eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
685 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
445 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 85 (آخر) #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت هشتاد و پنجم، آخر) حالا بخش زیادی از ابهامات داستان برطرف شده بود، اما هنوز ابهامات زیادی مانده بود که مربوط به یوکا می شد. درضمن، یوکو هم حاضر نشد آخر داستان را تعریف کند؛ برایش سخت بود. آسا هرچقدر اصرار کرد نتیجه ای نگرفت. پس به قولش عمل کرد و جای یوتا را به او گفت. اما قبل از لو دادن محل زندگی یوتا، از یوکو قول گرفت که فقط همان زمانی که او تعیین می کرد به سراغ برادرش برود. یوکو تعجب کرد و نمی خواست زیربار این خواسته برود؛ اما چون تنها راهی بود که از محل یوتا خبر پیدا کند، به ناچار قبول کرد و قول داد. بله، آسا در سر نقشه هایی داشت! دو روز بعد، یوکا به محل قرار آمد. بازهم آسا تعجب کرد؛ چون تصورش از پادشاه یک کشور چیز دیگر و بسیار رویایی بود. یوکا دقیقا همان کسی بود که یوتا تعریف کرده بود. خصوصا درزمینه شیطنت هایش! یوکا هم برای آسا داستانش را تعریف کرد و آسا نوشت. اما یوکا هم حاضر نبود آخر داستان را تعریف کند. آسا تا می توانست اصرار کرد و نزدیک بود بزند زیر گریه، که یوکا تسلیم شد و بالاخره آخر داستان را برای آسا گفت: - جوری می دویدم که چندین بار زمین خوردم، اما برام مهم نبود. تنها چیزی که جلوی چشمم بود زخم دنکی و یوتا و وضعیت سخت یوکو بود. به سرعت سربازها رو به سمت اتاق بردم و دیدم که یوکو شمشیر رو درون سینه ماکی فرو کرده. ماکی چندباری تلو تلو خورد و بعد با صورت به زمین افتاد و مرد. اما چیزی که باعث شد فریاد بکشم صحنه ای بود که کمی اونورتر دیدم. یوکو یوتا رو در آغوش گرفته بود و بی صدا اشک می ریخت. با اینکه چند جایی از بدنش زخمی شده بود، توجهی به زخم هاش نداشت؛ همه حواسش به یوتا بود که صورتش پر خون شده بود. نیازی نبود بپرسم چه اتفاقی افتاده، البته بعدا یوکو خودش همه جزییات رو برام گفته بود. اون لحظه ای که شمشیر از دست یوکو رها شده بود، ماکی قصد داشت کار یوکو رو تموم کنه که یوتا هرجوری هست خودشو جلوی یوکو انداخته بود و نگذاشته بود آسیبی بهش برسه. یوکو از فرصت استفاده کرده بود و شمشیرش رو برداشته بود و با نهایت خشمی که از آسیب دیدن عزیزانش داشت، با تمام قدرتش بی مهابا به ماکی حمله کرده بود و با اینکه چندباری ضربات ماکی به بدنش برخورد کرده بودن و زخمی شده بود، در آخر شمشیر رو در سینه ماکی فرو کرده بود. کاش زودتر می رسیدم... باید زودتر می رسیدم... شاید اصلا نباید می رفتم تا... آسا که شخصیت یوکا را می شناخت، به او اطمینان داده بود که او هیچ تقصیری ندارد؛ بلکه اگر در آن لحظه حساس به شوک خود مسلط نمی شد و سربازان را خبر نمی کرد، شاید اتفاقی به مراتب بدتر می افتاد. به او اطمینان داد که او بهترین کار ممکن را کرده بود. - یوتا و دنکی رو به سرعت به درمانگاه قصر رسوندیم. خون زیادی از یوتا رفته بود اما تونستن نجاتش بدن، با اینکه بینایی شو برای