سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 73 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت هفتاد و سوم)
قبل از اینکه از جا بلند بشم، یوتا دستشو توی کشوی داروهای پدر کرد و شیشه های دارو رو به سمت صورت سیاه پوش پرتاب کرد. شیشه ها به صورتش برخورد کردند و مایعات داخل شیشه ها روی صورتش ریختند. فریاد سیاه پوش که صورتش از داروهای شیمیایی می سوخت، به آسمان رفت. در همون فاصله یوتا منو بغل کرد و از خونه بیرون زد.
یوتا همونطور که منو حمل می کرد، به سمت جنگل دوید. درمیان درخت ها با همه سرعت می دوید. نفس نفس زدن هاش رو می شنیدم و ضربان قلبشو که تندتر از همیشه می زد حس می کردم. به میانه جنگل رسیده بودیم که یوتا ایستاد. بعد این همه دویدن، نیرو و توانش سر اومده بود. منو روی زمین خوابوند و خودش هم کنار درختی نشست. دستی روی سرم کشید.
امیدوار بودم که سیاه پوش دیگه دنبالمون نیاد. چشمامو باز کردم و به یوتا نگاه کردم. به آسمون خیره شده بود. خواستم صداش کنم که دیدم چشماش بسته شدن و از حال رفت.
از جا پریدم و به سمتش رفتم. با جیغ و داد صداش کردم، اما جز سکوت جواب دیگه ای دریافت نکردم. زخم بازو اش همچنان خونریزی داشت. جونش درخطر بود و من نمی دونستم باید چیکار کنم!
پایین دامنمو به هر زحمتی که بود، پاره کردم و باهاش زخم یوتا رو بستم. تا حداقل جلوی خونریزی رو گرفته باشم. خدای من، من تنها و میون جنگل، باید چیکار می کردم؟
فکری به سرم زد. ما وسط جنگل بودیم و احتمالا خونه پیرمرد همین نزدیکی بود. اون می تونست کمکمون کنه. زیربغل یوتا رو گرفتم. زورم نمی رسید که بلندش کنم. پس مجبور شدم که کشون کشون اونو به خونه پیرمرد برسونم.
مسافت زیادی رو طی نکرده بودم که خسته شدم. یوتا از درد عرق کرده بود و باید هرچه سریعتر اونو به خونه پیرمرد می رسوندم؛ اما وزن یوتا برای من خیلی سنگین بود و نمی تونستم اونو اینجوری تا خونه پیرمرد ببرم. به فکرم رسید که پیرمرد رو به اینجا بیارم؛ زور اون خیلی بیشتر از من بود. اما... یعنی اگه یوتا رو تنها می ذاشتم چیزیش نمی شد؟ اگه اونو هم از دست می دادم دیگه نمی دونستم باید چیکار کنم...
یوتا رو کنار درختی کشیدم. خم شدم و پیشونی شو بوسیدم.
- شرمنده برادر... نمی خوام تنهات بذارم ولی راهی جز این ندارم. زود با کمک برمی گردم. بهت قول می دم که نجاتت میدم!
نمی دونم چقدر طول کشید که به خونه پیرمرد رسیدم؛ اما انقدر سریع دویده بودم که دیگه نفسم بالا نمیومد. با شتاب در خونه رو باز کردم و به سمت تخت پیرمرد دویدم.
با دیدن تخت خالی و نبودن پیرمرد، از شدت ناامیدی روی زانوهام افتادم و اشک هایی که بشدت جلوشونو گرفته بودم سرازیر شدن.
چرا... چرا دقیقا همین الان که بشدت بهش نیاز دارم... کجایی پدربزرگ؟
وقتی برای گریه کردن و تسلیم شدن نداشتم. یوتا وسط جنگل افتاده بود. حداقل می تونستم اونو هرجوری که هست به اینجا برسونم تا وقتی پیرمرد برگشت کمکش کنه. همون راهی که با سرعت اومده بودم رو با سرعت بیشتری برگشتم. نگرانی شدیدی که برای یوتا داشتم مانع ازین می شد که درد پاهامو حس کنم.
وقتی پیش یوتا برگشتم، اولین کاری که کردم این بود که سرمو روی سینه اش گذاشتم تا مطمئن بشم که هنوز از دستش ندادم. بعد دوباره اونو کشون کشون به سمت خونه پیرمرد کشیدم.
اگه فکر می کنید بدشانس ترین آدم دنیا شما هستید، باید بهتون بگم که اشتباه می کنید.
توی اون اوضاع که با آخرین ذره توانم یوتا رو می کشیدم، سروکله سیاه پوش درست مقابلم پیدا شد.
- خیلی دنبالتون گشتم. فکر نمی کردم اینقدر دور شده باشید. چقدر جون سختید شما دوتا!
تنها کاری که تونستم بکنم این بود که نزدیک ترین چوبی که روی زمیین افتاده بود رو بردارم و باهاش به سمت سیاه پوش حمله کنم.
سیاه پوش غافلگیر شد، اما با شمشیرش چوب رو نصف کرد و با لگدی منو به عقب پرت کرد.
- خواهر برادر تسلیم شدن بلد نیستید نه؟
بلافاصله بلند شدم. هیچ وسیله ای برای دفاع نداشتم. جلوی برادرم ایستادم و دستامو باز کردم تا حداقل به عنوان آخرین بار ازش دفاع کنم.
- چه عجله ای داری برای مردن؟ بعد از اون نوبت به توهم می رسید. ولی حالا که انقدر اصرار داری، باشه..
چشمامو بستم.
یوتا، برادر عزیزم، ببخشید که بخاطر من به خطر افتادی. امیدوارم که بعد از من، حداقل تو زنده بمونی...
☕️ #Sakura | @Green_Text
لطفا بعد از خوندن حتما توی ناشناس ببینمتون.
نظرتون؟ پیشنهادی حرفی سخنی حس و حالی چیزی... کویر نکنید دیگه خلاصه.
با دوستان و رفقا بریم همچین جایی فیلم ببینیم:
☕️ #Sakura | @Green_Text
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منتغیه. 😂😂😂
☕️ #Sakura | @Green_Text