eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
685 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
445 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
کسی چه میداند؛ که شب‌ها زیر آوار افکار، چگونه از هم پاشیده‌ایم و صبح بی آنکه کسی بفهمد، بلند شدیم و لبخند زدیم... 🪐 | @Green_Text
قاصدک ! شعر مرا از بر کن؛ برو آن گوشه باغ سمت آن نرگسِ مست و بخوان در گوشش و بگو باور کن.. یک نفر یادِ تو را، دمی از دل نبرد... - سهراب‌ سپهری ☕️ | @Green_Text
و منی که همیشه یکساعت تمام در مورد تاثیری که ناخودآگاه مون با توجه به فیلم هایی که میبینیم و آهنگ هایی که گوش میدیم روی رفتار و عقاید و باور های ما می‌زاره ، برای دوستام سخنرانی میکنم:)😂 ولی این موضوع واقعیته تلخیه...! رسانه قدرتمند و ترسناکه ، و ذهن ناخودآگاه انسان از رسانه قدرتمند تر و ترسناک تر... 🍀 | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 78 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 78 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت هفتاد و هشتم) مردد مثل یک تکه چوب کناری ایستاده بودم و یوتا رو تماشا می کردم که تنها و زخمی درمیان انبوه سربازها مبارزه می کرد. صدایی از درونم فریاد می زد که باید به کمکش برم؛اما بانگ دیگه ای توی ذهنم می گفت که سرجام بمونم وبیشتر از این خرابکاری نکنم. وسط این کشمکش های ذهنم بودم که سربازها کناری رفتند وکسی که گویا فرمانده شون بود،به میدان نبرد اومد. کمی که به چهره اش دقت کردم،اونو شناختم؛ همون مردی بود که نجاتش داده بودم. عجب، پس من جون یه دشمن رو نجات داده بودم؟ حس کردم که حق با برادرم بود،درهیچ صورتی نباید یه غریبه رو به خونه راه می دادم. اما شاید هم بد نشد.اون شوالیه خودش گفت که بهم مدیونه و دینش رو ادا می کنه. الان هم وقتشه که دینشو ادا کنه و من و یوتا بتونیم ازین مخمصه نجات پیدا کنیم. اما... اگه یوتا می فهمید که من برخلاف تمام حساسیت هاش، یه غریبه رو، و درواقع دشمن رو به خونه راه دادم و جونشو نجات دادم چی؟ اونم با اون همه مدارک و اسناد مهمی که یوتا توی خونه نگه داشته بود. دراین صورت دیگه هیچوقت پاشو توی خونه نخواهد گذاشت و من از دستش می دادم. و بعد این چه تضمینی بود که بتونه خواسته منو عملی کنه؟ فرضا اگه بخواد هم، احتمالش کمه که دنکی بذاره ما بریم. شاید باید عقب می ایستادم. یوتا قوی ترین شوالیه کشور بود؛ حتما می تونست اون مرد رو شکست بده. مدت زیادی از موقعی مه زخمی شد و به خونه ما پناه آورد نمی گذره، پس با وجود اون زخم حتما نیروی همیشگی رو نداره و یوتا برنده ست. آره، با این فکرها بازهم خاموش و بی حرکت عقب موندم تا مزاحم یوتا نشم. یوتا خوب مبارزه می کرد و ضربات قدرتمندی به فرمانده دشمن می زد و حتی اونو زخمی کرد. و من لحظه به لحظه بیشتر مطمئن می شدم که عقب ایستادنم کار درستی بوده و یوتا پیروز میشه. تا درچشم به هم زدنی، ورق برگشت. فرمانده دشمن، بر یوتا مغلوب شد و با ضربه ای اونو از پا درآورد. باور نمی کردم. منتظر بودم یوتا بلند شه و دوباره بجنگه. زمان نی‌گذشت و من منتظر بلند شدنش بودم اما... یوتا تکون نمی خورد. سربازهای دشمن شادی می کردند و من همچنان منتظر بودم. می خواستم با صدای بلند صداش کنم اما صدام درنمی اومد. در عوض، زانوهام شل شدند و روی زمین افتادم و اشک ها پی در پی مانند گوی های غلتانی روی گونه هام غلتیدند. فرمانده دشمن، همون قاتل، بدن بی جون یوتا رو روی دوشش انداخت و با خودش برد. می خواستم فریاد بزنم: قاتل،برادر منو کجا میبری!