سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 84 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت هشتاد و چهارم)
"آسا" با قلم و کاغذی که به دست داشت از خانه بیرون دوید. به مردمی که دردهکده می دید سلام می کرد و به دویدن ادامه می داد. کسی از این دختربچه نمی پرسید که کجا می رود؛ این کار روزانه دخترک بود. آن روزهای اول اینطور به مردم و خانواده اش گفته بود: میرم تو جنگل تا داستان حیوونا و درختای جنگل رو بنویسم. درحالی که این دروغی بیش نبود.
همه می دانستند که آسا آرزو دارد یک نویسنده بزرگ شود. گاهی هم او را سرزنش می کردند تا دست ازین افکارش بردارد؛ فرد فقیر و رعیتی مانند او فقط باید به دنبال راهی برای سیرکردن شکمش باشد تا از گرسنگی نمیرد، نه اینکه دنبال رویاپردازی ها و کارهای بیهوده ای مانند داستان نوشتن باشد. اما گوش آسا به این حرف ها بدهکار نبود.
چند وقتی بود که پیرمرد غریبه ای به کلبه ای که در دل جنگل بود نقل مکان کرده بود. پیرمرد، موهای بلند تمام سفیدی داشت که همیشه روی صورتش ریخته بود. با هیچکس صحبت نمی کرد و از همه دوری می جست. مردم او را خطرناک می دانستند و به کودکانشان گوشزد می کردند که نزدیک او نشوند. به آسا هم می گفتند که به آن سمت جنگل که کلبه اوست نزدیک نشود؛ البته نمی دانستند که مقصد هرروزه آسا دقیقا کلبه اوست.
آسا که دختربچه کنجکاوی بود، وقتی شایعات درباره آن پیرمرد را شنید، یک روز پنهانی به کلبه او رفته بود. و آن روز متوجه شد که او پیرمرد نیست، بلکه یک مرد جوان است که فقط موهای سفیدی دارد. مرد جوان از یک تکه چوب به عنوان عصا استفاده می کرد، چون نمی توانست ببیند. این ها دلایلی بودند که مردم او را با یک پیرمرد اشتباه گرفته بودند.
آسا بشدت درباره او کنجکاو بود. مرد جوان درونگرا و ساکت بود و علاقه ای به ارتباط با بقیه نداشت. اما آسا که تسلیم شدن را بلد نبود، انقدر روزها به او سر زد و با او حرف زد تا بالاخره به خیال خودش با او دوست شد؛ چون توانسته بود او را به حرف زدن و ارتباط با خود وادار کند. و مهم تر از آن، آسا همیشه دوست داشت داستان زندگی مرد را بداند. سوال های زیادی ذهن آسا را قلقلک می داد: چرا موهایش سفید است؟ چرا تنهاست؟ چرا اینجاست؟ چرا یک دست ندارد؟ چرا چشمانش نمی بینند؟ و کلی سوال دیگر که بالاخره یک روز به خود جرئت داد و از او پرسید. او اول از گفتنش طفره می رفت؛ تا اینکه روزهای بسیاری آسا اصرار کرد و به او درباره رویایش که نویسنده شدن بود گفت. آسا خیلی اصرار کرد که دوست دارد داستان او را بنویسد. او هم درآخر دلش به رحم آمد و برایش داستان زندگیش را تعریف کرد. کار همیشگی بیش از چندماه آسا این شده بود که صبح تا شب پیش او برود و داستان زندگیش را بنویسد.
اما داستان زندگی او نقاط ابهامی داشت. او فقط داستان زندگیش را از دید خودش می دانست؛ اما آسا دوست داشت بداند که از دید خواهر و برادر او داستان چگونه تکمیل می شود. از طرفی، او بعد از مدتی که به اواخر داستان رسیده بود، تعریف کردن را متوقف کرد و هرچقدر آسا اصرار کرد، پایان داستان را برایش نگفت.
پس آسا اقدام شجاعانه و زیرکانه ای کرد.
