هدایت شده از -
༻_It's Toyama Yuu/Yuro; The Green Girl.!`
Wanna Join To My Daily.?!
..
https://eitaa.com/joinchat/2969764592C4c522198a7
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 66 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت شصت و ششم)
« مردم با شرایط و توانایی های یکسان به دنیا نمیان؛ اینو همه خوب می دونیم. ولی خیلی کم پیش میاد که بتونیم توانایی های خاص افراد دیگه رو متوجه بشیم. چون مردم چیزی از تفاوت هاشون به زبان نمیارن.
می خوام بهتون درباره یکی ازین توانایی ها بگم. توانایی خودم رو. من یک جور تلپاتی با اعضای خانواده ام دارم؛ می تونم چیزایی که حس می کنند رو حس کنم. اگه نگران باشند، نگرانی شونو همون لحظه حس می کنم. گاهی هم اگه نزدیک افراد خانواده ام باشم، می تونم افکارشونو بشنوم. البته گاهی..
اما این همه ماجرا نیست. من یه توانایی دیگه هم دارم که سال های سال پس اش زدم، انقدر که باعث شد ذهنم به هم بریزه. گاهی شب ها توی خواب خاطرات افراد خانواده ام رو می بینم. البته اکثر اوقات چندان واضح نیست، اما معمولا درحدی هست که بتونم بفهمم چه اتفاقی افتاده. گاهی فقط صداهایی رو می شنوم، گاهی فقط حس هاشونو حس می کنم و گاهی تصاویر دست و پا شکسته ای رو از دریچه چشمشون می بینم. اما همه این ها توی خواب رخ میدن.
حتما بنظرتون این توانایی فوق العاده ایه، و دارید با خودتون میگید اگه منم این توانایی رو داشتم چه خوب بود! ولی متاسفانه باید بگم از نظر من توانایی دردناکیه. انقدر که دلم نمی خواست چنین توانایی داشته باشم.
خودمو معرفی نکردم؟ معذرت می خوام، ولی از قصد اینکارو نکردم. آخه نمی خواستم منو با ذهنیتی که دارید قضاوت کنید. چون من اون کسی که تصور می کنید، نیستم. همین حالا هم بهتون هشدار میدم! قبل ازینکه بخونید، حافظه تونو با هرچی دم دستتونه شست و شو بدید که قراره شخصیتی رو ببینید که فکر می کردید می شناسید اما حتی یکذره هم درباره من نمی دونید. همونطور که برادرانم فکر می کنند منو می شناسند اما اگه من واقعی رو ببینند از تعجب میرن کما. حتما حدس زدید من کیم دیگه. آره، من یوکو هستم؛ خواهر عزیز دردونه یوتا و یوکا. اما نه اون یوکویی که شما تصور می کنید.
من یه دختر شیطون، عاشق ماجراجویی، عاشق طبیعت، عاشق رنگ سبز و عاشق خانواده ام بودم. وقتی بچه بودم، مثل دختربچه های دیگه آروم و سر به زیر نبودم و سریع نمی زدم زیر گریه. نمی خواستم با دخترای دیگه بازیای دخترونه بکنم، دوست داشتم شمشیرزنی و مبارزه و اینجور کارا رو با پسرای دیگه یاد بگیرم. دلم ماجراجویی و شیطنت می خواست؛ ولی پسرا منو با خودشون نمی بردن. پس چیکار کردم؟ آفرین. یوقتایی یواشکی آتیش می سوزوندم و تنهایی شیطنت و ماجراجویی می کردم. هیچکس هم متوجه نمی شد؛ البته جز مادر. هربار بهم لبخند می زد و می گفت: من که می دونم تو کجا بودی.
البته فکر نکنید من آدم تسلیم شدن بودما! نخیر، دنبال برادرام راه میوفتادم و هرموقع منو نمی پیچوندن، تا شب باهاشون بودم. یوقتایی پسرعمه ام دنکی هم باهام بود. یوقتایی که دنکی هم باهامون بود، عمه میومد و منو کنار خودش می نشوند و برام داستانای عجیب غریب و متفاوتی که بلد بود رو می گفت. من این کار رو هم دوست داشتم.
