eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
686 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
445 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
گاهی خوردن چیزای تلخ انگار تورو آماده رویارویی قوی تر با تلخی های زندگی می‌کنه. ☕️ | @Green_Text
به نظر من خیلی حرف دله: خدایا؛ دامن تو، تو دست لرزونم اما یَقَم، تو دست شیطونه:)💔 نزار که آبروم بره! آخه غیر خودت، کسی نمیدونه:) 🍀 | @Green_Text
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انیمیشن کوتاه و خاص Like & Follow تلخه ولی تامل برانگیزه... ☕️ | @Green_Text
توجه توجه! ⿻ ֢ کانال سبز نوشته‍ قصد داره از نو همسایه هاشو بچینه.! 🌱 شرایط: ✦ حمایت دو طرفه باشه. ✦ آمار +100 باشه. ✦ تو گپ همسایگی جوین بدید. ← پس اگه مایل هستید به همسایه شدن با ما هستید، این پیام رو توی کانالتون فور کنید و به آیدی زیر پیام بدید..! @General_Kuroo
براتون آرزو میکنم تلفن زنگ بخوره و یه صدایی از پشت خط بگه: «مُشتلق بده.» :) ☕️ | @Green_Text
فرق بین «ازت خوشم میاد» و «دوستت دارم» چیه؟ بودا خیلی قشنگ جواب این سؤالو داده: وقتی از یه گل خوشت میاد، اونو میچینی. ولی وقتی یه گل رو دوست داری، هر روز بهش آب میدی...! کسی که این قضیه رو درک کنه، زندگی رو می‌فهمه! 🍫 | @Green_Text
یه داستانی می خوندم... حقیقتا حالمو خراب کرد. هیچوقت فکر نمی کردم یه کاراکتر ساخته تخیل یک نویسنده انقدر بتونه سیاهی های درونمو نشون بده. انقدر شوکه کننده بود که حالم خرابه، خراب. ☕️ | @Green_Text
نمیدونم متوجه منظورم میشین یا نه ولی؛ ‏قبل اینکه از دست کسی ناراحت شم اول از دست خودم ناراحت میشم، که اصن چرا اجازه دادم تو انقد مهم بشی که منو ناراحت کنی. 🍈 | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 68 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 68 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت شصت و هشتم) بدین ترتیب به هرزحمتی که بود، ما از قصر فرار کردیم و به یکی از دورترین دهکده های کشور رفتیم و اونجا در کلبه ای خارج از شهر، زندگی جدیدی رو شروع کردیم. پدر به طبابت می پرداخت و اینجوری خانواده ما روزگار رو می گذروند. البته، این ظاهر قضیه بود که ما مثل یه خانواده کاملا عادی بنظر می رسیدیم. پدر و مادر به صورت کاملا مخفی درجریان اتفاقات پایتخت بودند و سعی می کردن به سفیدموهای بیچاره ای که از ظلم پادشاه ماکی به ستوه اومده بودن کمک کنن تا فعلا به جای امنی برن. همچنین، پدر مخفیانه متحدینش رو از سراسر کشور ملاقات می کرد و منتظر فرصت مناسبی بود تا شوهرعمه ظالم قدرت طلبمون رو از تخت به پایین بکشه. می دونم، تسلیم شدن خانوادگی در ما وجود نداره. همه دلتنگ و نگران یوکا بودن، اما هیچکس ازاین دلتنگی حرفی نمی زد. گویی قانون نانوشته ای میان ما 4 نفر وجود داشت که نباید از یوکا حرفی بزنیم تا مبادا طرف مقابل رو دلتنگ تر و نگران تر کنیم. می دونستم که پدر پیگیر حال یوکاست و از طریق افرادی که درقصر داشت پیگیر وضعیتش بود. مثل