eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
685 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
445 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 81 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت هشتاد و یکم) انقدر احساساتی شده بودم که نفهمیدم دارم چیکار می کنم و کجا میرم. تاریکی نقطه ضعف من بود و اونجا انقدر تاریک بود که هیچ جا دیده نمی شد فقط مثل دختربچه ها همونجا نشستم و زدم زیر گریه. از ترس چشمامو بسته بودم و دستامو روی گوش هام گذاشته بودم و فشار می دادم؛ می ترسیدم که چیز ترسناکی ببینم و یا صدای ترسناکی بشنوم. توی همون حال بودم که کسی از پشت محکم منو بغل کرد. اون لحظه اصلا اهمیت نمی دادم که کیه. مهم این بود که توی اون تاریکی اون اغوش برام آشنا و امن بود. دستامو از روی گوش هام برداشتم و آروم گرفتم. - گریه نکن شاهدخت کوچولو. اگه گریه کنی زشت میشی. صدای کای، نه؛ صدای یوکا بود. این جمله رو لابلای خاطرات گنگم به یاد میاوردم. خودم نفهمیدم چه مدت گذشت که از شدت سردرد ازحال رفتم. و نمی دونم چه مدت خوابیدم، هرچند که اون خواب نبود. وقفه ای بود که ذهنم نیاز داشت از دنیای بیرون جدا بشه تا خاطراتی که به زور و اجبار من به گوشه ای فرستاده بودتشون رو دوباره بهم یادآوری کنه. توی اون وقفه من خودم و خانواده ام وتمام گذشته ارزشمندم رو به یاد آوردم. توی اون چندروز به جای تمام اون سال ها که اکثر شب هاش از ترس قدرتم بیخوابی کشیدم به زور ضعف جسمی و روانی ام به خواب رفتم. فکر کنم ذهن بیچاره ام خیلی خوشحال بود که فرصتی گیر آورده بود که به زور استراحت کنه! - یوکو، یوکو، خوبی؟ اولین صدایی که شنیدم صدای یوکا بود. حالا دیگه واقعا یوکا رو می شناختم و اونو به یاد آورده بودم. به یاد آوردم که تمام این مدت، گاهی چندبار در روز دلتنگ چیزنامعلومی می شدم. الان این معما رو حل کرده بودم که همه این سال ها دلتنگ برادر دیگه ام بودم. - می تونستی بهم بگی یوکا... می تونستی بگی یوتا زنده ست تا انقدر داغون نشم... - متاسفم. زمانی برای اینکار نبود، و اگه بی احتیاطی می کردم لو می رفتم. چشم غره ای بهش رفتم. هرچند که وقتی به یاد آوردم که چندبار گویا می خواست باهام حرف بزنه و هربار نشده، بهش حق دادم که نتونسته. اگه بی احتیاطی می کرد جون هرسه ما رو به خطر می انداخت. اون کار درست رو کرده بود. برادرانم قصد داشتن کشور رو از پادشاهی که به زور و ناجوانمردی به تخت نشسته بود و سایه ظلم و بدبختی رو روی سر مردم کشورمون انداخته بود بگیرن. من هم قصد نداشتم یه گوشه بنشینم و تماشا کنم، من شاهدخت این کشور بودم و بار این کشور روی دوش من هم بود. اما قبل از همه چیز، نیاز داشتم زمانی تنها باشم و با خودم خلوت کنم. همه این همه این سال ها، من یه روند تکراری رو دنبال می کردم؛ هربار از خودم فرار می کردم. من خودمو کنار گذاشتم و این باعث شد فشار روانی زیادی رو متحمل بشم که عاقبتش فراموش کردن خودم، قدرتم و خاطرات با ارزشم شد. باید قبلا از خودم می پرسیدم که چرا من انقدر متفاوت خلق شده ام؟ با اینکه باید قبلا اینکارو می کردم اما هیچوقت برای تغییر و کار درست دیر نیست. اگه من قدرتی داشتم، اگه شخصیت متفاوتی داشتم، لابد دلیلی پشتش بوده. لابد قراره کاری رو انجام بدم و وظیفه ای بهم محول بشه که فقط من و با این خصوصیات خاصم می تونم انجامش بدم. اگه قدرت شنیدن و فهمیدن افکار و احساسات عزیزانم رو دارم، اگه گاهی توی خواب خاطرات عزیزانم رو می بینم و خلاصه اگه من با ذهن اعضای خانواده ام تلپاتی دارم، این با اینکه منو به سختی می اندازه اما لزوما بد نیست. شاید اگه بجای پس زدن قدرتم ازش استفاده می کردم می تونستم خیلی بیشتر به عزیزانم کمک کنم و پشتیبانشون باشم؛ چیزی که همیشه آرزوشو داشتم. در زمانی که یوکا و یوتا سخت درگیر آماده کردن پیش نیاز های نقشه شون بودن، من برای اولین بار برای خودم وقت گذاشتم تا خودمو بشناسم، درک کنم و بپذیرم. و نتیجه اینکار این شد که از فردای اون روزی که خودمو پذیرفتم، پا به پای برادرانم به نقشه شون و پس گرفتن قصر و کشور کمک کردم. وقتایی که یوکا و یوتا خسته بودن یا به چیزی نیاز داشتن و طبق شناختی که ازشون داشتم رو نمی کردن، من می فهمیدم و حمایتشون می کردم تا بتونن دووم بیارن و بهتر اهدافشون رو عملی کنن. از دختر بودنم بهره بردم و قشرهای آسیب پذیر قصر رو با خودم همراه کردم تا در هنگام حمله هم آسیب نبینن، هم همراهی شون باعث شد بخشی از سنگینی کار حذف بشه چون بخشی از قصر بدون درگیری با ما همراه شده بودن. بعد از حمله قصر به هم ریخته بود و نیاز به مدیریت داشت و یوکا و یوتا چنان درگیر مسائل نظامی و سیاسی کشور بودن که لازم دونستم خودم وارد کار بشم و قصر رو مدیریت کنم. و همه این ها نتیجه این بود که من خودمو پذیرفتم و از "خودم بودن" استفاده کردم تا هم پیشرفت کنم هم باعث پیشرفت بقیه و کشورم بشم. تغییرکردن یه شبه رخ نمیده، ولی همه چیز به اون شبی بستگی داره که تو با خودت خلوت کنی و اندیشه تغییر کردن رو توی ذهنت بکاری.» ☕️ | @Green_Text
این پارت دومی ازون پارت های مورد علاقمه، خودم وقتی می نوشتم خیلی دوستش داشتم. خب خب، حالا که دوتا پارت بهتون دادم انتظار واکنش دوبرابر دارما! لطفا بعد از خوندن این پارت حتما توی ناشناس ببینمتون. نظرتون؟ پیشنهادی حرفی سخنی حس و حالی چیزی...؟ زود باشید که منتظرم.
کاش تو دورانی میموندم که فکر میکردم اگه رو ترازو یه پامو بیارم بالا وزنم کمتر میشه😂 🍈 | @Green_Text
الان اونجام که فریدون مشیری میگه: رك بگویم از همه رنجیده ام! از غریب و آشنا ترسیده ام. بی خیالِ سردیِ آغوش ها، من به آغوشِ خودم چسبیده ام.. ☕️ | @Green_Text
ابراز علاقه با اعداد: ۱ تای منی ۲ نیای منی ۳ تاره شبهای منی ۴ ره ی درمان منی ۵ جه آفتاب منی ۶ شه عمر منی ☕️ | @Green_Text
در وصف خاطره‌ها نوشته بود: خاطره اقیانوسی است که هربار لباس‌هایمان خشک میشود دوباره ما را خیسِ آب میکند... ☕️ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 82 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 82 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت هشتاد و دوم) -زمان حال- دنکی تلو تلو خوران و درحالی که در بهت و ناباوری غرق شده بود، به سمت پدرش رفت. چطور ممکن بود پدرش همان کسی باشد که جان مادرش را گرفته بود؟ همان مادری که تمام این سال ها مهرش را درون سینه اش نگه داشته بود و در فراق تنها کسی که از بچگی به او عشق ورزیده بود می سوخت.. - پ... پدر؟ بگو که دروغه؟ نگاه سرد پادشاه ماکی از هر جواب مثبتی قاطعانه تر حقیقت را فریاد می زد. یوکا خوب می فهمید که حال دنکی اکنون چقدر نزار و به هم ریخته است. همیشه از رسیدن چنین لحظه ای واهمه داشت؛ اما از حقیقت نمی شد گریزی یافت. دستش را روی شانه دنکی گذاشت و او را عقب کشید؛ اما دنکی یوکا را پس زد و یقه پدرش را گرفت و درحالی که اشک هایش مانند باران سرازیر شده بودند، با صدایی آمیخته با هق هق فریاد زد: - چطور تونستی! چطور... اما دنکی نتوانست جمله اش را کامل کند، چون پادشاه شمشیری که زیر لباسش پنهان کرده بود را درون پهلوی پسرش فرو کرد. دنکی نقش بر زمین شد؛ درحالی که دستش را روی زخمش گذاشته بود و خون چک چک از لابلای انگشتانش روی زمین می ریخت. بهت هرسه میدوریکاوا را فرا گرفته بود. قرار بود این یک جلسه صلح آمیز خانوادگی باشد، و بخاطر جوانمردی هیچکدام سلاحی با خود نیاورده بودند. پادشاه ماکی هم نباید سلاحی می داشت اما گویی همدستانش فکر همه چیز را کرده بودند. اما شوکه کننده تر از آن، این بود که باورکردنی نبود که ماکی انقدر رذل باشد که به پسرش آسیبی برساند. هرچند، از کسی که همسرش، کسی که سال ها خالصانه به اون مهر ورزیده بود را کشته بود انتظاری جز این نمی رفت. اما ماکی فقط به همین قانع نشد. شمشیرش را بالا برد تا کار دنکی را تمام کند. گویی نسبت به تمام افراد منتسب به خانواده میدوریکاوا بغض و کینه شدید داشت؛ حتی نسبت به پسر خودش. یوکا به سمت دنکی هجوم برد. دراین وضعیت که هیچ سلاحی دراختیار نداشت و وقتی برای فکر کردن یا تلاش برای مبارزه نبود، بهترین و تنها فکری که به ذهنش رسیده بود این بود که به هرقیمتی شده دنکی را نجات دهد و او را از دست ندهد. او را در آغوش خود گرفت و بدنش را سپر بلای او کرد. اما ماکی اعتنایی نکرد؛ گویی برایش فرقی نداشت و می خواست هرکسی سرراهش بود را از میان بردارد، حتی شده یوکا و دنکی را باهم نابود کند. ضربه شمشیر ماکی به سمت یوکا که دنکی را در آغوش خود فشرده بود رفت. یوکو جیغی کشید. یوکا آماده بود که سوزش شمشیر را حس کند و حتی شمشیر او را دونصف کند. اما این اتفاق نیوفتاد. قطرات خون جلوی یوکا روی زمین می ریختند. یوکا سرش را بالا آورد و درکمال ناباوری، برادرش یوتا را دید که جلوی او ایستاده بود. ضربه شمشیر دنکی به دست یوتا -که تنها چیزی بود که داشت ومی توانست آن را جلوی خودش بگیرد و سپر کند- برخورد کرده بود و حال، خون از دست قطع شده او قطره قطره روی زمین می ریخت. یوتا از درد روی زانو افتاد اما خم به ابرو نیاورد. یوکو از بهت چند قدمی عقب عقب رفت. لب های یوکا از بهت می لرزید. - ی...ی...یوتا... ماکی لبخند چندشی زد که در آن تنفر موج می زد. - چرا شما اینجوری اید؟ چرا خانوادگی انقدر عجله دارید برای مردن؟ اون از پدربزرگ و مادربزرگتون، اونم از پدر و مادر و عمه تون و حالا هم شما! از کل این خانواده متنفرم! تک تکتونو از روی کره زمین محو می کنم، نیازی به عجله نیست!!! ☕️ | @Green_Text