و درآخر، شب با ذوق و شوق می پریدم بغل پدر و مادرم و از اتفاقایی که درطول روز افتاد براشون می گفتم. اونا هم می خندیدن و می گفتن: امان از دست تو.
من واقعا شاد بودم؛اما فقط تا وقتی که اون اتفاق افتاد.
اونجا بود که برای اولین بار با خودم فکر کردم؛ کاش این توانایی لنتی رو نداشتم.
می خواید بدونید چرا؟
من دوتا برادر داشتم که باهم دوقلو بودن، ولی نمی دونستن. هیچکسی نمی دونست. هیچکسی جز پدر و مادر، و شوالیه ارشد که از یکی از برادرام مراقبت می کرد، و من. من از کجا می دونستم؟ بخاطر توانایی ام. من تمام مدت می دونستم؛ ولی چون خاطرات پدر رو دیده بودم و شرایطو درک می کردم، هیچی نمی گفتم. تا اینکه برادرام 10 ساله شدن و پدر در جشن تولد 10 سالگیشون، این راز رو بهشون گفت. اونجا بود که نفس راحتی کشیدم.
اما کمی بعد، اون اتفاق افتاد. اون آتیش سوزی عمدی رخ داد. از کجا می دونستم عمدیه؟ برای اینکه وقتی آتیش شروع شد، من توی آغوش پدر بودم و حس و حالش رو می فهمیدم و افکارشو می شنیدم. پدر غمگین بود، چون می دونست که حالا که آتش گسترده شده، یعنی عمه دیگه زنده نخواهد بود. دلم برای پدرم می سوخت. ناگهان از بغل پدر بیرون پریدم و به بهانه اینکه میرم دنبال برادرها، بدو بدو از پیش پدر و مادر رفتم. وقتی ازشون دور شدم حسابی گریه کردم.
راستی دنکی کوچولو چی؟ یعنی شوهرعمه اونوهم کشته بود؟ هنوز خبری از برادرهام و دنکی نشده بود؛ نکنه اون شوهرعمه بی رحم بلایی سر اون ها آورده بود..؟
بدون فکر راه افتادم و اتاق به اتاق دنبالشون گشتم. نگرانی شدیدی که داشتم باعث می شد گرمای آتیش رو حس نکنم؛ و ناگهان دیدم که میون شعله های اتیش گرفتار شدم. چاره ای جز همونجا ایستادن نداشتم.
☕️ #Sakura | @Green_Text
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وای خدایا، خوردنش..😂
☕️ #Sakura | @Green_Text
آدما همیشه فکر میکنن میشه برگشت،
میشه جبران کرد،
میشه معذرت خواست،
میشه توضیح داد،
اما چیزیکه آدما بهش فکر نميکنن اینکه
هرچیزی یه زمانی داره؛
از زمانش که گذشت،
دیگه بود و نبودش فرقی نداره
وقتی از زمانِ درستِ یچیزی بگذره
دیگه هرکاری هم بکنی قابل جبران نیست!
🍈 #Eliya | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 67 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت شصت و هفتم)
تا اینکه کمی بعد، صدای یوتا رو شنیدم که صدام می کرد. با صدای بلند صداش کردم. یوکا و یوتا، فرشته های نجاتم اومده بودن دنبالم. یوتا راه رو باز کرد و یوکا رو از زیر خرابه های آتش گرفته سقف رد کرد. با دیدنشون انقدرخوشحال شدم که باز اشکم در اومد! نه برای اینکه خودم نجات پیدا کرده بودم، برای اینکه حالا می دیدم که حالشون خوب بود. یوکا منو توی آغوشش کشید. اونجا حس کردم و فهمیدم که اون هم نگران دنکی ئه. یوکا از همه ما بیشتر به دنکی نزدیک بود و باهاش دوست بود؛ هممون اینو می دونستیم. اما فعلا بیخیال نگرانی های خودش شد و منو ازونجا بیرون کشید. کامل حس می کردم که فکر می کنه نباید بخاطر نگرانی های خودش خانواده شو درگیر کنه.
یوتا منو روی کولش گذاشت و باهم به سمت اتاق پدر دویدند. حس مسئولیت پذیری زیاد یوتا رو حس می کردم؛ لابد بازهم خودشو مسئول می دونست که من توی خطر افتادم. همیشه همینطور بود. دلم می خواست یدونه بزنم توی سرش و بهش بگم دست از این فکراش برداره. اما هیچی نگفتم.