همیشه، من همه چیزو می دونستم و از حال و هوای همه اعضای خانواده آگاه بودم. می دونستم که یوتا احساساتی که به ما و یوکا داره رو سرکوب می کنه و تمام تلاششو می کنه تا روی وظایفی که روی دوش خودش گذاشته بود تا به خانواده کمک کنه، تمرکز می کنه؛ با اینکه هنوز کم سن و سال بود. می دونستم که مادر چقدر به همه مون توجه می کنه و حال همه مونو کم و بیش می دونه ونگران همه ماست؛ ولی به زبون نمیاره، و درعوض سعی می کنه با شوخی ها و مهربونی هاش جو خونه رو خوب نگه داره. می دونستم که پدر چقدر بار روی دوششه تا هم خانواده اش در رفاه و امنیت باشن، هم وضعیت کشور رو به حالت سابقش برگردونه. خودم چی؟ من همزمان احساسات و فشارهای همه اعضای خانواده مو می دیدم و می فهمیدم، اما باید وانمود می کردم که هیچی نمی دونم. اما اینطور هم نبود که همینطور بنشینم و دست روی دست بذارم. هرکاری از دستم برمیومد براشون انجام می دادم. اما کافی نبود. من فقط یه دخترکوچولوی ضعیف بودم که بیشتر از بقیه می دونست. پس باید یکاری می کردم و شرایطمو متفاوت می کردم. به عنوان یه دختر کله شق، دلمو به دریا که چه عرض کنم، اقیانوس زدم و هرکاری رو یواشکی امتحان کردم تا بتونم هم خودمو قوی تر کنم و هم به خانواده ام کمک کنم. یکی ازین راه ها، یادگیری مبارزه بود. نه نه دوستان، نویسنده غلط تایپی نداشته. من واقعا مبارزه یاد گرفتم. چیه؟ نکنه شماهم منو جدی نمی گیرید و فکر می کنید خیلی عجیبه که یه دختر مبارزه و شمشیرزنی یاد بگیره؟ البته عادت کردم؛ چون هیچکس منو جدی نمی گرفت. البته هیچکس، جز پدر. وقتی توی قصر بودیم، پدر که علاقه من به تمرینات برادرانم رو دید، بهم توجه کرد و مقداری مبارزه بهم یاد داد. پدر معتقد بود حالا که استعداد و علاقه شو دارم، خیلی هم خوبه که بتونم از خودم محافظت کنم. من از اون زمان یکمی مبارزه بلد بودم؛ اما اونجا قصر بود و شرایط متفاوت از این دهکده دورافتاده بود. از طرفی توی چنین شرایطی دیگه نمی خواستم از پدر بخوام که باز بهم آموزش بده؛ نمی خواستم بار دیگه ای روی دوشش اضافه کنم و البته، اصلا نمی خواستم که یوتا و مادر بفهمند که من می خوام مبارزه یاد بگیرم. توی همین اوضاع، خدا فرشته نجاتی برام فرستاد. روزهامو در میان جنگل می گذروندم؛ اما نه برای بازی، برای تمرین مبارزه. با اینکه خیلی به جنگل و بازی در میان سرسبزی اونجا علاقه داشتم. یکی از همین روزها که به اعماق جنگل رفته بودم و هنگام تمرین بدون اینکه متوجه باشم خیلی خیلی دور شده بودم، سروصدایی رو از میان بوته ها شنیدم و حس کردم که کسی منو زیرنظر داره. منم که سرم برای دردسر درد می کنه، رفتم تا ببینم کی به کیه. پیرمردی با موهای سفید بلند رو دیدم که درحال دید زدن من بود. یه لحظه فکری از ذهنم گذشت؛ نکنه جاسوس بود؟ جوگیر شدم و بدون فکر به اینکه من فقط یه دختربچه ام که یکمی مبارزه بلدم، بهش حمله کردم. و اون بطرز ماهرانه ای، بدون اینکه بهم صدمه ای بزنه از خودش دفاع کرد و منو سرجاش نشوند! ببینم، می تونید بفهمید که چه فکر دیوانه واری به سرم زد؟ ☕️ | @Green_Text