eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
685 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
445 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
بعضی سایتا به طور غیررسمی قیمت تقریبی ارز همستر رو منتشر کردن که هر ۱۰ میلیون تاش معادل هزار تومنه! خلاصه که زندگی و وقتتونو نذارید پای اینکه یه هفته روی صفحه گوشی کلیک کنید و درنهایت و بصورت خوشبینانه شاید 5 هزار تومن گیرتون بیاد. پ.ن: بماند که پولی هم که از این راه بدست میاد حرومه. ☕️ | @Green_Text
نمیشه ادما رو مجبور به وفاداری کرد. هیچکس نمیتونه بگه چون من دوست دارم پس بمون. ادما به اندازه علاقشون به تو وفاداریشونو ثابت میکنن. اگه زندانیشم کنی اونی که نخواد بمونه میره، و کسی که دوست داشته باشه اون سر دنیا هم که باشی میاد و دستاتو میگیره. داستان اینه عزیز من! ☕️ | @Green_Text
"امیدوارم از پس اون اتفاقی که در موردش چیزی به بقیه نگفتی به خوبی بر بیای." ☕️ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 79 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 79 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت هفتاد و نهم) نمی دونم بقیه توی روز عروسی شون چیکار می کنن؛ اما برای من اینطوری بود که هیچ چیزی نمی دیدم و نمی شنیدم و نمی فهمیدم، جز لحظه شماری برای انتقام. نفرت جلوی چشمامو گرفته بود، و فقط می خواستم از شر خودم و کسایی که به برادرم صدمه زده بودن خلاص بشم. حتی به یاد نمیارم که خدمتکارای شاهزاده چجور لباسی رو بهم پوشوندن. فقط یادمه وقتی که خودمو توی آینه نگاه کردم، خودمو سرتاپا سفید دیدم. می دونستم این رنگ سفید تا لحظاتی دیگه قراره آغشته به خون بشه. شک نداشتم که می تونم هردوشونو بفرستم اون دنیا. بالاخره اون همه تمرین مخفیانه و تعالیم پیرمرد به دردم می خورد. فقط کافی بود بتونم یه لحظه مناسبو شکار کنم؛ قطعا کارشون تموم بود. با دامن سفیدی که دنباله اش روی زمین کشیده می شد، با دسته گلی که خنجر رو داخلش مخفی کرده بودم به تالار رفتم. منتظر موقعیت مناسب بودم، که ناگهان صدای مهیبی از حیاط بلند شد. همه ترسیدند و شوکه به سمت پنجره ها رفتند تا ببینند که چخبره. این دقیقا همون فرصت طلایی بود که دنبالش بودم. خنجر رو کشیدم و به سمت دنکی رفتم؛ اما قبل از اینکه داخل سینه اش فرو کنم چیزی مانعش شد. هنگ کردم، چی شد؟؟؟ اما قبل از اینکه به خودم بیام کسی منو به عقب کشید و دستشو روی دهنم گذاشت. فکر نکنید نمی تونستم از خودم دفاع کنم و فرار کنم! چرا، به راحتی می تونستم دستشو بشکنم و ازش دور بشم. اما... اون دست، اون لمس، اون حس، حس کردم دیوونه شدم ولی حس می کردم که شبیه یوتاست! و بعد از این حس عجیب، دیری نپایید که باز افکار و حس هایی رو درون ذهنم می شنیدم و حس می کردم که مال خودم نبودن. از این هجمه افکار و حس های گنگ و بیگانه، سرم شروع به تیر کشیدن کرد. نیازی نبود که اون فرد برای بیهوش کردنم اقدام کنه؛ چنان سردردی گرفته بودم که احتمالا تا چند ثانیه دیگه یا سرم منفجر می شد یا از فرط درد از حال می رفتم. وقتی به هوش اومدم، از یاداوری اینکه چطور فرصت به اون خوبی رو از دست داده بودم و هدفم رو انجام نداده بودم و کنون زنده بودم، حال بدی بهم دست داد و از فرط ناراحتی سرم رو به دیوار کوبیدم. توی یه مکان تاریک عجیب زندانی شده بودم، و بدتراز اون عذاب روحی بود که تمام وجودمو دربر گرفته بود. اگه اون مزاحم لنتی رو پیدا می کردم..! صدای قدم های کسی توجهمو جلب کرد. سرمو بالا آوردم و کای، همون فرمانده رو دیدم. جلوتر اومد و جلوم زانو زد و نشست. از شدت خشم می لرزیدم؛ چه حسی از این وحشتناک تر که قاتل برادرت انقدر بهت نزدیک باشه و تو نتونی خفه اش کنی؟ توی دلم هرچی که تونستم بهش بد و بیراه گفتم. - اوه، شرمنده که اینجوری بستمت و رفتم. آخه می ترسیدم دردسر درست کنی. از نگاهت می تونم بخونم که الان هم نمی تونم بازت کنم، چون با جدیت قصد داری دردسر درست کنی. پسره دیوونه، دست از مسخره بازی هاش بر نمی داشت. هرلحظه بیشتر خون درون رگ هام به جوشش میوفتاد. اما... این چه حس عجیبی بود که داشتم؟ چرا طرز صحبت کردنش و نگاه توی چشماش انقدر برام آشنا بود؟ تمام سعیمو می کردم که توی چشماش زل نزنم تا این حس های عجیب و غریب بیشتر درونم رو فرا نگیرند. - اوه اوه، نگاهت لحظه به لحظه داره بدتر میشه! بهتره بریم سراغ کار اصلی مون، مگه نه؟ ناگاه منو روی دوشش گذاشت و با خودش برد. شوکه شدم. پاهامو به کمرش کوبیدم بلکه منو بذاره روی زمین، ولی عین خیالش هم نبود و مثل دیوونه ها فقط می خندید. نمی دونستم چه قصدی داشت. بدیهی ترین احتمال این بود که یا بخاطر ادای دینش نذاشته من خودمو با کشتن دنکی به مهلکه بندازم. شاید هم ادای دین دروغی بیش نبود و به عنوان سوقصد کننده به جان شاهزاده کشور قرار بود زندانی بشم. اما هرچی که بود، رفتارای عجیب این مرد اعصابمو به هم می ریخت. مردک قاتل دیوانه!!! بدتر از همه، باز هم ذهنم شلوغ شده بود و چیزایی می شنیدم که متعلق به خودم نبودن. اکثرا نامفهوم بودن اما، بعضیاشون رو می فهمیدم: " یوتا، لطفا بیدار شو. من کار ناتمومت رو تموم کردم، پاشو و ببین تا خیالت راحت بشه" صبر کن... این دیگه چی بود... نکنه زده به سرم؟ خواهش می کنم، دیگه نمی خوام بشنوم، سرم داره می ترکه... ☕️ | @Green_Text
لطفا بعد از خوندن این پارت حتما توی ناشناس ببینمتون. نظرتون؟ پیشنهادی حرفی سخنی حس و حالی چیزی...؟ منتظرم.
هدایت شده از بوی سیب :)
و هرکسی را که دوست دارید، گاه و بی‌گاه، به او یادآوری کنید امام محمد باقر :)