشحال بودم، می خواستم در آرامش زندگیشو بکنه. شوالیه سیاه، هویت دیگه من بود که نذاشته بودم چیزی دربارش بدونه و هرگز نمی ذاشتم این اتفاق بیوفته. جدا ازون، نمی خواستم نگرانم بشه.
هرچند وقت یکبار خونه نبودم و بعد چندروز برمی گشتم. به یوکو گفته بودم بخاطر کارمه و بهش اطمینان داده بودم که دراون مدت غذا و جای خواب خوب دارم. و یوکو هم بخاطر حس قدردانی که بخاطر تامین مخارج زندگی نسبت بهم داشت، سکوت می کرد. همینجوریش هم نگرانم بود. نمی تونستم بذارم بفهمه سال های اولی که فقط یه شوالیه تازه وارد بودم، توی خیابون می خوابیدم، فقط برای اینکه نمی تونستم بذارم زخم ها و خستگی وحشتناکی که از تمرین ها باقی می موند رو ببینه. هنوز هم نمی تونستم بذارم که از هیچکدومشون مطلع بشه. این نبودن ها انقدر رخ داد که دیگه بهشون عادت کردم. انگار که یچیزی در درونم می گفت بهتره زیاد پیشش نمونم تا نذارم یوکو وابسته ام بشه، چون هرچیزی ممکن بود درآینده رخ بده. برادر خوبی براش نبودم، فکر می کردم ازم متنفره. اما نمی دونستم یوکو فراتر ازین حرفاست.
اون روزای آخر، بخاطر نبردهای سختی که بین ما و کشور همسایه بود، زخم های بیشتر و عمیق تری برداشته بودم. مسئله اصلی که منو نگران کرده بود، این بود که کسی به من و یوکا شک نکنه. نمی خواستم کسی از لشکر ما یا لشکر اونا به ارتباط مخفی من و یوکا پی ببره. عجیب بود که دونفر از قدرتمندترین فرماندهان باهم مبارزه کنند و هیچکدوم یک خراش هم برنداره. ازطرفی نمی تونستم بذارم یوکا آسیب ببینه. مگه می تونستم؟ ناسلامتی برادر بزرگتر بودم. مهارت مبارزه من بهتر از یوکا بود. از همین استفاده کردم و درچند نبرد آخر ازعمد مبارزه رو به سمتی می بردم که یوکا به من ضربه بزنه. خوب می فهمیدم که عصبانی می شد، انقدر که عقب نشینی می کرد و پیروزی از آن ما می شد. اما چاره ای نبود.
تمام زندگی من، خواهر و برادری بودن که برام مونده بودن. تنها اعضای خانواده ام.
هربار که یوکا رو می دیدم تا بار بعد که توی نبرد بعدی ببینمش که زنده ست، جون به لب می شدم. و هربار که به ماموریت می رفتم تا بار بعدی که به خونه برگردم، از نگرانی برای یوکو جون به لب می شدم. برای زندگیم دوتا هدف داشتم: اول محافظت از خانواده ای که برام مونده بودن و دوم پس گرفتن کشورم.
رک بگم، خودمو در آینده نمی دیدم. پس گرفتن کشور هدف بزرگی بود و قربانی می طلبید. خودمو آماده کرده بودم که قربانی ماجرا خودم باشم. یوکو و یوکا رو درآینده می دیدم، و سعی می کردم تا می تونم زیرساخت های اون آینده رو براشون فراهم کنم.
این نقشه مخفی من بود. و برای اجرا کردنش، از خودم و اون دونفر دل کنده بودم.
تنها چیزی که بعد از هربار دیدن من نصیبشون می شد، نگاه سرد و بی حسی بود که همه جا و توی نبردها داشتم. امیدوار بودم که اون ها هم از من دل بکنند.
☕️ #Sakura | @Green_Text