وقتی برای بهتر شدن تلاش میکنیم، همه چیز در اطراف ما نیز بهتر میشود.
☕️ #Sakura | @Green_Text
در این دنیا که به سرعت تغییر می کند، تنها استراتژی که شکست را تضمین می کند، ریسک نکردن است.
☕️ #Sakura | @Green_Text
سالروز ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر بر همه خصوصا دخترهای گل کانال مبارک. 🌷✨
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 72 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت هفتاد و دوم)
بلافاصله توی یکی از کمد ها پنهان شدم و صبر کردم. با اینکه تاریک بود، ولی تحمل کردم و حتی گریه هم نکردم.
مدت زیادی گذشته بود، که سروصداهای مبهمی از اطراف شنیدم. انگار که کسی نزدیکم راه می رفت و وسایل رو جابجا می کرد. از فکر اینکه همون مرد عجیب و غریب سیاه پوش باشه، ترسیدم. دستمو جلوی دهنم گرفتم تا مبادا از صدای نفس کشیدنم پیدام کنه.
و در لحظه ای، در کمد باز شد و در مقابل چشمان از ترس گشاد شده ام، مرد سیاهپوش رو دیدم. توی دستش، شمشیری بود که خون از تیغه اش قطره قطره می چکید. خشکم زده بود.
سیاه پوش، موهامو توی مشتش گرفت و کشید، و منو از کمد بیرون کشید. از درد جیغ کشیدم و انگشتامو روی زمین کشیدم تا خودمو نگه دارم، اما بی فایده بود. منو از خونه بیرون کشید و روی خاک انداخت.
وحشتناک ترین لحظه عمرم بود. انگشتام می سوختند و سرم درد می کرد. انقدر ترسیده بودم که توی ذهنم دنبال یک راه نجات، و یک نجات دهنده می گشتم. مادر؟ پدر؟ یوتا؟
اما فهمیدم که معنی اون شمشیر خونی، و اینکه با وجود جیغ هایی که زدم هیچکسی به سراغم نیومده، یعنی که دیگه کسی باقی نمونده که به کمکم بیاد. دیگه کسی رو نداشتم..
این همه برای یه دختربچه خیلی زیاد بود. شمشیر مرد سیاه پوش که به سمتم میومد رو می دیدم و می فهمیدم که قراره کار منو هم تموم کنه؛ اما انگار بدنم قفل کرده بود. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از شدت ترس چشمامو ببندم تا شاید درد بیشتری رو حس نکنم.
اما بجای درد، آغوش آشنایی رو حس کردم. یعنی مرده بودم؟ یعنی این حس برای اون دنیا بود؟
چشمامو باز کردم و یوتا رو دیدم که منو بغل کرده بود و می دوید. پس، یوتا هنوز زنده بود! اونو از دست نداده بودم، و بازهم به کمکم اومده بود. برادرم هنوز زنده بود و این حقیقت چنان امیدبخش بود که محکم دستامو دور گردنش حلقه کردم و بهش چسبیدم؛ می خواستم با همه وجودم حس کنم که واقعا از دست ندادمش.
یوتا همونطور که منو بغل کرده بود، وارد اتاق کار پدر شد و در رو قفل کرد. اما این کمک زیادی نمی کرد؛ هرلحظه امکان داشت سیاه پوش در رو بشکنه و وارد اتاق بشه.
یوتا منو روی زمین گذاشت و با نگرانی توی چشمام زل زد.
- خوبی؟ چیزیت نشد؟ خیلی ترسیدی؟...
انقدر ترسیده بودم که نزدیک بود گریه کنم، اما نگرانی یوتا باعث شد خودمو کنترل کنم و سعی کنم جلوی لرزش بدنمو بگیرم. سری تکون دادم و بهش گفتم که خوبم.
یوتا به راهی برای نجات فکر می کرد، اما همزمان نگران من هم بود. می فهمیدم که از اینکه زودتر نرسیده و من به خطر افتاده بودم و ترسیده بودم، خودشو سرزنش می کرد. دلم می خواست بلند شم و با همه چیزهایی که از پیرمرد یاد گرفته بودم از خودم و برادرم دفاع کنم، اما بدنم یاری نمی کرد. از طرفی مزاحم و عامل نگرانی یوتا هم بودم. برای اولین بار فکر کردم کاش یوتا دیرتر می رسید. کاش می مردم و اینجوری یوتا رو درگیر خودم نمی کردم و براش خطر نمی خریدم...
راهی به ذهنم رسید. برادرمو می شناختم. اگه چیزی مانعش نبود، حتما می تونست راهی پیدا کنه و هردومونو نجات بده. اون اونقدر قوی و باهوش بود که نیازی به کمک من نداشت؛ من فقط مزاحمش بودم. پس بیخیال همه چیزایی که مدتها براشون تمرین کرده بودم شدم و سعی کردم این مانع رو از سرراهش بردارم. چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم.
یوتا با تعجب بهم نگاه کرد و چندباری صدام زد، اما وقتی متوجه شد که حالم خوبه و خوابیدم، آروم شد. گویی که خیالش از جانب من راحت شده باشه، بلند شد و به دنبال شمشیر پدر گشت.
صدای سیاهپوش که به در می کوبید و سعی داشت در رو بشکنه رو به وضوح می شنیدم و ترس همه وجودمو فرا می گرفت، اما تکون نمی خوردم. در شکست و سیاهپوش وارد شد، و یوتا هم با شمشیر پدر روبروش ایستاد.
صدای چکاچک شمشیرها رو می شنیدم. لای یکی از چشمامو باز کردم. یوتا شمشیرزن خوبی بود؛ اما انگار در مقابل سیاه پوش و مهارتش، مبتدی بیش نبود.
حس می کردم که ترس هم روی عملکرد برادرم تاثیر گذاشته. مبارزه سیاه پوش برام خیلی آشنا بود، انگار که قبلا دیده بودمش...
سیاه پوش با ضربه ای شمشیر پدر رو به طرفی پرتاب کرد و ضربه ای به بازوش زد. نزدیک بود جیغ بزنم. خون از بازوی یوتا جاری شده بود. یوتا عقب عقب رفت. هیچ چیزی نداشت که بتونه از خودش دفاع کنه. دیگه بی حرکت موندن جایز نبود، باید از برادرم دفاع می کردم!
☕️ #Sakura | @Green_Text
اینم از پارت جدید.
حال کنید.
فقط بعد از خوندن حتما توی ناشناس درباره داستان بهم پیام بدید.
نظرتون چیه؟
پیشنهادی حرفی سخنی حس و حالی چیزی... کویر نکنید دیگه خلاصه.
روز دختر رو به تمام دخترای کانال مخصوصا سنپای و دخترای ایران زمین تبریک میگم✨
🍈 #Eliya | @Green_Text