بهم پسش بده! اما لب هام تکون نمی خوردند. درهمون بهت و ناباوری و غرق شده در اندوه،روی زمین نشسته بودم. حرکات اطرافیانم رو نمی فهمیدم، صداهاشونو نمی شنیدم. تنها چیزی که جلوی چشمام بود یوتا و بدن بی جونش بود. نفهمیدم چه مدت گذشت، که کسی منو بلند کرد و با خودش به داخل قصر برد. به طرز حمایت مندانه ای بازومو گرفته بود و دستشو پشت کمرم گذاشته بود و منو به آرامی به سمت اتاقی هدایت می کرد؛ انگار که می دونست الان چه حالی دارم. حس خوبی که بهم داد کمک کرد تا اندکی از اون حالت شوک دربیام. سرم رو بلند کردم و به اون فرد نگاه کردم و...درکمال ناباوری دیدم که همون فرمانده، قاتل برادرمه. از شدت خشم بدنم می لرزید. دلم می خواست همون لحظه و با دستای خودم خفه اش کنم اما کنترل بدنم به اختیار خودم نبود. توی چشمام خیره شده بود، انگار که می خواست چیزی بهم بگه. یه لحظه حس عجیبی از نگاهش گرفتم، انگار که اون نگاه رو می شناختم. اما این حس لحظه ای بیشتر طول نکشید و دوباره جای خودشو به نفرت داد. قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، سروکله پیشکار شاهزاده پیدا شد و فرمانده رو فرستاد پی کارش. به موقع رسیده بود، وگرنه نمی دونم می تونستم خودمو کنترل کنم یا نه! پیشکار منو به اتاقک مخفی که از دریچه ای ازداخل یکی از کمدها راه داشت برد و اونجا زندانی کرد. اتاق برام آشنا بود. شبیه به اتاقی بود که توی یکسری خاطرات محوم که درست بخاطر نمی آوردمشون، با خانواده ام اونجا می نشستیم و برنامه هایی مثل جشن تولد یوتا رو اونجا گرفتیم. اما این امکان نداشت؛ این فقط یه شباهت اتفاقی بود. امکان نداشت که اتاقکی که در خونه قبلی ما بود، همین اتاقک داخل قصر کشور همسایه باشه! از صحبت های پیشکار فهمیده بودم که سه-چهار روزبعد دنکی قصد داره عروسی رو برگزار کنه. وقت زیادی داشتم برای اینکه انتقام قاتلای برادرم رو بگیرم. در حقیقت خودم هم جز قاتلای برادرم بودم. اگه تردید نمی کردم و به کمکش می رفتم، یوتا هنوز زنده بود. من چجور خواهری بودم.. تمام این چند روزم به مرور خاطراتم با یوتا، و برنامه ریزی برای انتقام گرفتن از دنکی و فرمانده اش بود. با کشتن اون ها، حتما منو می گرفتند و همون بلا رو سر خودم میاوردن. آره، شاید می خواستم که از خودم هم برای مرگ یوتا انتقام بگیرم. از خودم، کسی که همه این سال ها ازش متنفر بودم.. ☕️ | @Green_Text
لطفا بعد از خوندن این پارت حتما توی ناشناس ببینمتون. نظرتون؟ پیشنهادی حرفی سخنی حس و حالی چیزی...؟ منتظرم.
فقط اونجا که محمود درویش میگه: برایم غریب بمان ک هر ک دل به او بستم اهلِ رفتن شد... ☕️ | @Green_Text
هدایت شده از بوی سیب :)
گفتند "جواد" است! سر راه نشستیم در جمع گدایان خبری بهتر از این نیست
شهادت امام جواد (ع) تسلیت باد. 🥀
انقدر این حدیث ژرف و پرمعنی بود که چندبار خوندمش تا فهمیدم.
سالروز ازدواج زیباترین و عاشقانه ترین زوج جهان مبارک و فرخنده باد. 💖🌷
امروز ¹⁹ خرداد، تولد ادمین عزیزمون ادمین ایلیا هست. تولدت مبارک! برات سالی پر از خوشی و موفقیت و سعادت آرزومندم. 🎉