eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
685 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
445 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 71 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت هفتاد و یکم) روزها پیش پیرمرد تمرین می کردم. گاهی هم که دلم می گرفت، باهاش حرف می زدم و براش از دغدغه ها و نگرانی هام می گفتم. پیرمرد، بهترین دوستی شده بود که داشتم. تا اینکه اون روز شوم، فرا رسید. حتی از یادآوری اش هم وحشت دارم. چندروزی بود که پیرمرد حالش چندان خوب نبود. من هم تا می تونستم به تنهایی تمرین می کردم و نمی ذاشتم از تخت پایین بیاد. اون روز عصر، موقعش رسیده بود که برگردم. پیش تخت پیرمرد رفتم تا باهاش خداحافظی کنم. پیرمرد دستمو گرفت و نگذاشت که برم. - اما من باید برم، دیرم میشه. با صدای آرومی جواب داد: - فقط چند دقیقه. باید یچیزی رو بهت بگم. زیاد وقت نمی بره، ولی خیلی مهمه. کنار تختش نشستم و با دقت بهش گوش کردم. - می دونی که حالم زیاد خوب نیست. توی این دنیا، کسی و هدفی و خانواده ای هم ندارم که بخوام بخاطرش بیشتر زنده بمونم، برای همین اصراری هم بر زنده موندن ندارم. ولی می خوام قبل از اینکه بمیرم، حتما بهت یچیزی رو بگم.. حرفشو قطع کردم: - تب کردی داری هذیون میگی؟ پس من چیم؟ تو قول دادی بهم آموزش بدی. پس باید زود خوب بشی و بازم بهم مبارزه یاد بدی! من باید قویتر بشم و از خانواده ام محافظت کنم. پیرمرد لبخندی زد: - خوش به حال یوساکو که چنین دختری داره. تعجب کردم. هیچوقت اسم پدرمو بهش نگفته بودم. مثل همیشه فکرمو خوند و ادامه داد: - می دونم تعجب کردی. دقیقا همین مطلبو می خواستم بهت بگم. شاید زیاد مهم نباشه، شاید هم اگه بشنوی از من بدت بیاد. نمی دونم؛ اما نمی خوام این راز تا ابد ازت مخفی بمونه. - چه رازی؟ - پدربزرگت، یعنی پادشاه فقید، داستان پرفراز و نشیبی داشته. مادرش وقتی کوچیک بوده از دنیا میره و چندسال بعد، پدرش عاشق یه زن از یه نژاد دیگه میشه و باهاش ازدواج می کنه. اونا دوتا پسر مومشکی به دنیا میارن که یکیشون با آدمای بد روزگار همدست میشه و علیه کشور شورش می کنه. - اینو قبلا از پدرم شنیده بودم... ولی نمی دونستم پدرم دوتا عمو داشته. پس اون یکی عمو حالا کجاست؟ - خب راستش... اون یکی عمو ات منم... چندبار پلک زدم و چشمامو مالیدم. - من خوابم یا بیدار؟ چی شد؟ چجوری؟ مگه میشه؟ پس چرا اینجایی؟چرا هیچوقت توی قصر ندیدمت؟ - دنیا خیلی کوچیکه خانم کوچولو... من به پدربزرگت، یعنی برادر بزرگ تر مو سفیدم کمک کردم تا برادر بدجنسم رو سرجاش بنشونیم؛ اما برادرم، یعنی اون عموی بد پدر شما، زن و دوتا بچه هامو کشت... خیلی برام سخت بود. خیلی طول کشید تا با این درد کنار بیام. یه مدتی توی همین کلبه، کنار قبر خانواده ام زندگی کردم تا حالم جا اومد. اشک توی چشمام جمع شد. - پس چرا بعدش برنگشتی؟ - خب راستش، من با بقیه فرق داشتم... من هم مثل برادر خیانتکارم از یه نژاد دیگه بودم و بقیه توی قصر، با دید خوبی بهم نگاه نمی کردن. حق هم داشتن؛ برادرم خیلی ها رو کشت و خیلی به مردم آسیب زد. این شد که بعد یه مدت کوتاه دوباره به همین کلبه برگشتم.. - پدرم... پدرم باید شما رو ببینه! - نه خانم کوچولو. بابات نمی دونه که عموی دومی هم داره. اون منو نمی‌شناسه. اگه ندونه بهتره. این راز رو پیش خودت نگه دار؛ باشه؟ غمی که توی چشماش بود باعث شد نتونم مخالفت کنم. به نشانه موافقت سر تکون دادم. باهاش خداحافظی کردم و به سمت در رفتم؛ اما قبل از خارج شدن، به طرفش برگشتم و گفتم: - نمی دونم خبرداری یا نه، اما پدربزرگم، یعنی برادر شما از دنیا رفته. دلم می خواد ازین به بعد به شما بگم پدربزرگ. پس زودتر خوب شو پدربزرگ! پیرمرد رو، که ساکت و مبهوت بهم نگاه می کرد، تنها گذاشتم و رفتم. امیدوار بودم با اینکارم غم توی چشماشو کمرنگ تر کنم. درحالی که هنوز شوکه بودم، به سمت خونه برگشتم. یکم دیر کرده بودم، و انتظار داشتم که مادر دعوام کنه. پس پاورچین پاورچین و آروم به سمت اتاق پدر رفتم تا از پدر بخوام واسطه ام بشه. هنوز نرسیده بودم که دیدم مرد سیاهپوشی وارد اتاق پدر شد. تعجب کردم؛ پدر هیچوقت با کسی (اونم شخصی به مشکوکی اون) در خانه ملاقات نمی کرد. پس به سمت اتاق مادر رسیدم. - باز دیرکردی یوکو! تاحالا کجا بودی؟ بدون توجه به سرزنش مادر گفتم: - مادر، یه آقای سیاهپوش رفت داخل اتاق پدر. کی بود؟ رنگ از رخسار مادر پرید. سراسیمه بلند شد و بازو هامو گرفت. - گوش کن یوکو. تو توی قایم شدن خوبی، مگه نه دخترم؟ همین حالا برو و بهترین جایی که می تونی قایم شو. یجوری که حتی من هم نتونم پیدات کنم! - ولی مادر، چرا... التماسی که درچشمان و صدای مادر بود، دلمو لرزوند. - یوکو خواهش می کنم! فقط برو... ☕️ | @Green_Text
• نور را در پاکت‌های معطر می‌گذارم و پست می‌کنم به آدرس قلب‌هایی که چراغی در آن‌ها نمی‌سوزد… 💌✨ 🪐 | @Green_Text
وقتی برای بهتر شدن تلاش می‌کنیم، همه چیز در اطراف ما نیز بهتر می‌شود. ☕️ | @Green_Text
در این دنیا که به سرعت تغییر می کند، تنها استراتژی که شکست را تضمین می کند، ریسک نکردن است. ☕️ | @Green_Text
سالروز ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر بر همه خصوصا دخترهای گل کانال مبارک. 🌷✨
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 72 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 72 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت هفتاد و دوم) بلافاصله توی یکی از کمد ها پنهان شدم و صبر کردم. با اینکه تاریک بود، ولی تحمل کردم و حتی گریه هم نکردم. مدت زیادی گذشته بود، که سروصداهای مبهمی از اطراف شنیدم. انگار که کسی نزدیکم راه می رفت و وسایل رو جابجا می کرد. از فکر اینکه همون مرد عجیب و غریب سیاه پوش باشه، ترسیدم. دستمو جلوی دهنم گرفتم تا مبادا از صدای نفس کشیدنم پیدام کنه. و در لحظه ای، در کمد باز شد و در مقابل چشمان از ترس گشاد شده ام، مرد سیاهپوش رو دیدم. توی دستش، شمشیری بود که خون از تیغه اش قطره قطره می چکید. خشکم زده بود. سیاه پوش، موهامو توی مشتش گرفت و کشید، و منو از کمد بیرون کشید. از درد جیغ کشیدم و انگشتامو روی زمین کشیدم تا خودمو نگه دارم، اما بی فایده بود. منو از خونه بیرون کشید و روی خاک انداخت. وحشتناک ترین لحظه عمرم بود. انگشتام می سوختند و سرم درد می کرد. انقدر ترسیده بودم که توی ذهنم دنبال یک راه نجات، و یک نجات دهنده می گشتم. مادر؟ پدر؟ یوتا؟ اما فهمیدم که معنی اون شمشیر خونی، و اینکه با وجود جیغ هایی که زدم هیچکسی به سراغم نیومده، یعنی که دیگه کسی باقی نمونده که به کمکم بیاد. دیگه کسی رو نداشتم.. این همه برای یه دختربچه خیلی زیاد بود. شمشیر مرد سیاه پوش که به سمتم میومد رو می دیدم و می فهمیدم که قراره کار منو هم تموم کنه؛ اما انگار بدنم قفل کرده بود. