eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
685 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
445 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
-چرا برای کنکور نمیخونی؟ +چون بقیه بتونن رتبه بالاتری بیارن، این کاریه که قهرمانا میکنن. 🍈 | @Green_Text
هرکسی رو زیاد حساب نکنید! ۲ هزاری رو ۵ هزاری حساب کنی باید ۳ هزار تاوان بدی این حکایت خیلیاست... ☕️ | @MAH_Text
🔻با رای کمیته انضباطی، تنها بانوان تماشاگر بازی‌های رودرروی رفت و برگشت فصل آتی پرسپولیس و سپاهان خواهند بود. پ.ن: حاجی برگااام... حالا هی بگن امکانات نمیدن به خانوما. اون مال قبلا بود، الان فرق کرده.
پذیرای ادمین هستیم. اگه کسی می‌تونه خوشحال میشیم به جمع‌مون بپیونده.
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 69 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 69 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت شصت و نهم) پیرمرد قیافه مهربونی به خودش گرفت، به من که پخش زمین شده بودم لبخند زد و دستشو به طرفم گرفت. - ببخشید خانم کوچولو، شما یهو به من ِ پیرمرد حمله کردی، منم ترسیدم و جاخالی دادم که باعث شد شما بیوفتی. دست پینه بسته اش رو گرفتم و بلند شدم. با خودم گفتم: عجب پیرمرد حقه بازی، فکر کرده نفهمیدم که فقط یه جاخالی نبود؟ اما چیزی نگفتم و دست به کمر و با چهره ای حق به جانب گفتم: - ای بابا، ببین همه لباسام کثیف شدن! همه اش تقصیر شماست! - متاسفم خانم کوچولو. - فقط متاسفین؟ تاسف شما که فایده ای نداره. شما چرا اصلا مودب نیستین؟ الان باید دعوتم می کردین به خونتون تا برای جبران لباسامو برام تمیز کنین. پیرمرد به فکر فرو رفت، اما چندی بعد با چهره ای گشاده، گویا که متوجه حیله ام نشده بود سری تکون داد. - چشم سرکار خانم مودب، ببخشید بابت بی ادبی ام. بفرمایید بیاید خونه من تا جبرانش کنم. خوشحال از اینکه نقشه ام گرفته، حتی حواسم نبود که نیشخندم رو مخفی کنم. پیرمرد به طرف قلب جنگل به راه افتاد و من هم دنبالش راه افتادم. فکر می کردم خونه پیرمرد همون نزدیکیا باشه. استدلالم این بود که حتما کلبه اش همون نزدیکیاست و چون بیکار بوده و حوصله اش سررفته بوده اومده توی جنگل قدم بزنه که اتفاقی به من خورده. اما با طولانی شدن مسیر، کم کم این فکر به سرم زد که شاید اشتباه کرده باشم. اصلا اگه پیرمرد همینجا توی جنگل بلایی سرم میاورد چی؟ این فکرا باعث شد که به سرم بزنه بی سروصدا ازش جدا بشم، درنتیجه سرعتمو کم کردم. اما پیرمرد انگار که متوجه شده باشه، سرجاش ایستاد و بدون اینکه به سمتم برگرده گفت: - چیزی نمونده، همینجاست. تعجب کردم و یکم هم ترسیدم. نکنه ذهن خونی بلد بود؟ (چرا چپ چپ نگاهم می کنین؟ یه دختربچه از کجا می فهمه تجربه یه پیرمرد یعنی چی؟ برام عجیب بود دیگه.) راست می گفت. چند دقیقه بعد به یه کلبه چوبی وسط جنگل رسیدیم که طوری میان درخت ها محاصره شده بود که از دور دیده نمی شد. پیرمرد منو به داخل کلبه دعوت کرد و من هم بدون فکر قبول کردم. (متاسفانه گاهی کنجکاوی و خیره سری باعث میشه که دیر مغزت به کار بیوفته.) فضای داخل کلبه به هیچ وجه حس بدی بهم نمی داد. روی یه صندلی نشستم و محو تماشای کلبه شدم. پیرمرد بلافاصله داخل شومینه هیزم ریخت و آتش روشن کرد تا مبادا احساس سرما کنم. سپس بساط چایی رو مهیا کرد. با طعنه به پیرمرد گفتم: - من نیومدم مهمونی که شما برام چایی گذاشتی! پیرمرد با خونسردی لبخندی زد و بدون اینکه حتی نگاهم کنه جواب داد: - می دونم خانم کوچولو. شما اومدی اینجا که از من مبارزه یاد بگیری. خشکم زد؛ به حدی که تا چند دقیقه ای زبونم بند اومده بود. - ش...