او که اسمش یوتا بود، برای آسا تعریف کرده بود که شاهزاده کشور بوده و دوخواهر و برادر داشته است. آسا با خودش فکر کرد که با توجه به شخصیت یوتا، احتمالا خواهر و برادرش که یوکو و یوکا نام داشته اند، از محل زندگی او خبر ندارند و نگرانش هستند. پس برای یوکو و یوکایی که در قصر زندگی می کردند، نامه های جداگانه ای نوشت و به آن ها گفت که جای برادرشان را می داند، اما درصورتی به آن ها خواهد گفت که برایش داستان زندگی شان را تعریف کند. درضمن از آن ها خواست برای اینکه خانواده و افراد دهکده شان مشکوک نشوند، لباس مبدل بپوشند و با لباس شاهزادگی به آنجا نیایند. در تصورات کودکانه آسا، خانواده سلطنتی لباس های عجیب و غریب و پرزرق و برق می پوشیدند. اما با دیدن یوکو و یوکا و آشنایی با آن ها تمام تصوراتش زیر و رو شد.
اول از همه یوکو به دیدن آسا آمد. آسا با دیدن موهای سفید و چشمان سبز یوکو، مطمئن شد که او خواهر یوتاست. البته که یوتا در تعریف داستان از او با دقت و ظرافت تعریف کرده بود. اما آسا آنجایی غافلگیر شد که فهمید یوکو فرمانده کشور است! او تعجب کرده بود که یک خانم می تواند انقدر قوی و با مهارت باشد که فرمانده شود.
یوکو با مهربانی داستان زندگیش را برای آسا تعریف کرد و آسا آن را ریز به ریز نوشت.
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 85 (آخر) #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت هشتاد و پنجم، آخر)
حالا بخش زیادی از ابهامات داستان برطرف شده بود، اما هنوز ابهامات زیادی مانده بود که مربوط به یوکا می شد. درضمن، یوکو هم حاضر نشد آخر داستان را تعریف کند؛ برایش سخت بود. آسا هرچقدر اصرار کرد نتیجه ای نگرفت.
پس به قولش عمل کرد و جای یوتا را به او گفت. اما قبل از لو دادن محل زندگی یوتا، از یوکو قول گرفت که فقط همان زمانی که او تعیین می کرد به سراغ برادرش برود. یوکو تعجب کرد و نمی خواست زیربار این خواسته برود؛ اما چون تنها راهی بود که از محل یوتا خبر پیدا کند، به ناچار قبول کرد و قول داد.
بله، آسا در سر نقشه هایی داشت!
دو روز بعد، یوکا به محل قرار آمد. بازهم آسا تعجب کرد؛ چون تصورش از پادشاه یک کشور چیز دیگر و بسیار رویایی بود. یوکا دقیقا همان کسی بود که یوتا تعریف کرده بود. خصوصا درزمینه شیطنت هایش!
یوکا هم برای آسا داستانش را تعریف کرد و آسا نوشت. اما یوکا هم حاضر نبود آخر داستان را تعریف کند. آسا تا می توانست اصرار کرد و نزدیک بود بزند زیر گریه، که یوکا تسلیم شد و بالاخره آخر داستان را برای آسا گفت:
- جوری می دویدم که چندین بار زمین خوردم، اما برام مهم نبود. تنها چیزی که جلوی چشمم بود زخم دنکی و یوتا و وضعیت سخت یوکو بود. به سرعت سربازها رو به سمت اتاق بردم و دیدم که یوکو شمشیر رو درون سینه ماکی فرو کرده. ماکی چندباری تلو تلو خورد و بعد با صورت به زمین افتاد و مرد.
اما چیزی که باعث شد فریاد بکشم صحنه ای بود که کمی اونورتر دیدم. یوکو یوتا رو در آغوش گرفته بود و بی صدا اشک می ریخت. با اینکه چند جایی از بدنش زخمی شده بود، توجهی به زخم هاش نداشت؛ همه حواسش به یوتا بود که صورتش پر خون شده بود. نیازی نبود بپرسم چه اتفاقی افتاده، البته بعدا یوکو خودش همه جزییات رو برام گفته بود. اون لحظه ای که شمشیر از دست یوکو رها شده بود، ماکی قصد داشت کار یوکو رو تموم کنه که یوتا هرجوری هست خودشو جلوی یوکو انداخته بود و نگذاشته بود آسیبی بهش برسه. یوکو از فرصت استفاده کرده بود و شمشیرش رو برداشته بود و با نهایت خشمی که از آسیب دیدن عزیزانش داشت، با تمام قدرتش بی مهابا به ماکی حمله کرده بود و با اینکه چندباری ضربات ماکی به بدنش برخورد کرده بودن و زخمی شده بود، در آخر شمشیر رو در سینه ماکی فرو کرده بود.
