بھقوݪموݪـٰـانا
هࢪچیز؎دࢪخیـٰـاݪبگنجدواقعاست
پستصوࢪشڪن:)!
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 80 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت هشتادم)
وارد اتاقک دیگه ای شد و منو روی زمین گذاشت. دیگه نمی خندید، بلکه ناگهان حالت چشماش خیلی جدی شد.
- لطفا به حرفایی که بهت می زنم خوب گوش کن، باشه؟ باید مطلب مهمی رو بهت بگم. مطلبی که برادرت یوتا وقت نکرد بهت بگه، و من باید بهت بگمش.
تعجب کردم.. اون یوتا رو از کجا می شناخت؟
- من بازت می کنم، ولی لطفا شلوغ نکن و فرار هم نکن. به حرفام گوش بده.
نمی خواستم قبول کنم. احتمال می دادم که از اسم یوتا برای فریب دادن من استفاده کنه. ولی از طرفی چون اسم یوتا رو آورده بود بشدت کنجکاو بودم که بفهمم چی می خواد بگه. شنیدن حرفاش که ضرری نداشت، یکم دیرتر می کشتمش چیزی نمیشد. پس سری تکون دادم و تایید کردم.
فرمانده کای به حرفش عمل کرد و منو باز کرد و روبروم نشست.
"همیشه منتظر این لحظه بودم اما الان نمی دونم چطور شروع کنم... کاش همین الان بهش الهام میشد و منو به یاد میاورد.."
باز هم چیزایی می شنیدم که مال خودم نبودن. داشتم کلافه می شدم. کاش این صداها قطع می شدن تا بتونم ببینم حرف حساب این قاتل چیه!
- منو به یاد نمیاری، درسته؟
- معلومه که تورو یادمه! تو همون عوضی هستی که جونتو نجات دادم، اما تو برادرمو کشتی. که شوالیه ها دینشونو ادا می کنن، آره؟
نمی تونستم توی چشماش نگاه کنم، توی چشماش غم عمیقی رو حس می کردم که بدنم رو به لرزه می انداخت.
- پس واقعا یادت نمیاد... حق هم داری. اون موقع خیلی کوچک بودی. فکر کنم 4 ساله ات بود.
نمی فهمیدم، یه مرتبه از چی حرف می زد؟
فرمانده کای چراغ رو بالا آورد، انگار می خواست بذاره من صورتشو واضح تر ببینم. چشمای سبزش توی نور چراغ درخشیدند. تاحالا به رنگ چشماش دقت نکرده بودم. به طرز عجیبی... شبیه چشمای یوتا بود. نه، اون چشما اصلا خود چشمای یوتا بود!
- منو به یاد نمیاری، ما باهم فامیلیم یوکو.
پس حدسم درست بود، می خواست فریبم بده. اعصابم به هم ریخت.
- احمق گیر آوری؟ موهای مشکی ات رو می بینم.
- یعنی داری میگی موهای مشکی زیبای مادر رو به یاد نمیاری..؟
مادر... مادر... خاطرات گنگی ازش توی ذهنم بود ولی چهره اش رو به یاد نمیاوردم. راستی مادرم چه شکلی بود؟ سعی کردم به خودم فشار بیارم تا شاید مادر رو به یاد بیارم. اما تنها نتیجه ای که داشت سردرد وحشتناکی بود که به جون سرم افتاد. از شدت درد دستمو روی سرم گذاشتم.
اونجا بود که فرمانده کای کاری کرد که اصلا انتظارشو نداشتم و شوکه شدم. لبخند تلخی زد و موهامو نوازش کرد.
- به خودت فشار نیار... حق داری بعد اون همه اتفاق چیزی به یاد نیاری، خواهر عزیزم..
و اون جا بود که بعد سالها فراموش کردن، کای بهم درباره گذشته ام و خانواده ام گفت. تمام مدتی که کای اون اتفاقات رو تعریف می کرد، من درحالی که دلم می خواست انکارشون کنم و از سردرد وحشتناکم کلافه شده بودم، شوکه و حیران به حرفاش گوش می دادم.
نمی خواستم باور کنم... مگه میشد... برادر دوقلوی یوتا؟ برادر دیگه من؟
نه نه!اصلا فرضا برادرم باشه، برام گرفتن انتقام برادری که سال ها زحمتمو کشیده مهم تر از برادری بود که بعد سالها پیداش شده! این فکرا رو توی ذهنم کاشتم؛ درحالی که حقیقت این بود که به طور شرمسارانه ای حس می کردم میلی به کشتن کای ندارم!
