eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
686 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
445 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 65 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 65 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت شصت و پنجم) وقتی دوباره به هوش اومدم، صدای یوکا رو از اتاق بغلی شنیدم. داشت درباره خودش و زندگیش برای یکی تعریف می کرد. حدس زدم ماجرا چیه. به هر زحمتی بود با کمک گرفتن از دیوار، خودمو به اتاق بغلی رسوندم. یوکو باور نمی کرد. هیچوقت تاکنون ندیده بودم صدای یوکو انقدر عصبانی باشه. داشت یوکا رو تهدید به قتل می کرد. لبخندی زدم و جلوتر رفتم و گفتم: - این اتفاق نمیوفته. یوکو شوکه شده بود. یوکای دیوونه، اول بهش می گفتی من زنده ام بعد داستان تعریف می کردی! مگه خبر زنده بودن مثل خبر مرگ نیاز به مقدمه چینی داره آخه؟ - یوتا! کی به هوش اومدی!؟ - سروصداهای تو مگه می‌ذاره آدم بخوابه؟ یه لحظه تعادلم رو از دست دادم و نزدیک بود به زمین بیوفتم، که یوکا و یوکو به دادم رسیدن. - هی هی! کم چرت و پرت بگو پسر. زهره ترکم کردی. قبل ازینکه بخوام حرفی بزنم، یوکو چنان سیلی توی صورتم کوبید که صداش بلند شد. اون از یوکا، اینم از خواهر عزیزم. هی هی، ژن توی صورت کوبیدن توی خانواده ما ارثیه؟ - خیلی دوست داری منو نگران خودت کنی نه؟ از آزار دادن من لذت می بری برادر؟ حتی نذاشت جواب بدم. به سمتی دوید. مشتمو توی کله یوکا زدم. - دیوونه، اول باید بهش می گفتی من زنده ام. - اونجوری که تو دراز به دراز گوشه اتاق افتاده بودی و بیهوش بودی، خودمم مطمئن نبودم که زنده ای یا نه. برنامه ما این بود؟ قرار بود یوکو رو توی مراسم نجات بدیم. نه اینکه نصفه شبی تنهایی عمل کنی. - الان وقت این حرفا نیست‌. یوکو... - می دونم، از تاریکی می ترسه. بلند شد و دوید دنبالش. لبخندی زدم و گذاشتم خواهر و برادر بعد سالها باهم تنها باشن. به اون دونفر خیره شدم، به خانواده ام. خانواده ای که دوستشون داشتم و هرچقدر خودمو گول می زدم، این واقعیت عوض نمی شد. با اونا، می تونستم موفق بشم. باید باهاشون می بودم اون روز رو می دیدم. پس عزمم رو برای بهتر شدن جزم کردم. دیگه قرار نبود خریت کنم.» ☕️ | @Green_Text
عید همگی مبارک.! 🎉
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت عید سعید فطر بر شما مبارک🪴🍃 🍀 | @Green_Text
صدای پای عید فطر می آید. دل بر سر دو راهی آمدن عید رمضان و رفتن ماه مبارک رمضان بلا تکلیف است… نمی داند از آمدن آن شاد باشد یا از رفتن این محزون؟ عید فطر پاک ترین و عیدترین عیدهاست چرا که پاداش یک ماه عبادت و شست و شوی جان در نهر پاک رمضان است. 🦋 | @Green_Text
این پیامو فوروارد کنید و با این لینک سرزمین محصور شده در گوی شیشه‌ای خودتون رو بسازید! ☕️ | @Green_Text
هدایت شده از -
_It's Toyama Yuu/Yuro; The Green Girl.!` Wanna Join To My Daily.?! .. https://eitaa.com/joinchat/2969764592C4c522198a7
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 66 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 66 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت شصت و ششم) « مردم با شرایط و توانایی های یکسان به دنیا نمیان؛ اینو همه خوب می دونیم. ولی خیلی کم پیش میاد که بتونیم توانایی های خاص افراد دیگه رو متوجه بشیم. چون مردم چیزی از تفاوت هاشون به زبان نمیارن. می خوام بهتون درباره یکی ازین توانایی ها بگم. توانایی خودم رو. من یک جور تلپاتی با اعضای خانواده ام دارم؛ می تونم چیزایی که حس می کنند رو حس کنم. اگه نگران باشند، نگرانی شونو همون لحظه حس می کنم. گاهی هم اگه نزدیک افراد خانواده ام باشم، می تونم افکارشونو بشنوم. البته گاهی.. اما این همه ماجرا نیست. من یه توانایی دیگه هم دارم که سال های سال پس اش زدم، انقدر که باعث شد ذهنم به هم بریزه. گاهی شب ها توی خواب