کاش زودتر می رسیدم... باید زودتر می رسیدم... شاید اصلا نباید می رفتم تا...
آسا که شخصیت یوکا را می شناخت، به او اطمینان داده بود که او هیچ تقصیری ندارد؛ بلکه اگر در آن لحظه حساس به شوک خود مسلط نمی شد و سربازان را خبر نمی کرد، شاید اتفاقی به مراتب بدتر می افتاد. به او اطمینان داد که او بهترین کار ممکن را کرده بود.
- یوتا و دنکی رو به سرعت به درمانگاه قصر رسوندیم. خون زیادی از یوتا رفته بود اما تونستن نجاتش بدن، با اینکه بینایی شو برای همیشه از دست داد. اما نتونستن کاری برای دنکی بکنن...
دل آسا شکست. دوست نداشت آخر داستان اینگونه باشد و یوکا دوست عزیزش را از دست بدهد. دلش به حال دنکی و زندگی سختش می سوخت. او با تمام محبت کودکانه اش سعی کرد یوکا را دلداری دهد. حالا به این سه نفر حق می داد که چرا دوست نداشتند آخر داستان را تعریف کنند. حالا آسا فهمیده بود که جرا یوتا موهایش را روی صورتش می ریزد. دوست نداشت مردم زخم صورتش را که او را نابینا کرده ببینند.
آسا از یوکا هم همان قولی که از یوکو گرفته بود را گرفت. لابد تا الان فهمیدید که آسا چه نقشه ای در سر داشت!
روزی از روزها، آسا طبق عادت همیشگی به کلبه یوتا رفته بود و با او صحبت می کرد. یوتا هم گه گداری سری تکان می داد و چیزی می گفت؛ که ناگهان از جا پرید و آسا را به سمت خود کشید. آسا متعجب شد.
- چی شده...؟
اما یوتا با حرکت دستش او را ساکت کرد. عصای چوبیش را برداشت و چند قدمی به جلو رفت، و سپس در یک لحظه به پشت یکی از درخت ها کوبید. فردی که پشت درخت پنهان شده بود، بیرون پرید. یوتا با همان تکه چوب خود به سمت او حمله کرد و به مبارزه با او پرداخت؛ اما بعد از چند دقیقه دست از مبارزه کشید.
- تو یوکایی مگه نه؟
یوکا پشت سرش را خاراند و با خنده گفت:
- تعجب کردم که بعد این همه مدت انقدر منو یادته که از روی مبارزه ام منو شناختی. این رسمش بود بی انصاف؟ که بذاری بری؟
یوتا به طرف آسا چرخید و با صدای بلندی گفت:
- کار توئه آسا؟ تو گفتی آره؟
آسا از داد یوتا بغض کرد. فکر می کرد که با این نقشه کار درست را می کند و این خانواده را به آغوش هم برمی گرداند.
- سر بچه داد نزن یوتا! اشتباه خودتو سر بچه خالی نکن.
یوکو که تازه رسیده بود، بعد از گفتن این حرف به آسا اشاره کرد که برود. آسا هم دوید و از کلبه دور شد. یوتا خواست چیزی بگوید و آسا را صدا کند، اما تا به خود بجنبد آسا رفته بود.
☕️ #Sakura | @Green_Text
(ادامه قسمت هشتاد و پنج)
یوتا روی زمین نشست و تنها دستش را میان موهایش فرو کرد. یوکا کنار او نشست و دستش را روی شانه اش گذاشت.
- حالا نمی خواد غصه بخوری که چرا سرش داد زدی، کاریه که شده. بعدا از آسا عذرخواهی کن.
یوتا نفس عمیقی کشید.