شما... جادوگری؟ به سمتم برگشت و با تعجب توی چشمام نگاه کرد. - منظورم اینه که... چجوری همه اش ذهن منو می خونی؟ صدای بلند خنده پیرمرد توی کلبه طنین انداز شد. اخم کردم و با عصبانیت گفتم: - من که چیز خنده داری نگفتم! پیرمرد میز چوبی کوچکی رو از گوشه اتاق بلند کرد و جلوی من گذاشت و فنجون سفید قشنگی رو از یکی از قفسه هاش جلوی من چید. با این کارش حس خوبی بهم دست داد؛ احساس کردم که خیلی مهم شمرده شدم؛ انگار هم سطح آدم بزرگا شده بودم. حتی یادم رفت که چند دقیقه قبل عصبانی بودم. پیرمرد دوباره جلوی شومینه نشست و به آتیش خیره شد. ذهن من هنوز درگیر این بود که چجوری به این سرعت و به این راحتی می تونست فکر آدما رو بخونه، درحالی که من به سختی و فقط گاهی و فقط هم برای یسری آدمای خاص (خانواده ام) می تونستم اینکارو انجام بدم. گویی که دوباره فکرمو خونده باشه گفت: - هرچی سنت بالاتر بره، چیزای بیشتر و بیشتری توی زندگی یاد می گیری. بهش میگن تجربه. تجربه آدمی مثل من که موهاش سفید شده انقدری هست که می تونم حدس بزنم توی سر یه خانم کوچولو مثل تو چی می گذره. ☕️ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 70 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 70 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت هفتادم) خیلی خوشم اومد. احساس کردم که تجربه داشتن از توانایی خاص من خیلی بهتره. با ناراحتی بهش گفتم: - اما من که موهام از اول هم سفید بوده. یعنی من هیچوقت نمی تونم تجربه داشته باشم؟ پیرمرد خندید: - نه خانم کوچولو، تو تجربه به دست میاری. ولی چون موهات همیشه سفید بوده و هست، هیچکس نمی فهمه که چقدر تجربه داری. اندکی سکوت حاکم شد، تا اینکه سکوت رو شکستم: - خب، قبول. من اومدم خونه تون تا ازتون بخوام بهم مبارزه یاد بدین. حالا که می دونین، قبول می کنین؟ چای حاضر شده بود. پیرمرد برای خودش توی یه فنجون معمولی و برای من توی همون فنجون قشنگ چای ریخت. مقابلم نشست و ازم خواست تا چای ام رو بخورم تا بعدش باهم صحبت کنیم. منم برای اینکه سریعتر جوابش رو بشنوم، درجا قبول کردم و برخلاف پیرمرد، با عجله چای ام رو نوشیدم. بعد بی صبرانه به چای خوردن خونسردانه پیرمرد زل زدم. بالاخره پیرمرد چای اش رو تموم کرد و فنجون رو روی میز گذاشت. انگشتاشو توی هم قفل کرد و توی چشمام نگاه کرد. - از کی آموزش رو شروع می کنین؟ - اما من که هنوز قبول نکردم خانم کوچولو. - برای چی قبول نکنین؟؟ - چی به من می رسه؟ سوال غیرمنتظره ای بود. کمی فکر کردم. - حوصله تون سر نمی ره. - کی گفته حوصله من سر می ره؟ - هم صحبت پیدا می کنین. - کی گفته من هم صحبت لازم دارم؟ - کلبه تونو براتون مرتب می کنم. - کی گفته خودم نمی تونم؟ خلاصه که هرچی بهش می گفتم، بلافاصله جوابمو می داد. کلافه شده بودم، اما خداروشکر تسلیم شدن بلد نبودم. پس کمی فکر کردم تا جواب مناسب تری براش پیدا کنم. - ببینین، من چیزایی مثل پول و اینا ندارم که بهتون بدم. اما چیزی دارم که شما ندارین و شاید خوشتون بیاد. مادرم هرشب برام داستان تعریف می کنه. گاهی هم برادر و پدرم برای داستان میگن. اون داستانا رو برای شماهم تعریف می کنم تا شما هم یاد بگیرین. پیرمرد مکث کرد و کمی فکر کرد. - چیز باارزشی بهم پیشنهاد دادی که نمی تونم رد کنم. باشه، پس درازای تعالیم تو، من هم به تو مبارزه تعلیم میدم. و دراونجا بود که پیرمرد اولین درس رو بهم داد؛ اینکه هیچ چیز مادی مثل پول با دانش و یادگیری برابری نمی کنه. بدین ترتیب، من شاگرد پیرمرد شدم. اما گفتگو مون به پایان نرسیده بود. باید برای پیرمرد می گفتم که چقدر مبارزه بلدم و اصلا چرا می خوام یاد بگیرم. گفتگومون انقدر طول کشید که زمان از دست من و پیرمرد در رفت و ناگهان پیرمرد به پنجره نگاه کرد و گفت: - خانم کوچولو! غروب شده، ممکنه دیرت بشه. سراسیمه بلند شدم و همونطور که به سمت در می دویدم، خداحافظی کردم. انقدر هول کرده بودم که یادم رفت از پیرمرد راه برگشت رو بپرسم. با اینکه هرروزم رو درجنگل سپری می کردم و با جنگل آشنا بودم، هیچوقت انقدر پیش نرفته بودم. غروب شده بود و به سختی می تونستم مسیر رو پیدا کنم. تا اینکه بالاخره شب شد و من با ترس اصلیم روبرو شدم: تاریکی. خیلی سعی کردم شجاع باشم و سعی کنم به راهم ادامه بدم، اما دقایقی بعد خودمو باختم و میون درخت ها نشستم و زدم زیر گریه. نمی دونم چه مدت گریه کردم، تا اینکه دست آشنایی رو روی سرم حس کردم و سرمو بالا آوردم و دیدم که مثل همیشه، فرشته نجاتم به دنبالم اومده. برادرم خیلی نگرانم شده بود و ازین بابت متاسف بودم. می دونستم که هنوز هم نگرانه که مبادا بچه های دهکده باز هم مثل اون روزی که توی انباری زندونیم کردن، اذیتم کرده باشن. اون روز هم یوتا منو از توی انباری تاریک پیدا کرد و بیرون اورد؛ و حتی برای اینکه مبادا ناراحت بشم بهم نگفت که بچه ها در رو روم قفل کرده بودن. اما یوتا نمی دونست که من خودم خوب می دونستم؛ و درواقع فقط برای این با بچه های دهکده بازی کرده بودم که بهشون نشون بدم که موسفید ها خنگ نیستن، و من خیلی بهتر ازونا بلدم بازی کنم. بهشون گفته بودم که ثابت می کنم از همشون باهوش ترم؛ اگه می تونن باهام قایم باشک بازی کنن. من پنهان میشم و اونا دنبالم بگردن، اگه تونستن پیدام کنن! اما نامردا بهم کلک زدن و وقتی رفتم توی انباری پنهان بشم، در رو روم قفل کردن. اگه کمترین نوری توی انباری بود، هیچ مشکلی نبود. اما ازونجایی که از تنها موندن توی تاریکی می ترسیدم، فقط یه گوشه نشستم و زدم زیرگریه تا یوتا اومد. یوتا مثل همیشه نوازشم کرد و با نگرانی سرزنشم کرد که چرا از تاریکی می ترسم. اما مثل همیشه، نمی دونست که من بیشتر از همیشه، از تنها موندن می ترسم و این تنها موندنه که توی تاریکی صدبرابر حس میشه و منو وحشت زده می کنه... انقدر ترسیده بودم که ازش قول گرفتم هیچوقت منو تنها نذاره. برادر دلسوزم با فداکاری کولم کرد و منو به خونه برگردوند. توی راه، از ته قلبم بهش قول دادم که انقدر قوی بشم که بجای نگران کردنش، از یه زمانی به بعد این من باشم که بتونم مراقبش باشم... ☕️ | @Green_Text