eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
686 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
445 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 67 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 67 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت شصت و هفتم) تا اینکه کمی بعد، صدای یوتا رو شنیدم که صدام می کرد. با صدای بلند صداش کردم. یوکا و یوتا، فرشته های نجاتم اومده بودن دنبالم. یوتا راه رو باز کرد و یوکا رو از زیر خرابه های آتش گرفته سقف رد کرد. با دیدنشون انقدرخوشحال شدم که باز اشکم در اومد! نه برای اینکه خودم نجات پیدا کرده بودم، برای اینکه حالا می دیدم که حالشون خوب بود. یوکا منو توی آغوشش کشید. اونجا حس کردم و فهمیدم که اون هم نگران دنکی ئه. یوکا از همه ما بیشتر به دنکی نزدیک بود و باهاش دوست بود؛ هممون اینو می دونستیم. اما فعلا بیخیال نگرانی های خودش شد و منو ازونجا بیرون کشید. کامل حس می کردم که فکر می کنه نباید بخاطر نگرانی های خودش خانواده شو درگیر کنه. یوتا منو روی کولش گذاشت و باهم به سمت اتاق پدر دویدند. حس مسئولیت پذیری زیاد یوتا رو حس می کردم؛ لابد بازهم خودشو مسئول می دونست که من توی خطر افتادم. همیشه همینطور بود. دلم می خواست یدونه بزنم توی سرش و بهش بگم دست از این فکراش برداره. اما هیچی نگفتم. و از طرفی، فهمیدم که یوکا داره بار سنگینی روی دوش خودش می ذاره. می خواست هم بخاطر دنکی، هم بخاطر پس گرفتن حق خانواده اش، توی قصر بمونه. عصبانی شدم؛ نمی خواستم اینطور بشه. نمی خواستم افرادی که برام عزیزن، از من دور بشن. یوکا فقط 11 سالش بود، چیکار می تونست بکنه؟ اگه کسی از رازش خبردار می شد، زنده نمی ذاشتنش. از طرفی می دونستم که یوتا چقدر یوکا دوست داره و بهش اهمیت میده. و یوکا هم همینطور. اگه ازهم جدا می شدن، خیلی درد می کشیدن. اما چیکار می تونستم بکنم؟ فقط امیدوار بودم که پدر و مادر و یوتا نذارن. پس بازهم سکوت کردم. این کار همیشه منه، می دونستید؟ سکوت کردن. چون همیشه افکار و احساسات و فشارهای مختلف اعضای خانواده ام رو حس می کنم. همه شون باهم به سمت ذهنم هجوم میارن؛ اما من نمی تونم کار زیادی کنم. خصوصا که نمی ذاشتم کسی بفهمه من چه توانایی دارم؛ دوست نداشتم فکر کنند که من عجیب و غریب یا دیوونه ام. اما، برخلاف تصورم، یوکا تونست پدر و مادر رو راضی کنه و اونا با تصمیمش کنار اومدن. یوتا مخالفت کرد اما، گوش یوکا به این حرف ها بدهکار نبود. برادر احمق من، نمی خوام ازت دور بشم. نمی خوام فرار کنم درحالی که تو تو دل خطر زندگی می کنی. یوتا تازه فهمیده که برادری مثل تو داره. مگه خودت نمی گفتی حالا که برادرشی کاری می کنی کمتر بار کل خانواده رو یک تنه به دوش بکشه؟ هرچند، همه این بهانه بود. یوکا خودش دست کمی از برادر دوقلوش نداشت. اون هم داشت یک تنه تمام بار قضیه رو روی دوش خودش می گذاشت بدون اینکه اجازه بده کسی از درون متلاطمش با خبر بشه. هه، عالیه. اینم از برادرای فوق العاده من. با یوکا خداحافظی کردم، درحالی که نمی تونستم اشکامو کنترل کنم. گوشه لباسشو گرفتم. مثل همیشه هیچ کاری به ذهنم نمی رسید که انجام بدم. می خواستم چیزی بهش بگم اما، بخاطر دودی که میون آتش استنشاق کرده بودم، صدام در نمیومد. یوکا زانو زد و بغلم کرد. - هی یوکو، اون کتاب داستانی که برات می خوندم رو یادته؟ همونی که اگه شاهدخت قصه گریه می کرد، به یه موجود زشت تبدیل می شد؟ صدام درنمیومد، پس فقط سر تکون دادم. - گریه نکن شاهدخت کوچولو، اگه گریه کنی زشت میشی. یوکای دیوونه! مثل همیشه شیطنت درونش تموم شدنی نبود. یوتا حتی خداحافظی هم نکرد و فقط نگاه معنا داری به یوکا کرد. دیدم که یوکا سریع روشو برگردوند تا کسی اشکاشو نبینه. اما یوتا آدم گریه کردن نبود. اون همیشه احساساتشو سرکوب می کرد و حالا هم همینکارو کرد. یوتا بغلم کرد و منو به عقب برد تا با پدر و مادر هرچه سریعتر از راه مخفی فرار کنیم. دردی از دوری یوکا توی وجود یوتا بود که انقدر تحملش سنگین بود که با خستگی و تاثیر استشمام دود دست به دست هم دادن و از حال رفتم. هرچند، خانواده ام فکر می کردن از خستگیه. ☕️ | @Green_Text
پارتو گذاشتم دیگه. امشب زیاد خوب نیستم؛ خلاصه اینکه بیاین سخن بگوییم. 🤝
نکته ای در باب ارتباط با ادمها از عطار: ‏دورِ دور مَرو که مهجور گردی و نزدیکِ نزدیک مَیا که رنجور گردی! ☕️ | @Green_Text
بهترین دوست من آیینه است, وقتی من گریه میکنم او نمیخندد. 🍈 | @Green_Text
در بین موجودات تنها انسان ها اند که از شدت درد زیاد خنده را ابداع کرده اند. 🍈 | @Green_Text
وقتی می‌بینید یه چیزی میگید و من اهمیت نمی‌دم فکر نکنید نفهمیدم یا هر چیزی بدونید که: خودمو به اون راه میزنم تا یه روزی همشو تلافی کنم. 🍈 | @Green_Text
یه دروغ شیرین به مراتب تلخ تر از یه حقیقت تلخه چون فکر میکنید با این کارتون طرفو خوشحال میکنید ولی نمی‌دونید که یه آدمی مثل من از این رفتار شما متنفره. و حاضره هر حقیقت تلخی رو بشنوه ولی یه دروغ شیرین رو نه. 🍈 | @Green_Text
یه دروغ شیرین به مراتب تلخ تر از یه حقیقت تلخه چون فکر میکنید با این کارتون طرفو خوشحال میکنید ولی نمی‌دونید که یه آدمی مثل من از این رفتار شما متنفره. و حاضره هر حقیقت تلخی رو بشنوه ولی یه دروغ شیرین رو نه. 🍈 | @Green_Text