- چرا ضرباتت فقط روی سمت راست متمرکز بود؟ باز زدی خودتو داغون کردی؟
- نه به اندازه تو! فقط توی یکی از سفرها مورد سوقصد قرار گرفتم که خواهر گلمون نجاتم داد. چیزیم نشد، فقط یه زخم بزرگ روی چشم چپم دارم. شبیه دزدای دریایی شدم. بعدشم، این تویی که الان باید پاسخگو باشیا!
یوکو نیز در طرف دیگر یوتا نشست.
- این رسمش بود بی انصاف؟ که کشور رو پس بگیری بندازی روی دوش ما و خودت بیای جنگل عشق و حال؟ یه ساله که یه سراغ هم ازمون نگرفتی بی معرفت، یواشکی رفتی گم و گور شدی. می دونی چقدر دنبالت گشتیم؟
یوتا خواست چیزی بگوید اما یوکا مجال نداد:
- ببین دارم ذهنتو می خونم، نگو که اون روز تقصیر تو بود و باید احتیاط می کردی. نخیر! مثلا علم غیب داشتی که ماکی قراره با خودش سلاح بیاره؟ یا انقدر پست و دیوونه ست که به پسر خودش و ما حمله کنه؟ نکنه بازم باید مثل اون دفعه بخوابونم تو گوشت؟
یوکو نیز در پیرو حرف یوکا گفت:
- و همینطور اون دفعه ای که من خوابوندم!
یوتا خندید. یکسال بود که نخندیده بود.
- شما دوتا اصلا عوض نشدید.
- توهم همینطور جناب! این همه من و برادرت زدیمت که آدم بشی، نشدی. چندبار دیگه بزنیمت حله؟
صدای خنده سه میدوریکاوا در جنگل طنین انداز شده بود. آسا پشت درختی پنهان شده بود و با خنده آن ها را نظاره می کرد. او می دانست که آن ها مسائل خانوادگی زیادی دارند که باید باهم حل کنند، اما فعلا بعد از یکسال، حق هرسه شان بود که از بودن درکنار هم لذت ببرند. آسا از کار خود شادمان بود و امیدوار بود که آن ها درآینده باهم بمانند، همانطور که تاکنون با هم بودند و مشکلاتشان را سه تایی حل کردند. آسا به خودش قول داد که داستان زندگی این سه خواهر و برادر را در آینده چاپ کند.
نسیم زیبای بهاری، در جنگل می پیچید و خنده های این سه نفر را با خود می برد؛ به جایی در دور دست، و شاید درمیان خواهر و برادران دیگری...
"پایان"
☕️ #Sakura | @Green_Text
اینم از پایان امید سبز. :)
اینم بگم که وقتی کلمه پایان رو آخرش می نوشتم، متفاوت ترین حس دنیا رو داشتم.
حس می کنم امید سبز جزیی از وجودم بود.
دوست ندارم که به پایان برسه، و برام سخته که دیگه قرار نیست پارت بعدی رو بذارم؛ ولی هرچیزی به پایان میرسه.
ولی قطعا خاطرات نوشتن و انتشار پارت پارت امید سبز و حمایت ها و واکنش های شما، و اشک و خنده هایی که باهم داشتیم برای همیشه تو ذهنم می مونه.
- از طرف نویسنده
راستی!
یادتون نره که فردا حتما کانالو چک کنید!
قراره جشن اختتامیه امید سبز رو بگیریم و کلی غافلگیری خفن داریم براتون!
لو نمیدم که چیا آماده شده، خودتون منتظر بمونید و ببینید.
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز عرفه ست؛
میشه ازون بالا برای ماهم دعا کنی؟ :)))
خیلی دعا لازمیم به خدا...
#Video
☕️ #Sakura | @Green_Text
عرفه به ما آموخت:
بی راهه نرو
ساده ترین راه حسین (ع) است...
☕️ #Sakura | @Green_Text
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حالا که تو تب و تاب انتخابات هم هستیم،
یه یادی بکنیم از صحبت یه کاندیدا که جز معدود کساییه که معتقده فرهنگ چیز مهمیه و جامعه مون نیاز به فرهنگ سازی داره، نه یقه گرفتن و محدودیت.!
#Video
☕️ #Sakura | @Green_Text