eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
685 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
445 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
به تعداد نیست که، به معرفته! ☕️ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 77 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 77 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت هفتاد و هفتم) اول با فکر اینکه یوتاست، خوشحال شدم، و بعد از اینکه من رو در این حال و درحال جستجو بین وسایلش ببینه وحشت کردم. به سرعت همه اون مدارک رو در همون جایی که یوتا به خوبی جاساز کرده بود مخفی کردم و بلند شدم تا به استقبال یوتا برم اما... روبروم بجای یوتا، مرد سیاه پوشی رو دیدم. خشکم زد. نمی فهمیدم چرا، اما انگار این صحنه رو قبلا دیده بودم. خاطرات گنگی به سرعت از توی ذهنم عبور کردن اما اون لحظه انقد وحشت کرده بودم که چیزی نفهمیدم. فقط تلاش کردم که خودمو نجات بدم اما به چنگش افتادم. سیاه پوش منو بیهوش کرد و با خودش برد. وقتی به هوش اومدم، با دیدن پیشکار دنکی و بعد هم خود دنکی، فهمیدم که همه این کارها زیرسر خودش بوده. آخه این چه وضعی بود؟ بدبختی پشت بدبختی! من آدمی نبودم که با وجود اسارت تن به خواسته اش بدم. پس از هرفرصتی گیرم اومد استفاده کردم و تونستم دوبار فرار کنم. اما هربار، متاسفانه درمیان مسیر گیر افتادم. و همین فرار کردن ها باعث شد که دنکی منو برای اینکه به قول خودش سرعقل بیام تو سیاهچال مخفی قصر زندونی کنه. تاریکی و تنهایی... دوتا چیزی که برای ذره ذره مردن من کافین و دنکی هردو رو باهم در اختیار من گذاشته بود. کابوس های هرشبم باعث شده بود برای مردن لحظه شماری کنم. کسیو هم نداشتم که بهم کمک کنه. سرنوشتم رو جز مرگ درهمین سیاهچال نمی دیدم. اما چیزی که منو شگفت زده می کرد، این بود که در کابوس های هرشبم خاطراتی از گذشته ام رو می دیدم که فراموش کرده بودم. خاطرات و افکاری که تمام این مدت فراموششون کرده بودم، در فراغت زمان زندانی بودنم ذره ذره به ذهنم بر می گشتند. زندگی مثل یه نوجوان پرشر و شور می مونه که از یکنواختی خوشش نمیاد و هربار شگفت زده مون می کنه. مطمئن بودم ناجی های افسانه ای که شاهدخت ها رو توی قصه ها نجات میدن، فقط مال قصه هان؛ اما اون شب که چشمامو باز کردم و چشمای سبز زیبای یوتا رو دیدم و خودمو توی بغلش دیدم، فهمیدم که همیشه هم اینطوری نیست. اما، از دیدن موهای مشکیش تعجب کردم. چه بلایی سرموهای سفید قشنگش اومده بود؟ و بعد از اون، متوجه جراحات عجیب روی بدنش شدم. خواستم چیزی بگم اما یوتا از نگاه توی چشمام فهمید: - هیس، یوکو، سروصدا نکنی! اما برای چی اومده بود دنبال من، اونم توی کشور غریبه و دشمن! یوتا، برادر عزیزم، مگه من جز دردسر و مزاحمت برای تو چیز دیگه ای داشتم؟ اما ضعف و خستگی همه وجودمو گرفته بود و نگذاشت بیشتر از این به چیزی فکر کنم. همین که آغوش امن برادرم رو حس کردم، از شدت خستگی ازحال رفتم. چنددقیقه بعد که چشمامو باز کردم، درمحاصره سربازان دنکی بودیم. خیلی ترسیدم؛ اما نه برای خودم، برای یوتا. نکنه دنکی بلایی سرش میاورد... یوتا منو روی زمین گذاشت و شمشیرش رو درآورد و به سمت سربازان حمله کرد. با مهارتی که داشت، هیچ سربازی مقابلش دووم نمیاورد. بیخود نگران بودم. پشت سرم رو که نگاه کردم، دنکی رو دیدم که سعی می کرد از پشت بهم نزدیک بشه و منو ببره. همه این مصیبت ها تقصیر اون لنتی بود! از خشم شمشیر دنکی رو از غلافش بیرون کشیدم و به سمتش گرفتم. حالا که همه چیز رو به خاطر آورده بودم، با اینکه خیلی گذشته بود اما مطمئن بودم که بخاطر یوتا هم که شده می تونم تعلیمات پیرمرد رو به کار بگیرم و مبارزه کنم. قصد نداشتم دنکی رو بکشم، فقط می خواستم به یوتا کمک کنم که باهم فرار کنیم. اما همونطور که برای دنکی شمشیر کشیده بودم، نگاهم توی نگاه یوتا گره خورد که با تعجب و نگرانی به من و شمشیر توی دستم نگاه می کرد. خواستم بهش بگم که نگران من نباشه و من می تونم از پس خودم بربیام؛ اما سربازها از حواس پرتی یوتا سواستفاده کردند و زخمی اش کردند. جیغم به هوا رفت. عقب ایستادم و سعی کردم دیگه حواسشو پرت نکنم؛ و درعین حال بشدت نگران زخمش بودم. یوتا قوی بود اما... تقصیر من بود. چرا فراموش کرده بودم دلیلی رو که این همه مدت خودمو فراموش کردم؟ ☕️ | @Green_Text
الان ایرانیا دو دسته شدن: یا از درخت توت اویزونن، یا دارن میزنن رو گوشی. :/😂 ☕️ | @Green_Text
من حسودی میکنم حتی به دیوار اتاق تکیه گاهت میشود وقتی کنارت نیستم ☕️ | @Green_Text
من آنقدر با تو بوده ام که از بودن کنارِ دیگران سردم میشود...! - احمد شاملو ☕️ | @Green_Text
به یادگار کسی دامن نسیم صبا گرفته‌ایم و دریغا که باد در چنگ است ☕️ | @Green_Text
کسی چه میداند؛ که شب‌ها زیر آوار افکار، چگونه از هم پاشیده‌ایم و صبح بی آنکه کسی بفهمد، بلند شدیم و لبخند زدیم... 🪐 | @Green_Text
قاصدک ! شعر مرا از بر کن؛ برو آن گوشه باغ سمت آن نرگسِ مست و بخوان در گوشش و بگو باور کن.. یک نفر یادِ تو را، دمی از دل نبرد... - سهراب‌ سپهری ☕️ | @Green_Text