اما نباید اینطور می بود... نباید...
- اهمیتی به این داستانایی که معلوم نیست کجاش راسته و دروغ نمیدم. نسبت خونی برام اهمیتی نداره، تو هنوز فقط یه غریبه ای که برادر منو کشتی. انتقام برادرمو می گیرم و بعد حساب اون پادشاه قلابی رو کف دستش می ذارم.
کای می خواست چیزی بگه که انگار چیزی که پشت سر من دید باعث شد خشکش بزنه. هول شد و منو به سمت خودش کشید، انگار که می خواست ازم محافظت کنه. سایه سیاه کسی پشت سرم بود که نزدیک می شد ولی چهره اش مشخص نبود.
اونجا بود که صدای آشنای کسی رو شنیدم که هیچوقت صداشو فراموش نمی کردم.
- این اتفاق نمیوفته.
- ی... یوتا؟
با قدم های لرزان به سمتش رفتم. این ممکن نبود! خودم دیدم که اونو جلوی چشمام کشتن. باورم نمی شد. یعنی واقعا داشتم دوباره می دیدمش...؟
کای از جا برخاست و پشت سر من به سمت یوتا اومد و با صدای بهت زده ای گفت:
- یوتا! کی به هوش اومدی؟
- سروصداهای تو مگه می ذاره آدم بخوابه؟
دستشو به دیوار گرفته بود و به کمک اون راه می رفت. قلبم درهم فشرده شد. چه بلایی سرش اومده بود؟
یه لحظه تعادلشو از دست داد و نزدیک بود بیوفته که به سرعت به سمتش رفتم و گرفتمش. کای هم همینکارو کرده بود.
باورم نمی شد که زنده بود. قلبم جوری می تپید که انگار می خواست از سینه بزنه بیرون. اونجا چه خبر بوووود؟
سیلی محکمی به صورت یوتا زدم که بیشتر ازون که از عصبانیت یا شوک باشه، از شوق دوباره دیدنش بود.
- خیلی دوست داری منو نگران خودت کنی برادر؟
کارد می زدید خونم در نمیومد. قبل از اینکه اشکام جاری بشه چشمامو بستم و بدون اینکه بدونم دارم کجا میرم دویدم.
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 81 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت هشتاد و یکم)
انقدر احساساتی شده بودم که نفهمیدم دارم چیکار می کنم و کجا میرم. تاریکی نقطه ضعف من بود و اونجا انقدر تاریک بود که هیچ جا دیده نمی شد فقط مثل دختربچه ها همونجا نشستم و زدم زیر گریه. از ترس چشمامو بسته بودم و دستامو روی گوش هام گذاشته بودم و فشار می دادم؛ می ترسیدم که چیز ترسناکی ببینم و یا صدای ترسناکی بشنوم.
توی همون حال بودم که کسی از پشت محکم منو بغل کرد. اون لحظه اصلا اهمیت نمی دادم که کیه. مهم این بود که توی اون تاریکی اون اغوش برام آشنا و امن بود. دستامو از روی گوش هام برداشتم و آروم گرفتم.
- گریه نکن شاهدخت کوچولو. اگه گریه کنی زشت میشی.
صدای کای، نه؛ صدای یوکا بود. این جمله رو لابلای خاطرات گنگم به یاد میاوردم. خودم نفهمیدم چه مدت گذشت که از شدت سردرد ازحال رفتم.
و نمی دونم چه مدت خوابیدم، هرچند که اون خواب نبود. وقفه ای بود که ذهنم نیاز داشت از دنیای بیرون جدا بشه تا خاطراتی که به زور و اجبار من به گوشه ای فرستاده بودتشون رو دوباره بهم یادآوری کنه. توی اون وقفه من خودم و خانواده ام وتمام گذشته ارزشمندم رو به یاد آوردم. توی اون چندروز به جای تمام اون سال ها که اکثر شب هاش از ترس قدرتم بیخوابی کشیدم به زور ضعف جسمی و روانی ام به خواب رفتم. فکر کنم ذهن بیچاره ام خیلی خوشحال بود که فرصتی گیر آورده بود که به زور استراحت کنه!
- یوکو، یوکو، خوبی؟
اولین صدایی که شنیدم صدای یوکا بود. حالا دیگه واقعا یوکا رو می شناختم و اونو به یاد آورده بودم.
به یاد آوردم که تمام این مدت، گاهی چندبار در روز دلتنگ چیزنامعلومی می شدم. الان این معما رو حل کرده بودم که همه این سال ها دلتنگ برادر دیگه ام بودم.
