eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
685 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
445 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
کاش تو دورانی میموندم که فکر میکردم اگه رو ترازو یه پامو بیارم بالا وزنم کمتر میشه😂 🍈 | @Green_Text
الان اونجام که فریدون مشیری میگه: رك بگویم از همه رنجیده ام! از غریب و آشنا ترسیده ام. بی خیالِ سردیِ آغوش ها، من به آغوشِ خودم چسبیده ام.. ☕️ | @Green_Text
ابراز علاقه با اعداد: ۱ تای منی ۲ نیای منی ۳ تاره شبهای منی ۴ ره ی درمان منی ۵ جه آفتاب منی ۶ شه عمر منی ☕️ | @Green_Text
در وصف خاطره‌ها نوشته بود: خاطره اقیانوسی است که هربار لباس‌هایمان خشک میشود دوباره ما را خیسِ آب میکند... ☕️ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 82 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 82 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت هشتاد و دوم) -زمان حال- دنکی تلو تلو خوران و درحالی که در بهت و ناباوری غرق شده بود، به سمت پدرش رفت. چطور ممکن بود پدرش همان کسی باشد که جان مادرش را گرفته بود؟ همان مادری که تمام این سال ها مهرش را درون سینه اش نگه داشته بود و در فراق تنها کسی که از بچگی به او عشق ورزیده بود می سوخت.. - پ... پدر؟ بگو که دروغه؟ نگاه سرد پادشاه ماکی از هر جواب مثبتی قاطعانه تر حقیقت را فریاد می زد. یوکا خوب می فهمید که حال دنکی اکنون چقدر نزار و به هم ریخته است. همیشه از رسیدن چنین لحظه ای واهمه داشت؛ اما از حقیقت نمی شد گریزی یافت. دستش را روی شانه دنکی گذاشت و او را عقب کشید؛ اما دنکی یوکا را پس زد و یقه پدرش را گرفت و درحالی که اشک هایش مانند باران سرازیر شده بودند، با صدایی آمیخته با هق هق فریاد زد: - چطور تونستی! چطور... اما دنکی نتوانست جمله اش را کامل کند، چون پادشاه شمشیری که زیر لباسش پنهان کرده بود را درون پهلوی پسرش فرو کرد. دنکی نقش بر زمین شد؛ درحالی که دستش را روی زخمش گذاشته بود و خون چک چک از لابلای انگشتانش روی زمین می ریخت. بهت هرسه میدوریکاوا را فرا گرفته بود. قرار بود این یک جلسه صلح آمیز خانوادگی باشد، و بخاطر جوانمردی هیچکدام سلاحی با خود نیاورده بودند. پادشاه ماکی هم نباید سلاحی می داشت اما گویی همدستانش فکر همه چیز را کرده بودند. اما شوکه کننده تر از آن، این بود که باورکردنی نبود که ماکی انقدر رذل باشد که به پسرش آسیبی برساند. هرچند، از کسی که همسرش، کسی که سال ها خالصانه به اون مهر ورزیده بود را کشته بود انتظاری جز این نمی رفت. اما ماکی فقط به همین قانع نشد. شمشیرش را بالا برد تا کار دنکی را تمام کند. گویی نسبت به تمام افراد منتسب به خانواده میدوریکاوا بغض و کینه شدید داشت؛ حتی نسبت به پسر خودش. یوکا به سمت دنکی هجوم برد. دراین وضعیت که هیچ سلاحی دراختیار نداشت و وقتی برای فکر کردن یا تلاش برای مبارزه نبود، بهترین و تنها فکری که به ذهنش رسیده بود این بود که به هرقیمتی شده دنکی را نجات دهد و او را از دست ندهد. او را در آغوش خود گرفت و بدنش را سپر بلای او کرد. اما ماکی اعتنایی نکرد؛ گویی برایش فرقی نداشت و می خواست هرکسی سرراهش بود را از میان بردارد، حتی شده یوکا و دنکی را باهم نابود کند. ضربه شمشیر ماکی به سمت یوکا که دنکی را در آغوش خود فشرده بود رفت. یوکو جیغی کشید. یوکا آماده بود که سوزش شمشیر را حس کند و حتی شمشیر او را دونصف کند. اما این اتفاق نیوفتاد. قطرات خون جلوی یوکا روی زمین می ریختند. یوکا سرش را بالا آورد و درکمال ناباوری، برادرش یوتا را دید که جلوی او ایستاده بود. ضربه شمشیر دنکی به دست یوتا -که تنها چیزی بود که داشت ومی توانست آن را جلوی خودش بگیرد و سپر کند- برخورد کرده بود و حال، خون از دست قطع شده او قطره قطره روی زمین می ریخت. یوتا از درد روی زانو افتاد اما خم به ابرو نیاورد. یوکو از بهت چند قدمی عقب عقب رفت. لب های یوکا از بهت می لرزید. - ی...ی...یوتا... ماکی لبخند چندشی زد که در آن تنفر موج می زد. - چرا شما اینجوری اید؟ چرا خانوادگی انقدر عجله دارید برای مردن؟ اون از پدربزرگ و مادربزرگتون، اونم از پدر و مادر و عمه تون و حالا هم شما! از کل این خانواده متنفرم! تک تکتونو از روی کره زمین محو می کنم، نیازی به عجله نیست!!! ☕️ | @Green_Text