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از شدت ترس چشمامو ببندم تا شاید درد بیشتری رو حس نکنم. اما بجای درد، آغوش آشنایی رو حس کردم. یعنی مرده بودم؟ یعنی این حس برای اون دنیا بود؟ چشمامو باز کردم و یوتا رو دیدم که منو بغل کرده بود و می دوید. پس، یوتا هنوز زنده بود! اونو از دست نداده بودم، و بازهم به کمکم اومده بود. برادرم هنوز زنده بود و این حقیقت چنان امیدبخش بود که محکم دستامو دور گردنش حلقه کردم و بهش چسبیدم؛ می خواستم با همه وجودم حس کنم که واقعا از دست ندادمش. یوتا همونطور که منو بغل کرده بود، وارد اتاق کار پدر شد و در رو قفل کرد. اما این کمک زیادی نمی کرد؛ هرلحظه امکان داشت سیاه پوش در رو بشکنه و وارد اتاق بشه. یوتا منو روی زمین گذاشت و با نگرانی توی چشمام زل زد. - خوبی؟ چیزیت نشد؟ خیلی ترسیدی؟... انقدر ترسیده بودم که نزدیک بود گریه کنم، اما نگرانی یوتا باعث شد خودمو کنترل کنم و سعی کنم جلوی لرزش بدنمو بگیرم. سری تکون دادم و بهش گفتم که خوبم. یوتا به راهی برای نجات فکر می کرد، اما همزمان نگران من هم بود. می فهمیدم که از اینکه زودتر نرسیده و من به خطر افتاده بودم و ترسیده بودم، خودشو سرزنش می کرد. دلم می خواست بلند شم و با همه چیزهایی که از پیرمرد یاد گرفته بودم از خودم و برادرم دفاع کنم، اما بدنم یاری نمی کرد. از طرفی مزاحم و عامل نگرانی یوتا هم بودم. برای اولین بار فکر کردم کاش یوتا دیرتر می رسید. کاش می مردم و اینجوری یوتا رو درگیر خودم نمی کردم و براش خطر نمی خریدم... راهی به ذهنم رسید. برادرمو می شناختم. اگه چیزی مانعش نبود، حتما می تونست راهی پیدا کنه و هردومونو نجات بده. اون اونقدر قوی و باهوش بود که نیازی به کمک من نداشت؛ من فقط مزاحمش بودم. پس بیخیال همه چیزایی که مدتها براشون تمرین کرده بودم شدم و سعی کردم این مانع رو از سرراهش بردارم. چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم. یوتا با تعجب بهم نگاه کرد و چندباری صدام زد، اما وقتی متوجه شد که حالم خوبه و خوابیدم، آروم شد. گویی که خیالش از جانب من راحت شده باشه، بلند شد و به دنبال شمشیر پدر گشت. صدای سیاهپوش که به در می کوبید و سعی داشت در رو بشکنه رو به وضوح می شنیدم و ترس همه وجودمو فرا می گرفت، اما تکون نمی خوردم. در شکست و سیاهپوش وارد شد، و یوتا هم با شمشیر پدر روبروش ایستاد. صدای چکاچک شمشیرها رو می شنیدم. لای یکی از چشمامو باز کردم. یوتا شمشیرزن خوبی بود؛ اما انگار در مقابل سیاه پوش و مهارتش، مبتدی بیش نبود. حس می کردم که ترس هم روی عملکرد برادرم تاثیر گذاشته. مبارزه سیاه پوش برام خیلی آشنا بود، انگار که قبلا دیده بودمش... سیاه پوش با ضربه ای شمشیر پدر رو به طرفی پرتاب کرد و ضربه ای به بازوش زد. نزدیک بود جیغ بزنم. خون از بازوی یوتا جاری شده بود. یوتا عقب عقب رفت. هیچ چیزی نداشت که بتونه از خودش دفاع کنه. دیگه بی حرکت موندن جایز نبود، باید از برادرم دفاع می کردم! ☕️ | @Green_Text
اینم از پارت جدید. حال کنید. فقط بعد از خوندن حتما توی ناشناس درباره داستان بهم پیام بدید. نظرتون چیه؟ پیشنهادی حرفی سخنی حس و حالی چیزی... کویر نکنید دیگه خلاصه.