- می تونستی بهم بگی یوکا... می تونستی بگی یوتا زنده ست تا انقدر داغون نشم...
- متاسفم. زمانی برای اینکار نبود، و اگه بی احتیاطی می کردم لو می رفتم.
چشم غره ای بهش رفتم. هرچند که وقتی به یاد آوردم که چندبار گویا می خواست باهام حرف بزنه و هربار نشده، بهش حق دادم که نتونسته. اگه بی احتیاطی می کرد جون هرسه ما رو به خطر می انداخت. اون کار درست رو کرده بود.
برادرانم قصد داشتن کشور رو از پادشاهی که به زور و ناجوانمردی به تخت نشسته بود و سایه ظلم و بدبختی رو روی سر مردم کشورمون انداخته بود بگیرن. من هم قصد نداشتم یه گوشه بنشینم و تماشا کنم، من شاهدخت این کشور بودم و بار این کشور روی دوش من هم بود.
اما قبل از همه چیز، نیاز داشتم زمانی تنها باشم و با خودم خلوت کنم.
همه این همه این سال ها، من یه روند تکراری رو دنبال می کردم؛ هربار از خودم فرار می کردم. من خودمو کنار گذاشتم و این باعث شد فشار روانی زیادی رو متحمل بشم که عاقبتش فراموش کردن خودم، قدرتم و خاطرات با ارزشم شد. باید قبلا از خودم می پرسیدم که چرا من انقدر متفاوت خلق شده ام؟ با اینکه باید قبلا اینکارو می کردم اما هیچوقت برای تغییر و کار درست دیر نیست.
اگه من قدرتی داشتم، اگه شخصیت متفاوتی داشتم، لابد دلیلی پشتش بوده. لابد قراره کاری رو انجام بدم و وظیفه ای بهم محول بشه که فقط من و با این خصوصیات خاصم می تونم انجامش بدم. اگه قدرت شنیدن و فهمیدن افکار و احساسات عزیزانم رو دارم، اگه گاهی توی خواب خاطرات عزیزانم رو می بینم و خلاصه اگه من با ذهن اعضای خانواده ام تلپاتی دارم، این با اینکه منو به سختی می اندازه اما لزوما بد نیست. شاید اگه بجای پس زدن قدرتم ازش استفاده می کردم می تونستم خیلی بیشتر به عزیزانم کمک کنم و پشتیبانشون باشم؛ چیزی که همیشه آرزوشو داشتم.
در زمانی که یوکا و یوتا سخت درگیر آماده کردن پیش نیاز های نقشه شون بودن، من برای اولین بار برای خودم وقت گذاشتم تا خودمو بشناسم، درک کنم و بپذیرم.
و نتیجه اینکار این شد که از فردای اون روزی که خودمو پذیرفتم، پا به پای برادرانم به نقشه شون و پس گرفتن قصر و کشور کمک کردم. وقتایی که یوکا و یوتا خسته بودن یا به چیزی نیاز داشتن و طبق شناختی که ازشون داشتم رو نمی کردن، من می فهمیدم و حمایتشون می کردم تا بتونن دووم بیارن و بهتر اهدافشون رو عملی کنن. از دختر بودنم بهره بردم و قشرهای آسیب پذیر قصر رو با خودم همراه کردم تا در هنگام حمله هم آسیب نبینن، هم همراهی شون باعث شد بخشی از سنگینی کار حذف بشه چون بخشی از قصر بدون درگیری با ما همراه شده بودن. بعد از حمله قصر به هم ریخته بود و نیاز به مدیریت داشت و یوکا و یوتا چنان درگیر مسائل نظامی و سیاسی کشور بودن که لازم دونستم خودم وارد کار بشم و قصر رو مدیریت کنم. و همه این ها نتیجه این بود که من خودمو پذیرفتم و از "خودم بودن" استفاده کردم تا هم پیشرفت کنم هم باعث پیشرفت بقیه و کشورم بشم.
تغییرکردن یه شبه رخ نمیده، ولی همه چیز به اون شبی بستگی داره که تو با خودت خلوت کنی و اندیشه تغییر کردن رو توی ذهنت بکاری.»
☕️ #Sakura | @Green_Text
این پارت دومی ازون پارت های مورد علاقمه، خودم وقتی می نوشتم خیلی دوستش داشتم.
خب خب، حالا که دوتا پارت بهتون دادم انتظار واکنش دوبرابر دارما!
لطفا بعد از خوندن این پارت حتما توی ناشناس ببینمتون.
نظرتون؟
پیشنهادی حرفی سخنی حس و حالی چیزی...؟ زود باشید که منتظرم.