eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
685 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
445 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
دقیقا همین که بیتا قدوسی میگه: "بیا کمی زندگی کنیم! خیر سرمان دنیا آمده‌ایم برای همین کار و همه کار کردیم جز زندگی." 🪐 | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 76 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 76 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت هفتاد و ششم) به خونه برگشتم و برای شوالیه زخمی صبحانه مختصری پختم تا کمی قوت بگیره. فکر می کردم قراره برای ناهار هم بمونه، پس در تدارک ناهار برای دونفر بودم. خوشحال بودم، تنهایی حوصله ام سر می رفت. اما طولی نکشید که شوالیه از اتاق بیرون اومد و تشکر کرد و گفت که می خواد بره. به طرز عجیبی نگرانش بودم. با اون زخمی که برداشته بود، می تونست دووم بیاره؟ اما چیزی نگفتم. قبل از اینکه بره، اسممو پرسید. قصد نداشتم بهش بگم، اما وقتی توی چشماش نگاه کردم ناخوداگاه اسمم رو بهش گفتم. تشکر کرد و رفت. وقتی که می رفت، احساس می کردم که بخشی از روحم داره ازم جدا میشه، و نمی دونستم چرا... درگیر این فکر بودم که با اضافه این غذایی که برای دونفر پخته بودم چیکار کنم، که سروکله برادر گرامی پیدا شد. خیلی هم به موقع! اما زد توی ذوقم و گفت که ناهار نمی خوره. آه از نهادم بلند شد. وقتی به چهره اش نگاه کردم، از تعجب خشکم زد. رنگش بدجوری پریده بود و از توی صورتش غم می بارید. بدجوری نگرانش شدم. بلافاصله فهمیدم که باز چیزیش شده و به من نمیگه. اما چون اخلاقشو می دونستم، فقط تونستم همونجا بشینم و خودخوری کنم... مدت زیادی توی اتاقش موند و بیرون نیومد. خیلی نگران شدم که نکنه بلایی سرش اومده باشه؟ بدون فکر به سمت اتاقش دویدم و در رو باز کردم. با دیدن زخم عمیقی که روی بدنش بود و داشت سعی می کرد با دست لرزونش پانسمانش کنه، اشک توی چشمام حلقه زد. یوتا خشکش زده بود. - ه..هوی! چیکار می کنی؟ بهت گفته بودم حق نداری سمت اتاق من بیای! انگار تمام خودخوری های چندین ساله ام می خواستن باهم بیان بیرون؛ همه اون سال ها که به خوبی از احوال تنها برادرم خبر داشتم اما ولی خودمو به نفهمیدن می زدم.. - ولی حق دارم سمت برادرم بیام! باز زخمی شدی ولی از من پنهان می کنی.. من دیگه، خسته شدم! نمی خوای بهم بگی چه بلایی سر خودت میاری؟ - برو بیرون. لحن خشمگینم جای خودشو به لحنی ملتمسانه و پر از درد داد. - بذار کمکت کنم. و اونجا، برای اولین بار برادرم سر من داد کشید. - گفتم برو بیرون! اصلا نباید میومدم اینجا! من دیگه به این خونه کوفتی بر نمی گردم! یوتا منو پس زد و رفت، و فکر نمی کنم که هرگز فهمیده باشه که چطور حرفاش مثل تیر به قلبم برخورد کردن و هزار تیکه اش کردن. فکر نمی کنم فهمیده باشه که چطور روی زانوهام افتادم ومثل ابر بهار گریه کردم. چندروزی گذشته بود. ابدا برام مهم نبود که توی دعوامون چی گذشت و چی شنیدم، فقط این برام مهم بود که یوتا برگرده. به خودم نوید می دادم که حتما برمی گرده، حالا اون موقع عصبانی بوده یه چرت و پرتی گفته. مگه میشه آدم به خونه اش برنگرده؟ اما خودم خوب می دونستم که امید واهی بیش نیست. سه روز بعد، نامه شاهزاده دنکی بهم رسید که ازم خواسته بود باهاش ازدواج کنم. توی اون وضعیت فقط همین کم مونده بود! بدون هیچ تعللی نامه مزخرفش رو پاره کردم و دیگه حتی بهش فکر هم نکردم. هرچقدر رویهای بیشتری بدون یوتا می گذشت، من داغون تر و ترسیده تر می شدم. خودم خوب می دونستم که چقدر از تنهایی می ترسم. می دونستم که بدون عزیزانم زندگی برام قابل تحمل نخواهد بود. این فشار به حدی رسید که اون شب، کابوس از دست دادن یوتا رو دیدم. وحشت زده و ترسان از خواب پریدم و به هر زحمتی بود به سمت اتاق برادرم رفتم؛ شاید که همه اون اتفاقات هم مثل چند دقیقه پیش یه کابوس باشه و یوتا داخل اتاقش باشه. اما زهی خیال باطل... اشک هام یکی پس از دیگری فرو می ریختند و با دست های لرزان لای وسایل یوتا دنبال یه سرنخ، یه نشونه و یه آدرس از جایی می گشتم که بتونم اونجا یوتا رو پیدا کنم. دیگه نمی تونستم توی خونه بمونم. داشتم دیوونه می شدم. باید خودم می رفتم و پیداش می کردم و برش می گردوندم. صدای درون ذهنم، بلندتر از همه عمرم فریاد می زد که همه چیز تقصیر منه. اما بجای آدرس، اسناد و مدارکی پیدا کردم که هوش از سرم پروند. می دونستم که یوتا به عنوان شوالیه در گارد پادشاهی کشور کار می کنه، علارغم تلاش هاش برای پنهان کردن از من. اما، اون مدارک و اسناد عجیب پیش اون چیکار می کرد؟ ممکن بود برادر من یه جاسوس باشه؟... نه! یوتا هرگز تن به چنین کارهایی نمی داد. اما... توی همین فکرها بودم که صدای در رو شنیدم. ☕️ | @Green_Text
بالاخره بعد مدتها پارت جدید.. لطفا بعد از خوندن این پارت حتما توی ناشناس ببینمتون. نظرتون؟ پیشنهادی حرفی سخنی حس و حالی چیزی...؟ منتظرم.
گاهی اوقات از ته دلم می‌خوام یک درون‌گرا باشم...! 🍀 | @Green_Text
به تعداد نیست که، به معرفته! ☕️ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 77 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 77 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت هفتاد و هفتم) اول با فکر اینکه یوتاست، خوشحال شدم، و بعد از اینکه من رو در این حال و درحال جستجو بین وسایلش ببینه وحشت کردم. به سرعت همه اون مدارک رو در همون جایی که یوتا به خوبی جاساز کرده بود مخفی کردم و بلند شدم تا به استقبال یوتا برم اما... روبروم بجای یوتا، مرد سیاه پوشی رو دیدم. خشکم زد. نمی فهمیدم چرا، اما انگار این صحنه رو قبلا دیده بودم. خاطرات گنگی به سرعت از توی ذهنم عبور کردن اما اون لحظه انقد وحشت کرده بودم که چیزی نفهمیدم. فقط تلاش کردم که خودمو نجات بدم اما به چنگش افتادم. سیاه پوش منو بیهوش کرد و با خودش برد. وقتی به هوش اومدم، با دیدن پیشکار دنکی و بعد هم خود دنکی، فهمیدم که همه این کارها زیرسر خودش بوده. آخه این چه وضعی بود؟ بدبختی پشت بدبختی! من آدمی نبودم که با وجود اسارت تن به خواسته اش بدم. پس از هرفرصتی گیرم اومد استفاده کردم و تونستم دوبار فرار کنم. اما هربار، متاسفانه درمیان مسیر گیر افتادم. و همین فرار کردن ها باعث شد که دنکی منو برای اینکه به قول خودش سرعقل بیام تو سیاهچال مخفی قصر زندونی کنه. تاریکی و تنهایی... دوتا چیزی که برای ذره ذره مردن من کافین و دنکی هردو رو باهم در اختیار من گذاشته بود. کابوس های هرشبم باعث شده بود برای مردن لحظه شماری کنم. کسیو هم نداشتم که بهم کمک کنه. سرنوشتم رو جز مرگ درهمین سیاهچال نمی دیدم. اما چیزی که منو شگفت زده می کرد، این بود که در کابوس های هرشبم خاطراتی از گذشته ام رو می دیدم که فراموش کرده بودم. خاطرات و افکاری که تمام این مدت فراموششون کرده بودم، در فراغت زمان زندانی بودنم ذره ذره به ذهنم بر می گشتند. زندگی مثل یه نوجوان پرشر و شور می مونه که از یکنواختی خوشش نمیاد و هربار شگفت زده مون می کنه. مطمئن بودم ناجی های افسانه ای که شاهدخت ها رو توی قصه ها نجات میدن، فقط مال قصه هان؛ اما اون شب که چشمامو باز کردم و چشمای سبز زیبای یوتا رو دیدم و خودمو توی بغلش دیدم، فهمیدم که همیشه هم اینطوری نیست. اما، از دیدن موهای مشکیش تعجب کردم. چه بلایی سرموهای سفید قشنگش اومده بود؟ و بعد از اون، متوجه جراحات عجیب روی بدنش شدم. خواستم چیزی بگم اما یوتا از نگاه توی چشمام فهمید: - هیس، یوکو، سروصدا نکنی! اما برای چی اومده بود دنبال من، اونم توی کشور غریبه و دشمن! یوتا، برادر عزیزم، مگه من جز دردسر و مزاحمت برای تو چیز دیگه ای داشتم؟ اما ضعف و خستگی همه وجودمو گرفته بود و نگذاشت بیشتر از این به چیزی فکر کنم. همین که آغوش امن برادرم رو حس کردم، از شدت خستگی ازحال رفتم. چنددقیقه بعد که چشمامو باز کردم، درمحاصره سربازان دنکی بودیم. خیلی ترسیدم؛ اما نه برای خودم، برای یوتا. نکنه دنکی بلایی سرش میاورد... یوتا منو روی زمین گذاشت و شمشیرش رو درآورد و به سمت سربازان حمله کرد. با مهارتی که داشت، هیچ سربازی مقابلش دووم نمیاورد. بیخود نگران بودم. پشت سرم رو که نگاه کردم، دنکی رو دیدم که سعی می کرد از پشت بهم نزدیک بشه و منو ببره. همه این مصیبت ها تقصیر اون لنتی بود! از خشم شمشیر دنکی رو از غلافش بیرون کشیدم و به سمتش گرفتم. حالا که همه چیز رو به خاطر آورده بودم، با اینکه خیلی گذشته بود اما مطمئن بودم که بخاطر یوتا هم که شده می تونم تعلیمات پیرمرد رو به کار بگیرم و مبارزه کنم. قصد نداشتم دنکی رو بکشم، فقط می خواستم به یوتا کمک کنم که باهم فرار کنیم. اما همونطور که برای دنکی شمشیر کشیده بودم، نگاهم توی نگاه یوتا گره خورد که با تعجب و نگرانی به من و شمشیر توی دستم نگاه می کرد. خواستم بهش بگم که نگران من نباشه و من می تونم از پس خودم بربیام؛ اما سربازها از حواس پرتی یوتا سواستفاده کردند و زخمی اش کردند. جیغم به هوا رفت. عقب ایستادم و سعی کردم دیگه حواسشو پرت نکنم؛ و درعین حال بشدت نگران زخمش بودم. یوتا قوی بود اما... تقصیر من بود. چرا فراموش کرده بودم دلیلی رو که این همه مدت خودمو فراموش کردم؟ ☕️ | @Green_Text
الان ایرانیا دو دسته شدن: یا از درخت توت اویزونن، یا دارن میزنن رو گوشی. :/😂 ☕️ | @Green_Text