همیشه از دست داد. اما نتونستن کاری برای دنکی بکنن... دل آسا شکست. دوست نداشت آخر داستان اینگونه باشد و یوکا دوست عزیزش را از دست بدهد. دلش به حال دنکی و زندگی سختش می سوخت. او با تمام محبت کودکانه اش سعی کرد یوکا را دلداری دهد. حالا به این سه نفر حق می داد که چرا دوست نداشتند آخر داستان را تعریف کنند. حالا آسا فهمیده بود که جرا یوتا موهایش را روی صورتش می ریزد. دوست نداشت مردم زخم صورتش را که او را نابینا کرده ببینند. آسا از یوکا هم همان قولی که از یوکو گرفته بود را گرفت. لابد تا الان فهمیدید که آسا چه نقشه ای در سر داشت! روزی از روزها، آسا طبق عادت همیشگی به کلبه یوتا رفته بود و با او صحبت می کرد. یوتا هم گه گداری سری تکان می داد و چیزی می گفت؛ که ناگهان از جا پرید و آسا را به سمت خود کشید. آسا متعجب شد. - چی شده...؟ اما یوتا با حرکت دستش او را ساکت کرد. عصای چوبیش را برداشت و چند قدمی به جلو رفت، و سپس در یک لحظه به پشت یکی از درخت ها کوبید. فردی که پشت درخت پنهان شده بود، بیرون پرید. یوتا با همان تکه چوب خود به سمت او حمله کرد و به مبارزه با او پرداخت؛ اما بعد از چند دقیقه دست از مبارزه کشید. - تو یوکایی مگه نه؟ یوکا پشت سرش را خاراند و با خنده گفت: - تعجب کردم که بعد این همه مدت انقدر منو یادته که از روی مبارزه ام منو شناختی. این رسمش بود بی انصاف؟ که بذاری بری؟ یوتا به طرف آسا چرخید و با صدای بلندی گفت: - کار توئه آسا؟ تو گفتی آره؟ آسا از داد یوتا بغض کرد. فکر می کرد که با این نقشه کار درست را می کند و این خانواده را به آغوش هم برمی گرداند. - سر بچه داد نزن یوتا! اشتباه خودتو سر بچه خالی نکن. یوکو که تازه رسیده بود، بعد از گفتن این حرف به آسا اشاره کرد که برود. آسا هم دوید و از کلبه دور شد. یوتا خواست چیزی بگوید و آسا را صدا کند، اما تا به خود بجنبد آسا رفته بود. ☕️ | @Green_Text
(ادامه قسمت هشتاد و پنج) یوتا روی زمین نشست و تنها دستش را میان موهایش فرو کرد. یوکا کنار او نشست و دستش را روی شانه اش گذاشت. - حالا نمی خواد غصه بخوری که چرا سرش داد زدی، کاریه که شده. بعدا از آسا عذرخواهی کن. یوتا نفس عمیقی کشید. - چرا ضرباتت فقط روی سمت راست متمرکز بود؟ باز زدی خودتو داغون کردی؟ - نه به اندازه تو! فقط توی یکی از سفرها مورد سوقصد قرار گرفتم که خواهر گلمون نجاتم داد. چیزیم نشد، فقط یه زخم بزرگ روی چشم چپم دارم. شبیه دزدای دریایی شدم. بعدشم، این تویی که الان باید پاسخگو باشیا! یوکو نیز در طرف دیگر یوتا نشست. - این رسمش بود بی انصاف؟ که کشور رو پس بگیری بندازی روی دوش ما و خودت بیای جنگل عشق و حال؟ یه ساله که یه سراغ هم ازمون نگرفتی بی معرفت، یواشکی رفتی گم و گور شدی. می دونی چقدر دنبالت گشتیم؟ یوتا خواست چیزی بگوید اما یوکا مجال نداد: - ببین دارم ذهنتو می خونم، نگو که اون روز تقصیر تو بود و باید احتیاط می کردی. نخیر! مثلا علم غیب داشتی که ماکی قراره با خودش سلاح بیاره؟ یا انقدر پست و دیوونه ست که به پسر خودش و ما حمله کنه؟ نکنه بازم باید مثل اون دفعه بخوابونم تو گوشت؟ یوکو نیز در پیرو حرف یوکا گفت: - و همینطور اون دفعه ای که من خوابوندم! یوتا خندید. یکسال بود که نخندیده بود. - شما دوتا اصلا عوض نشدید. - توهم همینطور جناب! این همه من و برادرت زدیمت که آدم بشی، نشدی. چندبار دیگه بزنیمت حله؟ صدای خنده سه میدوریکاوا در جنگل طنین انداز شده بود. آسا پشت درختی پنهان شده بود و با خنده آن ها را نظاره می کرد. او می دانست که آن ها مسائل خانوادگی زیادی دارند که باید باهم حل کنند، اما فعلا بعد از یکسال، حق هرسه شان بود که از بودن درکنار هم لذت ببرند. آسا از کار خود شادمان بود و امیدوار بود که آن ها درآینده باهم بمانند، همانطور که تاکنون با هم بودند و مشکلاتشان را سه تایی حل کردند. آسا به خودش قول داد که داستان زندگی این سه خواهر و برادر را در آینده چاپ کند. نسیم زیبای بهاری، در جنگل می پیچید و خنده های این سه نفر را با خود می برد؛ به جایی در دور دست، و شاید درمیان خواهر و برادران دیگری... "پایان" ☕️ | @Green_Text
اینم از پایان امید سبز. :) اینم بگم که وقتی کلمه پایان رو آخرش می نوشتم، متفاوت ترین حس دنیا رو داشتم. حس می کنم امید سبز جزیی از وجودم بود. دوست ندارم که به پایان برسه، و برام سخته که دیگه قرار نیست پارت بعدی رو بذارم؛ ولی هرچیزی به پایان می‌رسه. ولی قطعا خاطرات نوشتن و انتشار پارت پارت امید سبز و حمایت ها و واکنش های شما، و اشک و خنده هایی که باهم داشتیم برای همیشه تو ذهنم می مونه. - از طرف نویسنده
راستی! یادتون نره که فردا حتما کانالو چک کنید! قراره جشن اختتامیه امید سبز رو بگیریم و کلی غافلگیری خفن داریم براتون! لو نمیدم که چیا آماده شده، خودتون منتظر بمونید و ببینید.
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز عرفه ست؛ میشه ازون بالا برای ماهم دعا کنی؟ :))) خیلی دعا لازمیم به خدا... ☕️ | @Green_Text
عرفه به ما آموخت: بی راهه نرو ساده ترین راه حسین (ع) است... ☕️ | @Green_Text
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حالا که تو تب و تاب انتخابات هم هستیم، یه یادی بکنیم از صحبت یه کاندیدا که جز معدود کساییه که معتقده فرهنگ چیز مهمیه و جامعه مون نیاز به فرهنگ سازی داره، نه یقه گرفتن و محدودیت.! ☕️ | @Green_Text
عید سعید قربان بر همگان مبارک.! ✨
یک دو سه، یک دو سه، امتحان می‌کنیم‌. صدا میاد؟ خب، سلام و درود بی پایان خدمت همه بینندگان گرامی در سراسر کشور! از اینکه در جشن اختتامیه رمان امید سبز باما هستید از شما سپاسگزاریم. امیدواریم بهتون خوش بگذره.! 🎉 کونیکو: من اعتراض دارم جناب قاضی چرا مدیر مجری شده پس من چی شما دارین جلوی شکوفایی استعداد های منو می گیرید . ساکورا: خب جناب بفرما وسط جلوتو نگرفتیم که.
امروز قراره کلی اطلاعات خفن درباره کاراکترها، آرت ازشون، مصاحبه با نویسنده و افرادی که کاراکترا ازشون اقتباس شده و ازین کارای باحال داشته باشیم. اینم هشتگ های برنامه امروز برای دسترسی راحت تر: اطلاعات خفن مفن درباره داستان و شخصیت هاش.! آرت ها و تصاویری از شخصیت ها.! مصاحبه های مربوط به رمان.! 💚 | @Green_text