خاطرات افراد خانواده ام رو می بینم. البته اکثر اوقات چندان واضح نیست، اما معمولا درحدی هست که بتونم بفهمم چه اتفاقی افتاده. گاهی فقط صداهایی رو می شنوم، گاهی فقط حس هاشونو حس می کنم و گاهی تصاویر دست و پا شکسته ای رو از دریچه چشمشون می بینم. اما همه این ها توی خواب رخ میدن. حتما بنظرتون این توانایی فوق العاده ایه، و دارید با خودتون میگید اگه منم این توانایی رو داشتم چه خوب بود! ولی متاسفانه باید بگم از نظر من توانایی دردناکیه. انقدر که دلم نمی خواست چنین توانایی داشته باشم. خودمو معرفی نکردم؟ معذرت می خوام، ولی از قصد اینکارو نکردم. آخه نمی خواستم منو با ذهنیتی که دارید قضاوت کنید. چون من اون کسی که تصور می کنید، نیستم. همین حالا هم بهتون هشدار میدم! قبل ازینکه بخونید، حافظه تونو با هرچی دم دستتونه شست و شو بدید که قراره شخصیتی رو ببینید که فکر می کردید می شناسید اما حتی یکذره هم درباره من نمی دونید. همونطور که برادرانم فکر می کنند منو می شناسند اما اگه من واقعی رو ببینند از تعجب میرن کما. حتما حدس زدید من کیم دیگه. آره، من یوکو هستم؛ خواهر عزیز دردونه یوتا و یوکا. اما نه اون یوکویی که شما تصور می کنید. من یه دختر شیطون، عاشق ماجراجویی، عاشق طبیعت، عاشق رنگ سبز و عاشق خانواده ام بودم. وقتی بچه بودم، مثل دختربچه های دیگه آروم و سر به زیر نبودم و سریع نمی زدم زیر گریه. نمی خواستم با دخترای دیگه بازیای دخترونه بکنم، دوست داشتم شمشیرزنی و مبارزه و اینجور کارا رو با پسرای دیگه یاد بگیرم. دلم ماجراجویی و شیطنت می خواست؛ ولی پسرا منو با خودشون نمی بردن. پس چیکار کردم؟ آفرین. یوقتایی یواشکی آتیش می سوزوندم و تنهایی شیطنت و ماجراجویی می کردم. هیچکس هم متوجه نمی شد؛ البته جز مادر. هربار بهم لبخند می زد و می گفت: من که می دونم تو کجا بودی. البته فکر نکنید من آدم تسلیم شدن بودما! نخیر، دنبال برادرام راه میوفتادم و هرموقع منو نمی پیچوندن، تا شب باهاشون بودم. یوقتایی پسرعمه ام دنکی هم باهام بود. یوقتایی که دنکی هم باهامون بود، عمه میومد و منو کنار خودش می نشوند و برام داستانای عجیب غریب و متفاوتی که بلد بود رو می گفت. من این کار رو هم دوست داشتم. و درآخر، شب با ذوق و شوق می پریدم بغل پدر و مادرم و از اتفاقایی که درطول روز افتاد براشون می گفتم. اونا هم می خندیدن و می گفتن: امان از دست تو. من واقعا شاد بودم؛اما فقط تا وقتی که اون اتفاق افتاد. اونجا بود که برای اولین بار با خودم فکر کردم؛ کاش این توانایی لنتی رو نداشتم. می خواید بدونید چرا؟ من دوتا برادر داشتم که باهم دوقلو بودن، ولی نمی دونستن. هیچکسی نمی دونست. هیچکسی جز پدر و مادر، و شوالیه ارشد که از یکی از برادرام مراقبت می کرد، و من. من از کجا می دونستم؟ بخاطر توانایی ام. من تمام مدت می دونستم؛ ولی چون خاطرات پدر رو دیده بودم و شرایطو درک می کردم، هیچی نمی گفتم. تا اینکه برادرام 10 ساله شدن و پدر در جشن تولد 10 سالگیشون، این راز رو بهشون گفت. اونجا بود که نفس راحتی کشیدم. اما کمی بعد، اون اتفاق افتاد. اون آتیش سوزی عمدی رخ داد. از کجا می دونستم عمدیه؟ برای اینکه وقتی آتیش شروع شد، من توی آغوش پدر بودم و حس و حالش رو می فهمیدم و افکارشو می شنیدم. پدر غمگین بود، چون می دونست که حالا که آتش گسترده شده، یعنی عمه دیگه زنده نخواهد بود. دلم برای پدرم می سوخت. ناگهان از بغل پدر بیرون پریدم و به بهانه اینکه میرم دنبال برادرها، بدو بدو از پیش پدر و مادر رفتم. وقتی ازشون دور شدم حسابی گریه کردم. راستی دنکی کوچولو چی؟ یعنی شوهرعمه اونوهم کشته بود؟ هنوز خبری از برادرهام و دنکی نشده بود؛ نکنه اون شوهرعمه بی رحم بلایی سر اون ها آورده بود..؟ بدون فکر راه افتادم و اتاق به اتاق دنبالشون گشتم. نگرانی شدیدی که داشتم باعث می شد گرمای آتیش رو حس نکنم؛ و ناگهان دیدم که میون شعله های اتیش گرفتار شدم. چاره ای جز همونجا ایستادن نداشتم. ☕️ | @Green_Text