ببینم واکنشاتونو؟ 😂 بچه های خوبی باشید پارت دوم رو هم می ذارم. راستی بنظرتون کی قراره بمیره؟ یوکا؟ یوتا؟ یوکو؟ یا...؟
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 83 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 83 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت هشتاد و سوم) یوتا از جایش تکان نخورد. در چشمانش قدرت موج می زد؛ گویا از آسیب دیدن و مردن درراه محافظت از عزیزانش ترسی نداشت. این نگاه ماکی را بیشتر عصبانی کرد و بدون مکث خواست تا کار یوتا را تمام کند. درمقابل شمشیر ماکی که به سمتش می آمد، حتی چشمانش راهم نبست. می خواست از جا برخیزد و از برادرش دفاع کند اما انگار بدنش سنگ شده بود و نمی توانست تکان بخورد. اما بازهم شمشیر ماکی برجایی که قصدش را کرده بود ننشست. اما این بار، نه خونی ریخته شد و نه کسی قربانی شد. این بار یوکا و یوتا، خواهرشان را برای اولین بار درحالی می دیدند که شمشیر به دست داشت و با شمشیر، جلوی برخورد ضربه ماکی را گرفته بود. یوکو از شنیدن اینکه قرار بود در چنین جلسه ای با کسی که به راحتی خانواده اش را قتل عام کرده بود شرکت کنند بدون اینکه سلاحی با خود داشته باشند، نگران شده بود. اخلاق یوتا را می دانست؛ یوتا می خواست یکبار برای همیشه این مسئله خانوادگی را حل کند. یوتا می دانست که دنکی هم به اندازه او و خواهر و برادرش، شاهزاده محسوب می شود و حقوقی دارد. دوست نداشت درمقابل دنکی و پدرش که اسیر او بودند، سلاحی داشته باشد و اینگونه دست بالاتر را داشته باشد؛ بلکه می خواست یک گفتگو و مذاکره واقعی به دور از قدرت داشته باشند. البته یوتا حماقت نکرده بود و همه تدابیر لازم را برای خطرهای احتمالی چیده بود. حتی احتمال فرار ماکی را هم می داد؛ اما فکر نمی کرد که ماکی بخواهد با خود اسلحه بیاورد و به آن ها صدمه بزند. خصوصا که پسرش هم در میانشان بود. یوکو با آنکه بعد از این ماجراها خودش و تفاوت هایش را پذیرفته بود، فرصتی پیدا نکرده بود تا خود واقعیش و اینکه چه مهارت هایی بلد است را به برادرانش نشان دهد. این روزها هرسه بشدت درگیر بازپس گیری قصر بودند و وقتی برای این کارها نبود. اما اکنون برادرانش به چشم می دیدند که یوکو دیگر آن یوکویی نبود که عقب بایستد و مردد باشد. یوکو نشان می داد که تحت تعالیم پدر و عموی پدرش به چه کسی تبدیل شده بود. ماکی غرق در تعجب به یوکو خیره شد. ماکی دید که نگاه یوکو شبیه به نگاه مقتدر پدر و پدربزرگش شده بود و این او را عصبی تر کرد. با تمام قدرت به یوکو حمله کرد اما با مبارزه حرفه ای و هنرمندانه یوکو مواجه شد که نمی گذاشت ماکی به راحتی غالب شود. اما با اینکه یوکو در مبارزه بشدت قوی و ماهر بود، بعد از سالها مبارزه نکردن، مبارزه درمقابل فردی به قدرتمندی و گولاخی ماکی بشدت برایش سخت بود. ضربات ماکی برای او بشدت سنگین می نمود و با اینکه درلحظاتی برتری داشت، اما هربار سعی می کرد نمی توانست به او زخمی وارد کند. او به سختی می توانست ضربات سنگین ماکی را دفع کند، چه برسد به اینکه ضربه مهلکی بزند. یوکا به تماشا ننشست. به سرعت بلند شد و از اتاق بیرون زد تا سربازان را صدا کند. ماکی که اوضاع را به ضرر خود می دید، محکم ترین ضربه ای که می توانست را زد. شمشیر از دستان یوکو رها شد و به طرفی پرت شد. صدای پای سربازانی که با سرعت به سمت اتاق می آمدند شنیده شد. ماکی معطل نکرد و از این آخرین فرصت استفاده کرد تا حداقل جان یکی از میدوریکاوا ها را بگیرد. - یوکو!!! صدای فریاد جانخراش یوتا بلند شد. شمشیر درست قلب یوکو را نشانه رفته بود. ☕️ | @Green_Text