و از طرفی، فهمیدم که یوکا داره بار سنگینی روی دوش خودش می ذاره. می خواست هم بخاطر دنکی، هم بخاطر پس گرفتن حق خانواده اش، توی قصر بمونه. عصبانی شدم؛ نمی خواستم اینطور بشه. نمی خواستم افرادی که برام عزیزن، از من دور بشن. یوکا فقط 11 سالش بود، چیکار می تونست بکنه؟ اگه کسی از رازش خبردار می شد، زنده نمی ذاشتنش. از طرفی می دونستم که یوتا چقدر یوکا دوست داره و بهش اهمیت میده. و یوکا هم همینطور. اگه ازهم جدا می شدن، خیلی درد می کشیدن. اما چیکار می تونستم بکنم؟ فقط امیدوار بودم که پدر و مادر و یوتا نذارن. پس بازهم سکوت کردم.
این کار همیشه منه، می دونستید؟ سکوت کردن. چون همیشه افکار و احساسات و فشارهای مختلف اعضای خانواده ام رو حس می کنم. همه شون باهم به سمت ذهنم هجوم میارن؛ اما من نمی تونم کار زیادی کنم. خصوصا که نمی ذاشتم کسی بفهمه من چه توانایی دارم؛ دوست نداشتم فکر کنند که من عجیب و غریب یا دیوونه ام.
اما، برخلاف تصورم، یوکا تونست پدر و مادر رو راضی کنه و اونا با تصمیمش کنار اومدن. یوتا مخالفت کرد اما، گوش یوکا به این حرف ها بدهکار نبود.
برادر احمق من، نمی خوام ازت دور بشم. نمی خوام فرار کنم درحالی که تو تو دل خطر زندگی می کنی. یوتا تازه فهمیده که برادری مثل تو داره. مگه خودت نمی گفتی حالا که برادرشی کاری می کنی کمتر بار کل خانواده رو یک تنه به دوش بکشه؟
هرچند، همه این بهانه بود. یوکا خودش دست کمی از برادر دوقلوش نداشت. اون هم داشت یک تنه تمام بار قضیه رو روی دوش خودش می گذاشت بدون اینکه اجازه بده کسی از درون متلاطمش با خبر بشه. هه، عالیه. اینم از برادرای فوق العاده من.
با یوکا خداحافظی کردم، درحالی که نمی تونستم اشکامو کنترل کنم. گوشه لباسشو گرفتم. مثل همیشه هیچ کاری به ذهنم نمی رسید که انجام بدم. می خواستم چیزی بهش بگم اما، بخاطر دودی که میون آتش استنشاق کرده بودم، صدام در نمیومد. یوکا زانو زد و بغلم کرد.
- هی یوکو، اون کتاب داستانی که برات می خوندم رو یادته؟ همونی که اگه شاهدخت قصه گریه می کرد، به یه موجود زشت تبدیل می شد؟
صدام درنمیومد، پس فقط سر تکون دادم.
- گریه نکن شاهدخت کوچولو، اگه گریه کنی زشت میشی.
یوکای دیوونه! مثل همیشه شیطنت درونش تموم شدنی نبود.
یوتا حتی خداحافظی هم نکرد و فقط نگاه معنا داری به یوکا کرد. دیدم که یوکا سریع روشو برگردوند تا کسی اشکاشو نبینه. اما یوتا آدم گریه کردن نبود. اون همیشه احساساتشو سرکوب می کرد و حالا هم همینکارو کرد.
یوتا بغلم کرد و منو به عقب برد تا با پدر و مادر هرچه سریعتر از راه مخفی فرار کنیم. دردی از دوری یوکا توی وجود یوتا بود که انقدر تحملش سنگین بود که با خستگی و تاثیر استشمام دود دست به دست هم دادن و از حال رفتم. هرچند، خانواده ام فکر می کردن از خستگیه.
☕️ #Sakura | @Green_Text
پارتو گذاشتم دیگه.
امشب زیاد خوب نیستم؛
خلاصه اینکه بیاین سخن بگوییم. 🤝